پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,٢٩٥)
عثمان. [ ع ُ ] ( ع اِ ) چوزه ٔشوات. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . فرخ الحباری. ( اقرب الموارد ) . || بچه اژدها. || مار یا بچه مار. ( منتهی الارب ...
ابوبکر. [ اَ بو ب َ ] ( اِخ ) کنیت ابن ابی داود سجستانی. رجوع به ابن ابی داود ابوبکربن سلیمان. . . شود. ابوبکر. [ اَ بو ب َ ] ( اِخ ) کنیت ابن ابی ا ...
عمری. [ ع َ ری ی ] ( ع اِ ) قسمی از خرما. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) . عمری. [ع ُ را ] ( ع اِ ) چیزی که با شخص در مدت زندگی همراه باشد. ( ...
عمر. [ ع َ ] ( ع مص ) دیر ماندن و زیستن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . دیر زیستن. ( دهار ) . عُمر. عَمَر. عَمارة. رجوع به عمر و عمارة شود. ...
عمران. [ ع َ ] ( ع اِ ) دو طرف هر دو آستین. و آن را به فتح میم نیز خوانند و گویا اصح باشد. ( از منتهی الارب ) . رجوع به عَمَر شود. عمران. [ ع َ ] ( ...
بازهم حرف الکی از آدم غیر نرمال �قوم فارس� ابزار ساختگی قومیت گرایی آسیه توحیدنژاد، انصاف نیوز: احسان هوشمند جامعه شناس و ایران شناسی ست که بیشتر در ...
بازهم حرف الکی از آدم غیر نرمال �قوم فارس� ابزار ساختگی قومیت گرایی آسیه توحیدنژاد، انصاف نیوز: احسان هوشمند جامعه شناس و ایران شناسی ست که بیشتر در ...
عروان. [ ع ُرْ ] ( ع اِ ) گیاهی است ، یا آنچه در زمستان برگش نیفتد. ( منتهی الارب ) . نام گیاهی که در زمستان برگش نیفتد و سبز بماند. ( ناظم الاطباء ) ...
عروج. [ ع ُ ] ( ع مص ) بلند گردیدن و برآمدن. ( از منتهی الارب ) . بر آمدن و به بالا برشدن ، و با لفظ �کردن � مستعمل است. ( از آنندراج ) . به بالا بر ...
عریان. [ ع ُرْ ] ( ع ص ) برهنه. ( منتهی الارب ) ( دهار ) . آنکه لباسهای خود را کنده باشد. ( از اقرب الموارد ) . عاری. عار. عور. لخت. لوت. روت. رود. ر ...
عریض. [ ع َ ] ( ع ص ) پهناور. ( منتهی الارب ) . خلاف طویل. ( از اقرب الموارد ) . باپهنا. دارای عرض زیاد. پهن. پهناور. ( فرهنگ فارسی معین ) . عُراض. ( ...
عرث. [ ع َ ] ( ع مص ) برکندن. || مالیدن. || برکنده شدن. ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا
غرث. [ غ َ رَ ] ( ع مص ) گرسنه گردیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . گرسنه شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( مصادر زوزنی ) . گرسنگی. ( غیاث اللغات ) ( دها ...
غرف. [ غ َ ] ( ع اِ ) درختی که به وی پوست پیرایند. ( منتهی الارب ) . پوست غرفی مأخوذ از آن است. ( از معجم البلدان ) . آنچه بدان پوست پیرایند. ( از ا ...
( غرفة ) غرفة. [ غ َ ف َ ] ( ع اِ ) یکبار بریدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . اسم مرة از غَرف. ( تاج العروس ) . || یکبار فریز کردن موی. ( از منتهی ا ...
غریبی. [ غ َ ] ( حامص ) دوری از خان و مان. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . بیگانگی و غربت. عدم آشنایی. ( ناظم الاطباء ) : کسی را در غریبی دل شکیباست که ...
