پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
تازه گردیدن دل ؛ خرم شدن آن : به سبزی کجا تازه گردد دلم که سبزی بخواهد دمید از گلم. سعدی.
پیش دل آمدن ؛ به دل خطور کردن. بخاطر آمدن. آنچه پیش دل آید از تدبیری یا کاری. ( دهار ) .
تاب زدن دل ؛ تافتن دل : بشر از آن سو نشسته دل زده تاب از پی آب کرده دیده پرآب. نظامی.
پژمرده بودن دل ؛ افسرده بودن. اندوهگین بودن : دل گازر از درد پژمرده بود یکی کودک زیرکش مرده بود. فردوسی.
پشت و دل شکسته ؛ مقهور و مغلوب و پریشان خاطر.
پردرد گشتن دل ؛ سخت اندوهگین شدن : دلش گشت پردرد و رخساره زرد پر از غم روان لب پر از باد سرد. فردوسی.
پر زدن دل برای چیزی ( کسی ) ؛ سخت خواهان وعظیم آرزومند او بودن. سخت مشتاق و طالب چیزی بودن. آرزوی دیدار کسی را در منتهای شدت داشتن. ( از فرهنگ عوام ) ...
دل کسی مثل کبوتر پر زدن ؛ کنایه است از هول و اضطراب داشتن وی. ( از فرهنگ عوام ) . - پرکین دل ؛ دارای دل پرکینه. دارای دل حقود. پرحقد : زینگونه کرد ...
پراکنده بودن دل ؛ پریشان بودن دل. آشفته بودن خاطر : که بازار چندانکه آکنده تر تهیدست را دل پراکنده تر. سعدی. تو که یک روز پراکنده نبوده ست دلت صورت ...
پراکنده دل گشتن ؛ آشفته خاطر شدن. رجوع به پراکنده دل شود.
پاک بودن دل ؛ بی غل و غش بودن آن.
پاکیزه بودن دل ؛ پاک بودن آن. بی غل و غش بودن آن. - امثال : دل که پاکیزه بود جامه ناپاک چه باک سر که بی مغز بود نغزی دستار چه سود. ؟ ( امثال و حکم ...
بی دل و یار ؛ بیکس و بی غمخوار : چون به شروان دل و یاریم نماند بی دل و یار به شروان چه کنم. خاقانی.
بینا شدن دل ؛ استبصار. ( از منتهی الارب ) . رجوع به بینا شدن و بینادل شدن ذیل بینا شود.
به گوش دلش شدن ؛ الهام شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
بی چاره شدن دل ؛ درمانده شدن آن. عاجز شدن آن.
به دل گفتن ؛ با خود گفتن. در دل گفتن. اندیشیدن. در دل گذراندن. در باطن تصور کردن : به دل گفت گر با نبی و وصی شوم غرقه دارم دو یار وفی. فردوسی. به د ...
به دل و دیده پذیرفتن ؛ با منت پذیرفتن : عبداﷲ گفت همچنان است که میگوید و من این صلت بزرگ را که ارزانی داشتی به دل و دیده پذیرفتم و منتی سخت بزرگ داشت ...
به دل درآمدن ؛ خطور کردن در دل. به یاد آمدن. به خاطر گذشتن : ز شاهیش چون سال بگذشت چل غم روز مرگ اندرآمد به دل. فردوسی.
به دل گرفتن گفتار ( کردار ) ناملایم کسی را ؛ اورا خوش نیامدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . از آن سخن یا کردار رنجیدن : فلک به عمر خود از هر که یافت آزار ...
به دل گرفتن ؛ نیت کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب �در دل گرفتن �شود. - || یاد داشتن. ( آنندراج ) .
به دل برگذشتن ؛ به دل افتادن. خیال کردن. الهام گونه ای شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : شبی سر فروشُد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنرپیشه ام. سعدی.
به دل بینا شدن ؛ آگاه شدن. رجوع به بینا شود.
به دل افتادن ؛ به دل گذشتن. الهام گونه شدن. برات شدن به دل.
به دل آمدن ؛ به خاطر گذشتن : آید به دلم کز خدا امین است بر حکمت لقمان و ملکت جم. ناصرخسرو.
بغض کسی در دل بودن ؛ کینه او رادر دل داشتن : هر آنکس که در دلْش بغض علی ست از اوخوارتر در جهان زار کیست. فردوسی.
