پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٦٣٥
پیشنهاد
٠

تازه گردیدن دل ؛ خرم شدن آن : به سبزی کجا تازه گردد دلم که سبزی بخواهد دمید از گلم. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

پیش دل آمدن ؛ به دل خطور کردن. بخاطر آمدن. آنچه پیش دل آید از تدبیری یا کاری. ( دهار ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

تاب زدن دل ؛ تافتن دل : بشر از آن سو نشسته دل زده تاب از پی آب کرده دیده پرآب. نظامی.

پیشنهاد
٠

پژمرده بودن دل ؛ افسرده بودن. اندوهگین بودن : دل گازر از درد پژمرده بود یکی کودک زیرکش مرده بود. فردوسی.

پیشنهاد
٠

پشت و دل شکسته ؛ مقهور و مغلوب و پریشان خاطر.

پیشنهاد
٠

پردرد گشتن دل ؛ سخت اندوهگین شدن : دلش گشت پردرد و رخساره زرد پر از غم روان لب پر از باد سرد. فردوسی.

پیشنهاد
٠

پر زدن دل برای چیزی ( کسی ) ؛ سخت خواهان وعظیم آرزومند او بودن. سخت مشتاق و طالب چیزی بودن. آرزوی دیدار کسی را در منتهای شدت داشتن. ( از فرهنگ عوام ) ...

پیشنهاد
٠

دل کسی مثل کبوتر پر زدن ؛ کنایه است از هول و اضطراب داشتن وی. ( از فرهنگ عوام ) . - پرکین دل ؛ دارای دل پرکینه. دارای دل حقود. پرحقد : زینگونه کرد ...

پیشنهاد
٠

پراکنده بودن دل ؛ پریشان بودن دل. آشفته بودن خاطر : که بازار چندانکه آکنده تر تهیدست را دل پراکنده تر. سعدی. تو که یک روز پراکنده نبوده ست دلت صورت ...

پیشنهاد
٠

پراکنده دل گشتن ؛ آشفته خاطر شدن. رجوع به پراکنده دل شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

پاک بودن دل ؛ بی غل و غش بودن آن.

پیشنهاد
٠

پاکیزه بودن دل ؛ پاک بودن آن. بی غل و غش بودن آن. - امثال : دل که پاکیزه بود جامه ناپاک چه باک سر که بی مغز بود نغزی دستار چه سود. ؟ ( امثال و حکم ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بی دل و یار ؛ بیکس و بی غمخوار : چون به شروان دل و یاریم نماند بی دل و یار به شروان چه کنم. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بینا شدن دل ؛ استبصار. ( از منتهی الارب ) . رجوع به بینا شدن و بینادل شدن ذیل بینا شود.

پیشنهاد
٠

به گوش دلش شدن ؛ الهام شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

بی چاره شدن دل ؛ درمانده شدن آن. عاجز شدن آن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به دل گفتن ؛ با خود گفتن. در دل گفتن. اندیشیدن. در دل گذراندن. در باطن تصور کردن : به دل گفت گر با نبی و وصی شوم غرقه دارم دو یار وفی. فردوسی. به د ...

پیشنهاد
٠

به دل و دیده پذیرفتن ؛ با منت پذیرفتن : عبداﷲ گفت همچنان است که میگوید و من این صلت بزرگ را که ارزانی داشتی به دل و دیده پذیرفتم و منتی سخت بزرگ داشت ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به دل درآمدن ؛ خطور کردن در دل. به یاد آمدن. به خاطر گذشتن : ز شاهیش چون سال بگذشت چل غم روز مرگ اندرآمد به دل. فردوسی.

پیشنهاد
٠

به دل گرفتن گفتار ( کردار ) ناملایم کسی را ؛ اورا خوش نیامدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . از آن سخن یا کردار رنجیدن : فلک به عمر خود از هر که یافت آزار ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به دل گرفتن ؛ نیت کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب �در دل گرفتن �شود. - || یاد داشتن. ( آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

به دل برگذشتن ؛ به دل افتادن. خیال کردن. الهام گونه ای شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : شبی سر فروشُد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنرپیشه ام. سعدی.

پیشنهاد
٠

به دل بینا شدن ؛ آگاه شدن. رجوع به بینا شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به دل افتادن ؛ به دل گذشتن. الهام گونه شدن. برات شدن به دل.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به دل آمدن ؛ به خاطر گذشتن : آید به دلم کز خدا امین است بر حکمت لقمان و ملکت جم. ناصرخسرو.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بغض کسی در دل بودن ؛ کینه او رادر دل داشتن : هر آنکس که در دلْش بغض علی ست از اوخوارتر در جهان زار کیست. فردوسی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به دل ؛ اندر دل. در ضمیر. در عقیده. در باطن. در نهان. باطناً : بپوئید کاین مهتر آهرمن است. جهان آفرین را به دل دشمن است. فردوسی. امیر اسماعیل از آ ...