( غریبة ) غریبة. [ غ َ ب َ ] ( ع ص ) تأنیث غریب. ( منتهی الارب ) . زن دور از وطن. ج ، غریبات ، غرائب. ( از اقرب الموارد ) . نقیلة. ( منتهی الارب ) . ...
غریب. [ غ َ ] ( ع ص ) هر چیزی نادر و نو. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . نادر. ( غیاث اللغات ) ( منتهی الارب ) . عجیب و نادر. ( فرهنگ نظام ) . شگفت. عج ...
خراف. [ خ ِ ] ( ع اِ ) هنگام میوه چیدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) . رجوع به خَراف در این لغتنامه شود. خرا ...
خرافات. [ خ ُ ] ( ع اِ ) حکایتهای شب. ( منتهی الارب ) . ج ِ خُرافَه. ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از قاموس ) . در تداول فارسی ، سخنان پریشان ...
خراب. [ خ َ ] ( ع مص ) ویران شدن. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از تاج المصادر زوزنی ) ( دهار ) . || ( اِمص ) ویرانی. بیرانی. ( از منتهی ا ...
( خرابة ) خرابة. [ خ ُ ب َ ] ( ع اِ ) رسن از پوست درخت. || مغاکچه سرین. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) . || سنگی پهن که در آن سوراخ کرده رسن اس ...
دوستان خود العطّار، محمّد علی با حساب دیگر که دستش رو شد به زمین توهین می کنه بعدش میاد خواهد خوش خوب نشون گفتند آدم خیلی خط هستی دست رو شد حرف پاین ...
بغضی خودشون این قد تابلو هستند خودش خودش رولو می دهم چون آدم های به شدت مبتدی هستند این کجایی این جا ی این بچه بازی نیست آقا ما هم گوش مان دراز نیست ...
مکمل. [ م ُ ک َم ْ م َ ] ( ع ص ) تمام و کامل گردانیده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . تمام گشته و نیکوشده و کاملتر و نیکوتر. ( ناظم الاطباء ) . تام. تمام ...
مبالغ. [ م َ ل ِ ] ( ع اِ ) ج ِ مبلغ. به محاوره فارسی مال راگویند. ( آنندراج ) . وجوه. پولها. ( فرهنگ فارسی معین ) . مبلغها و زرهای بسیار. ( ناظم الا ...
مبارز. [ م َ رِ ] ( ع اِ ) ج ِ مَبرَز. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . رجوع به مبرز شود. مبارز. [ م ُ رِ ] ( ع ص ) آنکه با کسی به ج ...
مبالغه. [ م ُ ل َ غ َ ] ( ع اِمص ) ( از �مبالغة� عربی ) سخت کوشیدن در کاری. ( غیاث ) . مأخوذ ازتازی ، کوشش و سعی و جهد و سعی بلیغ. ( ناظم الاطباء ) ...
مبارک. [ م َ رِ ] ( ع اِ ) ج ِ مَبرَک که خفتنگاه شتر باشد. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) . مبارک. [ م ُ رَ ] ( ع ص ) برکت کرده شده ...
میثم. [ ث َ ] ( ع ص ) سپل شتر سخت رندنده زمین را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . سپل شتر که سخت برندد زمین را. ( ناظم الاطباء ) . میثم. [ م َ ث َ ] ( ...
فساد. [ ف َ ] ( ع مص ) تباه شدن. ( ترجمان علامه جرجانی ) ( منتهی الارب ) . ضد صلاح. ( از اقرب الموارد ) . || به ستم گرفتن مال کسی را. || ( اِمص ) تبا ...
منسف. [ م ِ س َ ] ( ع اِ ) سکو که بدان گندم و جز آن بر باد دهند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) . سکو و اوشین که بدان گندم و جز آن ب ...
مخفف. [ م ُ خ َف ْ ف ِ ] ( ع ص ) سبک کننده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . آنکه سبک می کند و خفیف می گرداند. ( ناظم الاطباء ) . ...
منسی. [ م َ سی ی / م َ ] ( ع ص ) فراموش شده. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . فراموش کرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . فراموش شده و در فراموشی نه ...
