target

/ˈtɑːrɡət//ˈtɑːɡɪt/

معنی: سامان، هدف، نشان، شبح، آماج، نشانگاه، تیر نشانه، هدفگرا، هدف گیری کردن
معانی دیگر: برجاس، نشانه، آماجگاه، آماج کردن، به صورت هدف درآوردن

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: an object or mark at which missiles, such as bullets, arrows, or bombs, are fired or directed.
مترادف: butt, mark
مشابه: bull's-eye, goal

- She aimed her arrow straight at the target.
[ترجمه A.A] او تیرش را مستقیم بطرف هدف نشانه گرفت
|
[ترجمه گوگل] او تیر خود را مستقیم به سمت هدف گرفت
[ترجمه ترگمان] مستقیم به سمت هدف تیر پرتاب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The bomb missed its target, the munitions factory.
[ترجمه سامراد] این بمب هدفش یعنی کارخونه رو فراموش کرد
|
[ترجمه گوگل] بمب به هدف خود یعنی کارخانه مهمات اصابت کرد
[ترجمه ترگمان] این بمب هدف خود یعنی کارخانه مهمات را از دست داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a goal; objective.
مترادف: aim, goal, objective
مشابه: intention, mark, object, purpose

- Her target was to win a promotion.
[ترجمه سامراد] اون هدفش گرفتن امتیاز بالا بود
|
[ترجمه گوگل] هدف او برنده شدن یک ترفیع بود
[ترجمه ترگمان] هدفش این بود که ترفیع بگیره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an object of criticism, scorn, or abuse; butt.
مترادف: butt, laughingstock, prey, victim
مشابه: dupe, fool, goat, gull, mark, mock, mockery, object, patsy, pigeon, scapegoat, scorn, sucker

- His radical ideas made him a target for criticism.
[ترجمه سعید] عقاید افراطی اش، او را مورد انتقاد ( هدف انتقاد ) قرار داد.
|
[ترجمه گوگل] عقاید رادیکال او او را هدف انتقاد قرار داد
[ترجمه ترگمان] عقاید رادیکال او او را هدف انتقاد قرار داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: targets, targeting, targeted
• : تعریف: to make a target of.
مشابه: aim for, design, home, scapegoat, sucker

- The guerrillas targeted the prime minister for assassination.
[ترجمه گوگل] چریک ها نخست وزیر را هدف ترور قرار دادند
[ترجمه ترگمان] چریک ها نخست وزیر را به خاطر ترور هدف قرار دادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. he became a target of newspaper attacks
او آماج حمله ی روزنامه ها شد.

2. she hit the target five times without a single miss
او پنج بار بدون حتی یک خطا تیر را به هدف زد.

3. she hit the target with precise accuracy
با دقت کامل زد به هدف.

4. this time the target was a power generator
این دفعه هدف یک نیروگاه برق بود.

5. shying stones at a target
به سوی هدف سنگ انداختن

6. the bullet missed the target
گلوله به هدف نخورد.

7. the missile hit the target
موشک به هدف خورد.

8. a missile's flight toward the target
پرواز موشک به سوی هدف

9. the bomber dived toward the target
هواپیمای بمب افکن به سوی هدف شیرجه رفت.

10. the mathematical center of the target
مرکز دقیقا حساب شده ی هدف

11. the missile curved toward its target
موشک به سوی هدف دور (چول) زد.

12. the missile streaked toward its target
پرتابه به سرعت به سوی هدف حرکت کرد.

13. he hit the bullet on the target
تیر را به نشانه زد.

14. the missile homed in on the target
موشک بسوی هدف پرواز کرد.

15. the rocket fell short of the target
موشک به هدف نرسید.

16. to lodge an arrow in a target
پیکانی را به آماج زدن

17. to put a bullet in a target
گلوله را به هدف زدن

18. to wing an arrow at a target
پیکانی را به سوی هدف پراندن

19. she had fixed her eyes on the target
او چشمان خود را بر هدف دوخته بود.

20. the arrow flew straight and true to its target
پیکان راست و مستقیم به هدف خورد.

21. the plane yawed and made a dive toward the target
هواپیما کج شد و به سوی هدف شیرجه رفت.

22. despite enemy fire, we made three runs and left the target in flames
با وجود آتش دشمن سه بار شیرجه رفتیم و هدف را به حریق کشاندیم.