به دل ؛ اندر دل. در ضمیر. در عقیده. در باطن. در نهان. باطناً : بپوئید کاین مهتر آهرمن است. جهان آفرین را به دل دشمن است. فردوسی. امیر اسماعیل از آ ...
بر سر و دل کسی بودن ؛ بار خاطر و مایه رنج او بودن : و سالار و کدخدایان که امروز فرستیم بر سر و دل وی [ پسر کاکو ] باشد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 265 ) .
برنادل ؛ جوان دل. که دل برنا و جوان دارد. رجوع به برنا شود.
بر دل گذاردن ؛ قبول کردن. روا شمردن : زینهار ای پسر که بر دل نگذاری بیهوده و نگوئی که تقصیر در نماز جایز است. ( منتخب قابوسنامه ص 17 ) .
بر دل گرفتن ؛ ناخوش شدن. - || بی صبر شدن.
بازآمدن دل ؛ به حال طبیعی برگشتن. قرار یافتن دل : چو باز آمدش دل به جاماسب گفت که این خود چرا داشتی در نهفت. فردوسی.
بر در دلها نشسته بودن ؛ به مصیبت دیدگان مهربان و غمخوار بودن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : درویشی را شنیدم که درآتش فاقه می سوخت. . . کسی گفتش چه نشینی ...
اندر دل داشتن ؛ در ضمیر داشتن. بر آن بودن. نیت آن داشتن. - || در باطن داشتن. نهان داشتن : همی داشت اندر دل این شهریار چنین تا برآمد بر این روزگار. ...
اندر دل افکندن ؛ به دل کسی خطور دادن. الهام. و رجوع به �در دل افکندن � شود.
از همه دل خواستن ؛ به کمال خواستن. به تمام علاقه خواستن : هر که ما را نخواهد از همه دل گر همه دل بود از او بگسل. سنائی.
افسرده شدن دل ؛ غمگین شدن دل. اندوهگین شدن دل.
از دل نگریستن ؛ از صمیم دل اعتنا کردن. بسیار اهمیت دادن. با صدق توجه کردن. به رغبت التفات کردن : دهم جان گر از دل به من بنگری کنم خاک تن تا تو پی بسپ ...
از طاق دل افتادن ؛ خوار و بی اعتبار شدن. رجوع به این ترکیب ذیل طاق شود.
از گوشه دل نهادن ؛ از دل فراموش ساختن. ( آنندراج ) : بر گوش نهاده ای سر زلف وز گوشه دل نهاده ما را. انوری ( از آنندراج ) .
ازدل گذاردن ؛ فراموش کردن : داود نبی چو برگشادی اسرار گفتی پسرا پند من از دل مگذار اندک شمر ار دوست ترا هست هزار ور دشمن تو یکی است بسیار شمار. یوسف ...
از دل گذشتن ؛ از پیش ملهم گونه ای شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : از دلم گذشت که این کاسه را می شکند.
از دل ماندن ؛ آزرده شدن. ( آنندراج ) : دل چو رویش دید جان را دربباخت خاطر خواجو ازین از دل بماند. خواجوی کرمانی ( از آنندراج ) .
از دل رفتن ؛ از دل بیرون شدن. کنایه از فراموش شدن : چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم کاندر میان جانی و از دیده در مجیب. سعدی.
از دل بیمار بودن ؛ ناپاک دل بودن. رجوع به بیماردل شود.
از دل برآمدن ؛ روا داشتن. دل دادن. رضا دادن از سر صدق : خدای تعالی با حجاج سخن گفت و ترا از دل برنمی آید که با خلق خدا سخن گوئی. ( مجالس سعدی ص 20 ) .
از دل برآوردن ؛ از یاد بردن. فراموش کردن. از دل بیرون کردن. ( آنندراج ) : از آن زمان که تو ما را ز دل برآوردی مسافریم بهر خاطری که می گذریم. حسن بیک ...
از دل به دل راه ( رهگذر، روزنه ) است ؛ محبت محبت می آورد. القلب یهدی اًلی القلب : در دل من این سخن زآن میمنه ست زآنکه از دل جانب دل روزنه ست. مولوی. ...
از دل به دل راه ( رهگذر، روزنه ) است ؛ محبت محبت می آورد. القلب یهدی اًلی القلب : در دل من این سخن زآن میمنه ست زآنکه از دل جانب دل روزنه ست. مولوی. ...
از دل ؛ از صمیم قلب. با صدق. با رضا. با صمیمیت. بِطوع. برغبت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . با رضایت. از بن دندان. از صمیم دل. از ته دل : جز از ایزد توام ...