اسم با حرف ا - صفحه 10
آدنیس، گلی به رنگ زرد و قرمز، گلی به رنگ زرد و قرمز که فقط هنگام تابش خورشید باز می شود
دختر
فارسی، فنیقی
گل آدوین
آتش عشق
پسر
کردی ادوین
دوست و رفیق
پسر
لاتین آدی
امین تر، امانت دار تر
پسر
عربی آدیگوزل
خوش نام، معمولا درباره حضرت محمد ( ص ) بکار برده می شود
پسر
ترکی آدیا
تیزبین، ژرف نگر
دختر
فارسی ادیان
کنایه از مرد درشت هیکل و قوی، مرکب تندرو و فربه
پسر
فارسی ادیب الدین
سخن دان، سخن دان و سخن شناس در دین
پسر
عربی
مذهبی و قرآنی آدیش
آتش، اخگر، شراره آتش، آذر، ( عامیانه ) آتیش
دختر، پسر
فارسی آدیشا
منسوب به آتش، ( به مجاز ) زیباروی، ( آدیش = آتش، ا ( پسوند نسبت ) )
دختر
فارسی آدیشه
آتش، در گویش خراسان آتش کوچک
دختر
فارسی ادیم
چرم، پوست دباغی شده، پوست
پسر
عربی آدینگ
آن که روز جمعه به دنیا آمده است
پسر
بلوچی آذار
بهار، نام ماه سوم از سال شمسی عربی برابر با مارس یا فروردین
دختر
عربی، سریانی
طبیعت آذربهرام
ترکیب دو اسم آذر و بهرام ( آتش و پیروزمند )، نام پسر آذرنوش
پسر
فارسی آذرمهربرزین
مرکب از آذر+ مهر+ برزین، شکوه محبت خورشید، مهربانی خورشید، نام یکی از موبدان ساسانی و همچنین یکی از ...
پسر
فارسی آذرنرسی
نام پسر هرمز دوم پادشاه ساسانی
پسر
فارسی آذرکیوان
نام موبدی زرتشتی، مؤسس آیین خاصی به همین نام
پسر
فارسی آذرآباد
نام آتشکده ای در تبریز
دختر، پسر
فارسی آذرافروز
روشن کننده آتش، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از چهار پسر اسفندیار، نیز دلداده بهرام در داستان همای ...
دختر، پسر
فارسی آذرافزا
آتش افروز، وسیله ای سفالین که جهت شعله ور کردن آتش از آن استفاده می شود
دختر، پسر
فارسی آذران
منسوب به آتش، جمع آذر ( آتش ) ( به مجاز ) دارنده ی عواطف تند، ( آذر، ان ( پسوند نسبت و علامت جمع ) ...
پسر
فارسی آذراوغلی
پسر آذربایجان
پسر
ترکی، فارسی آذرآیین
نام چهارمین آتشکده از هفت آتشکده ایرانیان
پسر
فارسی آذربابا
پدر آتش، نام پدر فرهاد کوهکن که هنر سنگ تراشی را به فرزندش آموخت
پسر
فارسی آذرباد
پابنده و نگهبان آتش، ( اَعلام ) ( = آذرپاد = آذربادمارسپندان ) موبد موبدان زمان ساسانی [قرن میلادی] ...
پسر
فارسی
تاریخی و کهن آذربان
نگهبان آتش
پسر
فارسی آذربانو
بانوی آتش، نورانی و زیبا مانند آتش
دختر
فارسی آذربد
نگهبان آتش، [ ( آذر= آتش، بد/، bod/ و/، bad/ ( پسوند محافظ یا مسئول ) ] نگهبان آتش
پسر
فارسی آذربرزین
آتش باشکوه، آتش باشکوه یا شکوه آتش مرکب از آذر ( آتش ) + برزین ( با شکوه )
پسر
فارسی آذربه
بهترین آتش، نام پسر آذرباد از خاندان کیانیان
پسر
فارسی آذربو
نام نوعی گیاه، ( = آذربویه ) ( در گیاهی ) گیاهی است خودرو از تیره اسفناج که برگهای ریز و بهم فشرده ...
