پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
دکل پسند ؛ آنکه دکل را پسندد. رجوع به دکل و نیز به دکل باز در همین ترکیبات شود. || ( اِ ) درخت تنه بزرگ عموماً، و نخل خرمای بزرگ تنه خصوصاً. ( لغت م ...
دکل باز ؛ که امردان پرسال را دوست گیرد. آنکه با غلامان بیش سال و بزرگ جثه بازد. غلام باره که غلامان بزرگ دوست گیرد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . غلام با ...
دکل بازی ؛ عمل دکل باز. رجوع به دکل باز شود.
دکتر کلیسا ؛ عنوانی است که کلیسای کاتولیک رومی به بعضی از فضلای پیرو آن کلیسا اعطا کرده است. از شرایط نیل به این عنوان خدمات عمده به پیشرفت اصول عقای ...
اموات احمر؛ کنایه از مقتولان و شهیدان. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . رجوع به میت شود.
دکان زدن ؛ بپای کردن مصطبه. سکو ساختن : دو صف سروبن دید و آبی و نار زده نغز دکانی از هر کنار. اسدی.
به دکان آمدن ؛ آماده فروش شدن. به بازار آمدن عرضه و فروش را : شد توت سپید و انگور رسید وآن توت سیاه آمد به دکان. بهار.
پنج دکان شرع ؛ کنایه از اصول دین و مذهب. رجوع به پنج دکان شرع در ردیف خود شود.
هفت دکان ؛ کنایه از هفت کشور در هفت اقلیم باشد. ( آنندراج ) : از این دو عقاقیر صحرای دلها در این هفت دکان گیائی نیابی. خاقانی.
دکان گشادن ؛ پهن کردن بساط : چوخلق جمله به بازار جهل میرفتند همی ز بیم نیارم گشاد دکان را. ناصرخسرو. - || آغازیدن به ارائه متاعی یا چیزی : چو بر ل ...
دکان نهادن ؛ گشادن دکان. متاع عرضه کردن : بر طرف لب تو جان عیسی از نیل و بقم دکان نهاده. خاقانی. تا ظهوری در سخن دکان نهد رخصت شاه دکن می بایدم. ظ ...
دکان واکردن ؛ گشادن دکان. دکان باز کردن. ( آنندراج ) : مهره گل گردد از گرد کسادی آفتاب هر کجا حسن گلوسوز تو دکان واکند. صائب ( از آنندراج ) .
دکان گردیدن ؛ کنایه از گرمی بازار و پرمایه بودن دکان. ( غیاث ) . رونق بازار و رواج یافتن متاع. ( از آنندراج ) : گشت سودای توام مایه سرگردانی آری از گ ...
دکان گرفتن ؛ کنایه از رونق بازار. ( آنندراج ) .
دکان گرم ساختن ؛ کنایه از رونق دادن بازار. ( از آنندراج ) : نهان شد شمع در فانوس و بی تاب است پروانه به تقریبی دکان خویش خوبان گرم می سازند. غنی ( ا ...
دکان طبیب ؛ محل طبابت وی. دکه ای که پزشک در آنجا به درمان بیماران پردازد : درد فراق را به دکان طبیب عشق بیرون ز صبر چیست مداوا، من آن کنم. خاقانی.
دکان گرد آوردن ؛ کنایه از رونق روز بازار و رواج یافتن متاع. ( آنندراج ) .
دکان گرد آوردن ؛ کنایه از رونق روز بازار و رواج یافتن متاع. ( آنندراج ) .
دکان گرداندن ؛ کنایه از رونق بخشیدن بازار و رواج دادن آن. ( از آنندراج ) : عیش را بازارگرم از گردش ساغر بود همچو ساقی کس نگرداند دکان زندگی. اشرف ( ...
دکان به دولاب گشتن ؛ به مال دیگران خرید و فروخت کردن. ( آنندراج ) : خانه آبادبه معموری سیلاب کند تاجری را که به دولاب دکان می گردد. صائب ( از آنندرا ...
دکان چیدن ؛ اشیاء را جداجدا چیدن تا هر کس هرچه خواهد فراگیرد. ( از آنندراج ) : ز سودایت نواگر گشته ام با این پریشانی دکان آرزو چیدم تماشا کن چها دارم ...
دکانی رابستن ؛ کسبی را تعطیل کردن. متاعی را از رواج انداختن. ترک آن کار کردن : بغیر از زیان نیست در خودفروشی اگر سود خواهی ببند این دکان را. صائب.
دکان کسی بربستن ؛ کسب او را از رونق انداختن : شهد لبهای تو دکان طبیبان بربست دست در دامن تیغ نگهت مرهم زد. نظیری ( از آنندراج ) .
دکان کسی را تخته کردن ؛ مقابل دکان گشادن. ( از آنندراج ) . دست او را از شغلی یا نفعی یا امری کوتاه کردن. ( فرهنگ عوام ) : زلف بتان ز شانه دکان تخته م ...