منسوج. [ م َ ] ( ع ص ، اِ ) بافته شده و این مأخوذ است از نسج که به معنی بافتن است. ( غیاث ) ( آنندراج ) . بافته شده. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب المو ...
( منسوجة ) منسوجة. [ م َ ج َ ] ( ع ص ) تأنیث منسوج. ج ، منسوجات. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به منسوج شود. منبع. لغت نامه دهخدا
منسوب. [ م َ ] ( ع ص ) دارای نسبت و دارای علاقه و دارای پیوستگی و متعلق و مرتبط و متصل و ملحق شده و مخصوص شده. ( ناظم الاطباء ) . نسبت داده. بسته. با ...
( جمیلة ) جمیلة. [ ج َ ل َ ] ( ع ص ) مؤنث جمیل : اخلاق جمیله. || خوب صورت نیکوسیرت. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) . زن نیکو. زن زیباروی. ( فرهنگ ...
جمیل. [ ج َ ] ( ع اِ ) پیه گداخته. ج ، جملاء. ( منتهی الارب ) . || ( ص ) خوب صورت نیکوسیرت. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . زیبا. نیکوروی. جمیل. ...
دوستان ببینند آدم این قد آفتاب پرست ندیدم به خدا بازهم تغییر رنگ داد کارش فقط فقط جعل منبع با حساب جور واجور که پاین قرار می دهم کارش فقط این جعل کن ...
عکس رو در پایین قرار می دهم اسم مادر زرتشت پیامبر و ریشه آن از کجاست اسم مادر زرتشت در متون کهن �دُغدو� ( یا �دُغدُو� / Dughdova یا Dughdō ) آمده اس ...
دوستان العطّار، محمّد علی گفت که افراد منحوس بد دهان هستند، وافراد فحّاش خود جن خبیث ( نحس ) هستند. Jinx: مانند جن بدیمن وشؤم ومنحوس جن خناس ( جینک ...
قداره یا قدّاره یک نوع شمشیر کوتاه است که از قرن ۱۵ میلادی در ایران و به خصوص در بین اقوام و طایفه های ترک بسیار رایج شد. این سلاح، کوتاه شدهٔ شمشیر ...
عریان. [ ع ُرْ ] ( ع ص ) برهنه. ( منتهی الارب ) ( دهار ) . آنکه لباسهای خود را کنده باشد. ( از اقرب الموارد ) . عاری. عار. عور. لخت. لوت. روت. رود. ر ...
عرج. [ ع َ رَ ] ( ع مص ) رسیدن در پای کسی پس لنگیدن. لنگیدن خلقی نه عارضی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . عرجان. لنگی غیرخلقی. ( منتهی الارب ) ...
حارج. [ رِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از حرج. || مرد گناهکار. ( منتهی الارب ) . حارج. [ رِ ] ( ع اِ ) موضعی است. ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا
( حارصة ) حارصة. [ رِ ص َ ] ( ع ِا ) شجه ای که پوست سر را اندک شکافد. جراحت سر که پوست بشکافد. ( مهذب الاسماء ) . شکستگی سر که تنها پوست کمی بشکافد. ...
حارم. [ رِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی ازحرمان یا حریم. ( معجم البلدان ) . || ما هوبحارم عقل ؛ او خردمند و باعقل است. ( منتهی الارب ) . حارم. [ رِ ] ( اِخ ) ...
( حارثة ) حارثة. [ رِ ث َ ] ( اِخ ) راویة است و از علی ( ع ) روایت دارد. و ابواسحاق از او روایت کند. رجوع به امتاع الاسماع ص 84 شود. حارثة. [ رِ ث َ ...
( حارثیة ) حارثیة. [ رِ ثی ی َ ] ( اِخ ) موضعی است بجانب غربی بغداد. ( تاج العروس ) . حارثیه. [ رِ ثی ی َ ] ( اِخ ) گروهی از فرقه اباضیه از یاران اب ...