پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,١٧٥)
بنگر که جهان به حکمت آراسته است. فرزانش و بافراخرد خواسته است. از عصر حجر تا خرد و خام و نبوغ. پیوسته روند پیش و بی کاسته است. شهرام. ص.
هر فرد که در جامعه باشد باشد. افراد نه فرد همه باشد باشد. مجموعهء اینها را که کشور گویند. فرهنگ و تمدن همه باشد باشد. شهرام. ص.
چون شک کنم باور کجا میدارم. باور چو کنم کجا به چندش آرم. دانش که به نادانی گواهی ندهد. اندر منشم پارازیت و برفک نارم. شهرام. ص.
صد ویژگی خوب که بر خام زنی. افزون بر این هزار ویک جام زنی. هر گز نبود بد مست را سر مستی. جز آنکه بکوشی و یکی فام زنی. شهرام. ص.
بر تودهء خورشید خوشا تا بشوم. اندیشه نمایم همه جوشا بشوم. گویم غزل و دست زنم بد خورشید. وآنگاه به کوی مهر کوشا بشوم. شهرام. ص.
هر گاه که خود پیروز میدان بینی. واندر همه خود را زنخست بگزینی. اندک شک و شبه باورت نستاند. در زورق در یاچهء دل بنشینی. شهرام. ص.
قومی که رهیدهء بشر خود خوانند. بر خط قرمز سقف هم خوش دانند. سنجش بر ایشان چو کفر است و نفاق. تندیس به قاف و ابله دورانند. شهرام. ص.
آنانکه جهان را به تباهی گذرند. هرگز نشود جهان به شادی گذرند. آنجا که بهشت بود نیکو منش اند. دوزخ که یعنی وهم واهی گذرند. شهرام. ص.
بر سفرهء دل دون و کسان را ره نیست. بر خانهء جان چون مگسان را ره نیست. دل خانهء هر راز بود مردم را. وین راز مگر خانهء جان را ره نیست. شهرام. ص.
تقلید ز دیگران نه بی دانشی است. الگو ز اندیشهء خود ارزشی است. هر گز دو نمونه نیست مانندهء هم. بنگ تو به چر خ به کار خود گردشی است. شهرام. ص.
گویند که روزگار به ما بر کین است. بگذشته و آینده به یک آیین است. برخیز و به کینه جوی خود گاه مده . آیین جوانگی و نیکی این است. شهرام. ص.
هر گز نبود بترسد از کان انسان. آدم زچه رو بود فراموشش جان. تا ترس زخاک و باد وآتش باشد. بنپاره چه باشد که نترسی از آن. شهرام. ص.
روزی آید که خاک جان می گردد. گاهش چو رسد در آن زمان می گردد. پاک از همه تیرگی و روشن چون خور. بنگر به روندی که جهان می گردد. شهرام. ص.
بر خیز وبه کار خود بپرداز درست. هر کار که باشد چو بر عهدهء توست. گر بگذرد این زمان و کارت ماند. دیگ نتوان آغاز کردن چو نخست. شهرام. ص.
هر چند که خاک به مردمان خانه بود. در خانه نمان فرجامش ویرانه بود. هرچند زمین از آن توست دورت باد. دریاب سخن روان چو فرزانه بود. شهرام. ص.
آنگاه که آهویی به دشتی بینی. شادان به کمر دست زده خوش بینی. تاآنکه کبوتری و یا گنجشکی. در دست تو بود خویش برتر بینی. شهرام. ص.
آنی که ندارد نقشه ای در آغاز. ماند به کثر الشک در گاه نماز. یا آنکه از آغاز رهروی آموزد. چون بچهء سیمر غ بود در پرواز. شهرام. ص.
جز حذف شرور هیچ روندی نبود. برخیر زشر هیچ گزندی نبود. اهریمن افسون نیرزد کارش. نیکو بنگر بد تا به چندی نبود. شهرام. ص.
ای مز که زیار مهربان گو ای مز. ای مز تو زبان خستگان گو ای مز. ای مز ز دیاردلستان گو ای مز. ای مز تو بیا به ما همان گو ای مز. شهرام. ص.
بینی چو کسی تا ستمی بر او شد. غم بر تو رسد چنانکه هم بر او شد. تا خود ستمی به کار تو می دارند. بینند اگر تورا بگو بر او شد. شهرام. ص.
ای عشق بیا و زندگی از سر گیر . در هر چه بجز عشق بود دل برگیر. آیین خرد را به فرایش می دان. انجام ز آغاز نمای و فر گیر. شهرام. ص.
اینک که هنر مندان به شهر هنرند. تا آنچه فروخته اند بر خویش خرند. وآنانکه فروشندهء شهر هنرمند. انگشت پشیمانی خود را بخورند. شهرام. ص.
مردم به فضا و جبر تا دل بنهاد. بسیار نگر به خاک منزل بنهاد. روزی که به قانون و به دانش رو کرد. بر آن همه دانش خط فاصل بنهاد. شهرام. ص.
در چشم خردورزی تبه نابوداست. هم نیز تبه دشمنکی کم سود است. نیکی همه هستی بشر یادآور. افتد بدی و نیک همی می بوده است. شهرام. ص.