دختر
فارسی ارناز
از نامهای باستانی
دختر
فارسی آرنام
خوش نام آریایی
پسر
فارسی ارناک
رزمجو
پسر
پهلوی، اوستایی آرنگ
حاکم، مالک، آرنج، مرفق، رنگ
پسر
فارسی آرنیا
از نسل آریایی
پسر
فارسی آرنیک
آریایی نیک خو
پسر
فارسی ارهام
باران نرم باریدن آسمان
پسر
فارسی آرهان
پادشاه پاک و درستکار
پسر
ترکی آرو
نام فرشته ای در آیین زرتشت
پسر
کردی آروا
نام فرشته ای در آیین زرتشت
دختر
کردی ارواد
نیرومند
پسر
پهلوی، اوستایی آرورا
الهه طلوع و سحر
دختر
لاتین آروز
هدف بزرگ
پسر
فارسی اروس
سفید، درخشان، زیبا
دختر
پهلوی، اوستایی اروشه
سفید، روشن، اروشا، به فتح الف، دختری با روی سپید
دختر
فارسی ارون
( به فتح الف ) شاد و شادمان
دختر
عربی آرونا
منسوب به آرون، صفت نیک، فضیلت، خصلت پسندیده، خوی خوش، ( آرون، ا ( پسوند نسبت ) )
دختر
فارسی ارونا
شاد و شادمان، ( ارون = شادمان، سرمست، ا ( پسوند نسبت ) )، منسوب به ارون، ( به مجاز ) شاد و شادمان و ...
دختر
فارسی، عربی آروکو
نجیب نجیب زاده، ( اَعلام ) نام فرزند کوروش هخامنشی ( اول ) که به رسم گروگان نزد آشور باناپال از سوی ...
پسر
فارسی
تاریخی و کهن آرویج
همیشه سبز، باطراوت، شاداب
پسر
ترکی آروید
آریایی و آتش پاک
پسر
فارسی آرویشه
نام روستایی در نزدیکی بیرجند
دختر
فارسی آروینا
برازنده، شایسته، لایق
دختر
سانسکریت آرکا
آرخا، مایه اطمینان و پیشتگرمی
پسر
ترکی آرکان
کسی که سرشت و خون او پاک است، به معنی کسی که سرشت او پاک است و کسی که خون او پاک است
پسر
ترکی آرکیا
شاه آریایی
دختر
فارسی ارکیا
آریایی بزرگ، ( در زند و پازند ) جوی آب، ( هزاوش/arkyā/ و /ārkiā/ در پهلوی yôy = جوی ) اما به نظر می ...
دختر
فارسی آری
آریایی، نام یکی از ایالات ایران قدیم که شامل خراسان و سیستان امروزی بوده است، نام یکی از طوایف چادر ...
پسر
کردی اریا
در زبان کلدانی به معنی برج اسد، درخت آمله که دارای میوه هایی ترش و کوچک مانند آلو است
پسر
فارسی، اوستایی، پهلوی آریارامنه
آرام کننده آریائیان، نام پدر آرشام، جد داریوش پادشاه هخامنشی
پسر
فارسی
تاریخی و کهن آریارمنه
نیای داریوش بزرگ از شاهان هخامنشی است
پسر
فارسی آریاباد
آریاپاد نگهبان قوم آریایی
پسر
فارسی آریابان
نگهبان قوم آریایی
پسر
فارسی آریابرز
شکوه آریایی، نام یکی از سرداران داریوش سوم پادشاه هخامنشی
پسر
فارسی
تاریخی و کهن آریابرزین
برادر زاده ی داریوش بزرگ، ( اَعلام ) نام پسر ارتبان و برادر زاده ی داریوش بزرگ
پسر
فارسی
تاریخی و کهن آریاچهر
آریا نژاد، ( آریا، چهر = نژاد، تبار، گوهر، اصل )، دارای اصل و نژاد آریایی
دختر
فارسی آریادخت
دختر آریایی، دختر ایرانی، ( آریا، دخت = دختر )، دختر آریایی نژاد، ( اَعلام ) آریادخت «آرتوسونا» از ...
دختر
فارسی
تاریخی و کهن اریار
یار جوانمرد
پسر
ترکی آریاراد
آریایی جوانمرد آریایی شجاع آریایی دانا، آریایی شجاع و دلیر، آریایی جوانمرد و بخشنده، آریا+راد ( جوا ...
پسر
فارسی
تاریخی و کهن آریارمن
رامشگر آریایی، شادی آور از نژاد آریایی
پسر
فارسی آریاس
آریایی بزرگ
پسر
فارسی آریاسب
دارنده اسب ایرانی، نام یکی از سرداران کوروش پادشاه هخامنشی
پسر
فارسی اریاسب
نام یکی از سرداران کوروش پادشاه هخامنشی
پسر
فارسی
تاریخی و کهن آریاسپ
دارنده ی اسب، ( اَعلام ) ) نام یکی از سرداران کوروش، ) نام یکی از پسران اردشیر [داریوش که بزرگتر از ...
پسر
فارسی
تاریخی و کهن آریافر
دارای فر و شکوه آریایی
پسر
فارسی آریاگیو
سخنور آریایی، به فتح گ، سکون ی، سکون و، آریا + گیو ( سخنور )، نام یکی از سرداران ایرانی در روزگار ب ...
پسر
فارسی اریامن
آرامش دهنده، خوشبختی دهنده، نام دریا سالار شجاع و رشید خشایارشاه پادشاه هخامنشی در جنگ سالامین
پسر
فارسی آریامنش
دارای خوی و رفتار آریایی، نام پسر داریوش پادشاه هخامنشی
پسر
فارسی آریامهر
ترکیب دو اسم آریا و مهر ( آزاده و محبت )، برخوردار از محبت آریایی، نام یکی از سرداران داریوش سوم پا ...
پسر
فارسی آریان رضا
ترکیب دو اسم آریان و رضا ( آریایی و خشنود )، از نام های مرکب، ا آریان و رضا
پسر
فارسی، عربی
مذهبی و قرآنی آریانوش
شادکننده و خوشحال کننده آریاییان، ( آریا، نوش = جاوید ) آریایی جاویدان، ( آریا + نوش = جاوید ) آریا ...
پسر، دختر
فارسی آریاوا
منسوب به آریا، آزاده، م آریا
پسر
فارسی آریاوش
آریایی، نجیب، ( آریا، وش ( پسوند شباهت ) ) همانند آریایی ها، شبیه آریایی ها
پسر
فارسی آریاک
نام یکی از سرداران ایرانی و فرماندار کاپادوکیه، ( اَعلام ) ) نام یکی از سرداران ایرانی و فرماندار ک ...
پسر
اوستایی، فارسی
تاریخی و کهن اریاک
آریایی، ( اری = آری = آریا، ک ( پسوند ) )
دختر
فارسی آریتما
نام یکی از سران ماد
پسر
کردی اریحا
مکان خوشبو، نام شهری قدیمی در فلسطین، گلی که شکوفه آن چلیپا شکل است
دختر
عبری اریدیس
نام همسر ارفاوس، شاعر و موسیقی دان ترکیه، در افسانه ها آمده است که اریدیس فرشته ای بود که معشوقه ار ...
دختر
ترکی آریز
نام کوهی در مسیر مریوان به سنندج
پسر
کردی آریژه
نام شهری در زمان اسکندر
دختر
فارسی آریس
ﺩﺧﺘﺮﻯ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺮوﺱ زﯾﺒﺎﺳﺖ، برزگر
پسر
ارمنی آریسته
آریستئوس در اساطیر یونان، پسر اپولون، او تربیت زنبور عسل را به مردم آموخت
پسر
فرانسوی آریشا
شاه آریایی
پسر
فارسی آریشن
معنوی، مینوی
پسر
کردی آریشیدا
بانوی درخشان آریایی، آرشیدا، بانوی آراسته و درخشان، مرکب از آری مخفف آریایی + شیدبه معنای نور و روش ...
دختر
فارسی آریل
شیر خداوند
پسر
عبری آذربویه
بوته ای از تیره اسفناج با گلهای تکی زرد رنگ که در نواحی کویری و کناره های آبهای شور می روید
دختر
فارسی آذرپاد
آذرپناه یا کسی که آتش نگهدار اوست، صورت دیگر آذرباد
پسر
فارسی