پیشنهاد
٠

بر سر و دل کسی بودن ؛ بار خاطر و مایه رنج او بودن : و سالار و کدخدایان که امروز فرستیم بر سر و دل وی [ پسر کاکو ] باشد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 265 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برنادل ؛ جوان دل. که دل برنا و جوان دارد. رجوع به برنا شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بر دل گذاردن ؛ قبول کردن. روا شمردن : زینهار ای پسر که بر دل نگذاری بیهوده و نگوئی که تقصیر در نماز جایز است. ( منتخب قابوسنامه ص 17 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بر دل گرفتن ؛ ناخوش شدن. - || بی صبر شدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بازآمدن دل ؛ به حال طبیعی برگشتن. قرار یافتن دل : چو باز آمدش دل به جاماسب گفت که این خود چرا داشتی در نهفت. فردوسی.

پیشنهاد
٠

بر در دلها نشسته بودن ؛ به مصیبت دیدگان مهربان و غمخوار بودن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : درویشی را شنیدم که درآتش فاقه می سوخت. . . کسی گفتش چه نشینی ...

پیشنهاد
٠

اندر دل داشتن ؛ در ضمیر داشتن. بر آن بودن. نیت آن داشتن. - || در باطن داشتن. نهان داشتن : همی داشت اندر دل این شهریار چنین تا برآمد بر این روزگار. ...

پیشنهاد
٠

اندر دل افکندن ؛ به دل کسی خطور دادن. الهام. و رجوع به �در دل افکندن � شود.

پیشنهاد
٠

از همه دل خواستن ؛ به کمال خواستن. به تمام علاقه خواستن : هر که ما را نخواهد از همه دل گر همه دل بود از او بگسل. سنائی.

پیشنهاد
٠

افسرده شدن دل ؛ غمگین شدن دل. اندوهگین شدن دل.

پیشنهاد
٠

از دل نگریستن ؛ از صمیم دل اعتنا کردن. بسیار اهمیت دادن. با صدق توجه کردن. به رغبت التفات کردن : دهم جان گر از دل به من بنگری کنم خاک تن تا تو پی بسپ ...

پیشنهاد
٠

از طاق دل افتادن ؛ خوار و بی اعتبار شدن. رجوع به این ترکیب ذیل طاق شود.

پیشنهاد
٠

از گوشه دل نهادن ؛ از دل فراموش ساختن. ( آنندراج ) : بر گوش نهاده ای سر زلف وز گوشه دل نهاده ما را. انوری ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ازدل گذاردن ؛ فراموش کردن : داود نبی چو برگشادی اسرار گفتی پسرا پند من از دل مگذار اندک شمر ار دوست ترا هست هزار ور دشمن تو یکی است بسیار شمار. یوسف ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

از دل گذشتن ؛ از پیش ملهم گونه ای شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : از دلم گذشت که این کاسه را می شکند.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

از دل ماندن ؛ آزرده شدن. ( آنندراج ) : دل چو رویش دید جان را دربباخت خاطر خواجو ازین از دل بماند. خواجوی کرمانی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

از دل رفتن ؛ از دل بیرون شدن. کنایه از فراموش شدن : چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم کاندر میان جانی و از دیده در مجیب. سعدی.

پیشنهاد
٠

از دل بیمار بودن ؛ ناپاک دل بودن. رجوع به بیماردل شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

از دل برآمدن ؛ روا داشتن. دل دادن. رضا دادن از سر صدق : خدای تعالی با حجاج سخن گفت و ترا از دل برنمی آید که با خلق خدا سخن گوئی. ( مجالس سعدی ص 20 ) .

پیشنهاد
٠

از دل برآوردن ؛ از یاد بردن. فراموش کردن. از دل بیرون کردن. ( آنندراج ) : از آن زمان که تو ما را ز دل برآوردی مسافریم بهر خاطری که می گذریم. حسن بیک ...

پیشنهاد
٠

از دل به دل راه ( رهگذر، روزنه ) است ؛ محبت محبت می آورد. القلب یهدی اًلی القلب : در دل من این سخن زآن میمنه ست زآنکه از دل جانب دل روزنه ست. مولوی. ...

پیشنهاد
١

از دل به دل راه ( رهگذر، روزنه ) است ؛ محبت محبت می آورد. القلب یهدی اًلی القلب : در دل من این سخن زآن میمنه ست زآنکه از دل جانب دل روزنه ست. مولوی. ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

از دل ؛ از صمیم قلب. با صدق. با رضا. با صمیمیت. بِطوع. برغبت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . با رضایت. از بن دندان. از صمیم دل. از ته دل : جز از ایزد توام ...