از هر که سخن بسیار گفتیم بس است. از رازی سخن گوی کهشایسته کس است. از سیرهء فلسفی روش را بنمود. وآثار دگر چنانچه در دسترس است. شهرام. ص.
ای عشق همیشه در خور ما هستی . وی عقل تو با ما نکنی سر مستی. ای دل تو غم عشق شادی عقل بهل. ای یار تو عقل و چشم مارا بستی. شهرام. ص.
در یک شب سرد چنانکه آب یخ بسته است. در دشت ودمن هر آنچه هم یخ بسته است. کردار گروهی چون به یادت آید. خو کرده شوی سپس که هم یخ بسته است. شهرام. ص.
آنکس که از این جهان زیبا گذرد. دیرین و گذشته چون به یادش سپرد. یابد همه را سخن زهر آنچه رود. دارد گله ها کز آنچه برداشت خورد. شهرام. ص.
" انجام و فرجام ": صرف و نحو. " انجام و فرجام ": صرف و نحو . " انجام": صرف. " فرجام ": نحو . انجامگری و فرجامگری انجامگر و فرجامگر . انجامش و فر ...
" دَرهم و بَرهم ": تَجزیه و تَرکیب .
" درهم و جدا ": تجزیه و ترکیب.
هستی که به مهر ایزدی استی شد. عشقی که به جاودانه سرمستی شد. تافی که هنر ورزی هستی بخش است. وین شهر خدا نمایهء هستی شد. شهرام. ص.
مردم ز نگر به راستی رو دارند. از هرچه که دارد راستی خودارند. دانند خدا زمردمان نیکی خواست. هستی به سان گل خوش بو دارند. شهرام. ص.
از دانش و از گزینش و زیست شناس. این است روند گیتی و گوش سپاس. از داد و برابری بسی کمتر نیست. گر این همه دانی اهل فضلی نه قیاس. شهرام. ص.
ما پیکرهء دانش هستی شده ایم. آزاد به اندیشهء استی شده ایم. با دانش هستیم ودرستش داریم. زیرا به روند راه رستی شده ایم. شهرام. ص.
هر چامه هنر دارد و دارد پیغام. برتر ز زر عیار پردازد جام. سر شار کند کسی که همدم با اوست. ننگر به هنر چو دانش از فکرت خام. شهرام. ص.
دانش بنگر روند آیین بودش. ناچار به آزادیش کابین بودش. دانش همه به نیک خواهی بودش. از بهر بشر نگر که آذین بودش. شهرام. ص.
آن را که ز بهترین گزین می گویند. وآن را به روند گونه ها می جویند. انواع تن و جان بباید دانست. تاریخ و روان فلسفه اش می پویند. شهرام. ص.
باید که بکوشی و فراوان کوشی. تا آنکه ز دانشی بیابی توشی. تا توشه بگیری و فراوان خواهی. پیروز شوی ز مهر ایزد جوشی. شهرام. ص.
وجدان کلید همه اسرار شده است. چون آینه ای به روی دلدار شده است. در ذهن جهان دیگری روشن بین. بنگر که زبان به کار افکار شده است. شهرام. ص.
شادم که خودم تکیه به یزدان دارم. باید که سرود در بودنم بسیارم. این را همه از رازوری می دانم. از جان زدل چنین بود بازارم. شهرام. ص.
آنک تو بیا که من کبابم آنک. آنک چه کنم که برنتابم آنک. آنک منم و تشنه چو آبم آنک. آنک برسان به آب و تابم آنک. شهرام. ص.
دریاب مرا که آشنایی اینک. بگشای در مهر که آیی اینک. حقا که بر آتش سوختن ساختنم. بهتر بود از درد جدایی اینک. شهرام. ص.
تا عشق گل است و عقل نازش کشدا. بر نفس نگر که کار وسازش بودا. زین روی که خود نماییش میباید. هر چیز که هست در نگارش بودا. شهرام. ص.
یک چند به روشفگری و نازیدیم. یک چند به دانش دست می یازیدیم. نوبت چو به روشنگری آمد آنگاه. از بیخ و زبن سبک نوین بگزیدیم. شهرام. ص.
گفتیم که با یار وفادار بویم. در پست وبلند وپوش و انظار بویم. . نوبت که به آرامش و رامش افتاد. دیدیم که در مرکز پرگار بویم. شهرام. ص.
بی دانش علم جاودان گر مانی . از علم ازل تا به ابد نادانی. از دانش و بینش وسپس علم و عمل. هر بود به هستی تو بباید خوانی. شهرام. ص.
تا علم ازل تا به ابد مجهول است. میدان به یقین بی علم بودن گول است. وآنگاه علوم هست چون می یابی. زو می یابی یک راه هستی طول است. شهرام. ص.
چون میدانی تو همه را می دانی. جوری که به پیش خویشتن می خوانی. نادان مگر جاهل و افسرده مباد . دانستهء خود نگر کجا میمانی. شهرام. ص.
برق آمد و چون رخش تهمتن برجست. بر کوه بزد پیشانیش را در خست. در خوان چهار طلسم جادو بشکست. صد گونه گل و گیاه و نوبر بر رست. شهرام. ص.