دکان بستن ؛ مقابل دکان گشادن و باز کردن. ( آنندراج ) : کمر بناز چو آن پرحجاب می بندد دکان جلوه گری آفتاب می بندد. تأثیر ( از آنندراج ) . ز ناتوانی ...
دکان پهلوی دکان کسی باز کردن ؛ در اصطلاح عامه ، با کسی در کسب یا در هر کار دیگری رقابت کردن. ( از فرهنگ عوام ) .
دکان در رو افتادن ؛ بر هم زدن دکان و بر هم شدن. ( آنندراج ) : ای سرشک دمبدم سهل است گر مفلس شدن داد خواهد گشت فرصت چون دکان در رو فتاد. مسیح کاشی ( ...
دکان برتر گرفتن ؛ نظیر: تخته بر سر استاد زدن. ( امثال و حکم ) . روی دست برخاستن : بود شاگرد خرد یکچند لیک اکنون چو باد همتش زُاستاد برتر شد دکان برتر ...
دکان برچیدن ؛ بر هم زدن دکان : ضرر و نفع چون دکان برچید یأس اندرحقیقت است امید. حکیم حاذق ( از آنندراج ) .
آن دکان برچیده شد ؛ انتظار نفع پیشین حالا بی جاست. ( از امثال و حکم ) .
دکان بالاتر گرفتن از کسی ؛ رواج و رونق بیشتر از کار آن کس به کار خود دادن. روی دست برخاستن : لعل او در دلبری استاد بود خط دکان زُاستاد بالاتر گرفت. ...
دکان برانداختن ؛ بر هم زدن و از میان بردن دکان. جمع کردن دکان : تا یافت محک شب از سپیدی صراف فلک دکان برانداخت. خاقانی.
دکان بربستن ؛ دکان بستن : دکان بربند عیسی کاندرین کان مسیحائی کم از بیماریی نیست. طالب آملی ( از آنندراج ) .
دکان باز، دکان بسته ؛ اصطلاحاتی است که به دو نوع مؤسسه از لحاظ روش آنها در استخدام کارگر اطلاق میشود. کارخانه هاو مؤسسات صنعتی که فقط کارگران عضو ا ...
دکان باز کردن ؛ گشادن دکان. ( آنندراج ) : اگر عشق دکان نمی کرد باز کجا خرج میگشت کالای ناز. ظهوری ( از آنندراج ) .
در دکان کسی را بستن ؛ کار و کسب اورا تعطیل کردن. از رونق انداختن کسب و کار او : آفتابم بایدی با چشم درد تا طبیبان را دکان در بستمی. خاقانی. چون به ...
دکان باز، دکان بسته ؛ اصطلاحاتی است که به دو نوع مؤسسه از لحاظ روش آنها در استخدام کارگر اطلاق میشود. کارخانه هاو مؤسسات صنعتی که فقط کارگران عضو ا ...
دکان آرایی ؛ عمل آراستن دکان. - || کنایه از چرب زبانی و تکلف کردن در فروختن کالای سهل به بهای گران. ( آنندراج ) . تحسین و تعریف دکاندار از متاع و ک ...
دکان آواره کردن ؛ بر هم زدن دکان و بر هم شدن. ( آنندراج ) : بهائی بیخودی را چار کرده دکان عقل و دین آواره کرده. بهایی ( از آنندراج ) .
دکان مال تو اما ناخنک مزن ؛ این که بزبان گوید همه چیز من تراست ، عمل او برخلاف آن باشد. ( امثال و حکم دهخدا ) . اختیاراین مال یا این کار با تو، ولی ب ...
دکان آرای ؛ آرایش کننده دکان. ( ناظم الاطباء ) .
دقیقه شناس ؛ نکته شناس. نکته بین. باریک بین : نِقرس ؛ طبیب حاذق بسیارنظر دقیقه شناس. ( منتهی الارب ) .
دقل شاهانی ؛ نوعی خرما است در جیرفت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . خرمای شاهانی یکی از ارقام خرما در ایران است. میوه آن کشیده و دارای نوکی باریک است و ر ...
دقت نظر ؛ باریک بینی. خرده بینی. باریکی دید.
دقایق الحصص ؛ که در زیجات می نویسند، عبارتند از غایات اختلاف نصف قطر تدویر که مرکز تدویر در ابعاد مختلف باشد، یعنی در میان بعد و ابعد و اقرب. ( از کش ...
دقایق الحِکَم ؛ نکته های باریک حکمت ها : بدین تقرب کاندر حقایق العلوم و دقایق الحکم از این هشیار امیر و بیدار ملک دید. . . شاد شدم. ( جامع الحکمتین ص ...
دقت فکر ؛ نازک اندیشی. باریکی اندیشه.
اصحاب الدق ؛ مدقوقین. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دق مرگ شدن ؛ به مرض دق مردن. به بیماری دق تلف شدن. به بیماری سل درگذشتن ، چنانکه سلطان محمود غزنوی. - || ازغمی جانکاه جان سپردن ، چنانکه بیماری مبت ...
دق و سل ؛ از اتباع است. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .