پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٣,٣٨٤)
خردورزی. خردورزندگی. خردورزندش. خردورز. خردشایی. خردِشا. خرد فرجامین. final cause. اندیشهء فرجامین:عقلانیت غایی. خرد هیو لانی:عقل هیو لانی. خرد ...
قریب الوقوع: "در دست. در دست کار. در دست انجام. نزدیک بودن. نزدیک است. در دست است. در دست انجام. دردست انجام دادن. در دست انجام گیری. در دست نمودن. ن ...
تشکر و خداحافظی. در همایش و یا جدایش. با سپاسش و سنایش و ستایش، پوزش و سپاس. بدرود. با سنای و سپای و ستای، سپاس و پوزش، بدرود.
مردم. مردم ریختگری. مردمریختگرانه . مردم ریخت. مردم ریختانه. مردم ریختانوی. مردم ریختانگی. مردم ریختانش. مردم ریختانه گی وار مندانه هایشان. ...
" اندیشمندانه " :عقلانی.
" بررسی های نخستین ":تحلیلات اولی. " بررسی های دومین ":تحلیلات ثانوی. نخست بررسیها. دوم بررسیها. بررسی های نخست. بررسی های دوم. نخستین بررسیها. ...
تحلیلات ثانوی درست است.
" خَچَه ":به لری هچه و حلقه.
" حلقهء گم. حلقهء گمشده. حلقهء نایافت. حلقهء نایافته. حلقهء نادید. حلقهء نادیده. حلقهء ناپدید. حلقهءناپدیده. حلقهء نیست. حلقهء نیستش. حلقهء ...
علم و تجربه :" آموخت و آزمون. آزمایش و یافتش. آموزش و دانش ".
در خدمت بندگان خدا باش. نی جدا ز بندگان و خدا باش. شهرام. ص.
باز خورد و برخورد: باز خوردها و برخوردهای واژگان در روند تاریخ آنها سبک ادبی و زبانشناسی را نمودار می دهد.
رسانه: اگر هر پدیده ای رسانه های خود را در درون خودداشته باشد، درختان، گیاهان ، جانوران و کوهان ودشتان و . . . . تاریخ نموداری روشن به دست خواهد داد.
" تِیزش. تُندش. روشنش ": تشحیذ.
" تیزش ": تشحیذ.
نگرش :مد نظر.
بیشتری. بیشتری . بیشترین:تفاضل. بیشتری گُل. بیشترین گل. بیشی گل.
" استوار نمودن. بدست آوردن. به دست آمدن. استوارکردن. به دست دادن. در چشم کردن ":ثابت.
لغزش: خطا . و شاید به دریافت و پنداشت دور هم باشد.
"فراموش. فراموشی. نرمی. شپه. مدارا "لغزش":سهو
" بی پروا. بی دید ":بی ملاحظه.
شپه نادستی:اشتباه غیر عمدی. اشتباه غیر عمدی است:شپه دستی نیست. " دستا ":عمداً.
" سابش دستی نباشد ":اصطکاک عمدی نبود.
" دستی نبود " :غیر عمدی بود. عمدی نبود. " دستی نبوده است ":غیر عمدی بوده است. عمدی نبوده است.
" دستی نبود . دستی نکرد ":غیرعمد. ناعمد. " از سر دستی نبود " :از سر عمد نبود.
" دست و خواست ":قصد وعمد. " خواستی ودستی ":قصدی و عمدی. " از روی خواست و دست ":ازروی قصد وعمد. " دستانه و خواستانه ":عمدانه و قصدانه.
" دستی ":عمدی. " دستی کرد ": عمدی کرد. عمداً:" دستی " . " به دست ":به عمد. تعمداً:دستی. به دست:به تعمد. " دستانه " : عمدانه. عمدی:" دستی ". " ...
وطن زدایی. میهن زدایی. میهن زدایش. زدایش میهن. زدایش وطن. زدایش کشور. کشور زدایش. زادگاه زدایی. زادگاه زدایش. زدایش زادگاه . زدایی زادگاه:و ...
جشن گرفتند. ناجشن گرفتند. برد خود را جشن گرفتند. ناباخت خود را جشن گرفتند. ناباخت خود را به جشن پرداختند. باخت خود را ناجشن گرفتند. نابرد خود ر ...
" بیشتر : " ترجیحاً.
: نُوشِه ":مشروب.
رفته رفته ؛ ۱_گفتنی است. ۲_نوشتنی است. میره میره ( می رود می رود ) گفتنی است باآنکه نوشتنی در روزنامه و مجلّه و کتاب درسی نیست. مگوییم و می نویسیم ...
پیگیری:تایید. پیروی:تقلید. " پیگیریِ پیروی از کار دیگران ":تاییدِ تقلید از کار دیگران
خواهان فرستش دیگر واژه پردازی های؛ جمعیت در ، زم. زمگه که تا کنون نیامده اند میباشم آنها را فرست فرمایید. پیشاپیش سپاسانتا.
تحلیلات ثانوی.
بیخیال نَوَرد. بی خیال. بی خیالی طی کردن. بی خیالی نمودن.
آیا گزاره های ویژه پذیرفتنی و پژوهیدنی هستند و یا نیستند. " ویژه ": شخصی.
" یابِشگِرد ":حواس جمع.
سرود. شعر. چام. چامک. بیت ۱_سرود دانسته از سراینده. ۲_سرودبسته به سراینده. شعر؛ از او است. ۲_شاید از اوست. ودر دیگر نوشته ها و. . . . . . . . .
زِم. زِمگه. زمگاه. جَم. جمعیت"گروه. گروهش. شمار. شمارش. انبوه. انبوهش. بسیاره. بسیارش. بسیاران. بسیارانش. بسیارانشی. بسیارانشیت. بسیاریتان. بسیارانه. ...
" کودتا نما ":شبه کودتا.
ید طولایی دارد : " دست دارد ".
" دست کم. دست زیاد. دستبالا. دست پایین. دستفرا. دست فرو. دست فرازین. دست فرودین. دست بیش. دست کم . دست بیشتر. دست کمتر. دست افزا. دست کما. دست بیشتری ...
بنگر که به جاودان خرد می باشد. وین راه و روند نیک و بد می باشد. اینک که جهان مینوی را داریم. بنگر ز چه روی دست رد می باشد. شهرام.
آکَنش وار. آکَنش واره. آکنش وارگی. . آکنش مند. آکنش گون. آکنش گونه. آکنش گونگی. پراکنش وار. پراکنش واره. پراکنش وارگی. پراکنش مند. پراکنش مندی. آکنش ...
آکنده#پراکنده. جمعیت؛ ۱_آکنده. ۲پراکنده. آکندگی جمعیت و پراکندگی جمعیت. آکند و پراکند. آکنش و پراکنش. آکنا و پراکنا. آکناییت و پراکناییت. آکن ...
" برنامه. برنامه دادن. برنامه دانی. برنامه ریز. برنامه ریزی . برنامه مند. برنامه مندی":تعیین تکلیف.
" کوه کشان ":کهکشان.
" گیرندهء دلها. گرفتگر دلها. گرفت ور دلها. گیرآور دلها. گیراوردلها ":فاتح دل ها.
دلگیر. دلبر. دلباز. دلراز. دلجو. دلخو. دل نام. دل کام. دل گام. دل خام. دل وار. دل کاز. دل جار. دل پار. دل سار. دل ساز. دل ناز. دلنا. دلتیره. دلزار. د ...