23. You may take several months to reach your target weight - it depends how much you want to lose.
[ترجمه گوگل]ممکن است چندین ماه طول بکشد تا به وزن مورد نظر خود برسید - بستگی دارد چقدر می خواهید کم کنید
[ترجمه ترگمان]ممکن است چند ماه طول بکشد تا به وزن هدف خود برسید این بستگی به این دارد که چقدر می خواهید از دست بدهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. The bullet missed its intended target.
[ترجمه گوگل]گلوله هدف مورد نظر خود را از دست داد
[ترجمه ترگمان]گلوله به هدف اصابت نکرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. The prime minister is a favourite target of comedians.
[ترجمه گوگل]نخست وزیر هدف مورد علاقه کمدین ها است
[ترجمه ترگمان]نخست وزیر هدف مورد علاقه کمدین ها می باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. Aim a little above the target.
[ترجمه گوگل]کمی بالاتر از هدف نشانه گیری کنید
[ترجمه ترگمان]هدف کمی بالاتر از هدف است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. The university will reach its target of 5 000 students next September.
[ترجمه گوگل]این دانشگاه در سپتامبر آینده به هدف 5000 دانشجو خواهد رسید
[ترجمه ترگمان]این دانشگاه در ماه سپتامبر آینده به هدف خود از ۵،۰۰۰ دانشجو خواهد رسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. A shop in Station Road was the target of a ram-raid early yesterday.
[ترجمه گوگل]اوایل دیروز یک مغازه در خیابان استیشن هدف حمله قوچ قرار گرفت
[ترجمه ترگمان]یک مغازه در خیابان ایستگاه هدف حمله قوچ در اوایل روز گذشته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

29. They flew into heavy flak over the target area.
[ترجمه گوگل]آنها بر فراز منطقه مورد نظر به سمت پوسته سنگین پرواز کردند
[ترجمه ترگمان]آن ها در مورد منطقه هدف به شدت مورد انتقاد قرار گرفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

30. Higher degrees in English are a target for foreign students.
[ترجمه گوگل]مقاطع بالاتر در زبان انگلیسی هدف دانشجویان خارجی است
[ترجمه ترگمان]درجات بالاتر در زبان انگلیسی هدفی برای دانشجویان خارجی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

سامان (اسم)
capability, skill, wealth, border, abutment, order, country, region, knowledge, rest, target, welfare, calmness, furniture, arms, mind, wit, repose, well-being

هدف (اسم)
object, cause, objective, point, sight, aim, purpose, target, goal, mark, prick, scope, butt, bourgeon, bourn, bourne, burgeon, victim, parrot, quintain

نشان (اسم)
trace, attribute, tally, score, slur, benchmark, indication, token, aim, show, sign, seal, stamp, target, mark, marking, insignia, signal, emblem, symptom, brand, presage, track, banner, badge, clue, standard, ensign, vexillum, impress, hallmark, plaque, caret, chalk, cicatrix, symbol, vestige, medal, memento

شبح (اسم)
apparition, target, phantom, ghost, silhouette, specter, sprite, spook, caddy, simulacrum, eidolon, spectrum, fantom, phantasm, phantasma, umbra, wraith

آماج (اسم)
target

نشانگاه (اسم)
target

تیر نشانه (اسم)
target

هدف گرا (صفت)
target

هدف گیری کردن (فعل)
aim, target, dispart

تخصصی

[عمران و معماری] نقطه قرائت - نقطه برداشت - مقصد - هدف
[برق و الکترونیک] هدف، مقصد - هدف ماده یا جسم قرار گرفته در معرض بیماران یا تابش ذرات هسته ای، الکترونها یا تابش الکترو مغناطیس در لامپ پرتو x هدف اند یا پاد کاتد است که پرتوهای x در نتیجه بمبارات الکترونی از آن گسیل می شوند . هدف در رادار و سونار ف جسم قادر به باز تاباندن پرتو ارسال شده است . در لامپ دور بین تلویزیونی هدف، سطح ذخیره کننده ای است که با باریکه الکترونی برای تولید سیگنال جریان خزوجی متناظر با الگوی چگالی بار ذخیره شده در آن ف جارو می شود .
[زمین شناسی] هدف
[ریاضیات] هدف، آماج، مقصد
[پلیمر] هدف
[آمار] هدف

انگلیسی به انگلیسی

• board marked with concentric circles used by a marksman or archer to aim at; mark, objective, aim, object, goal; goal or situation one intends to achieve
aim at something; direct toward; intend to achieve
a target is a somewhere such as a building, town, or other place at which a missile or bomb has been aimed.
a target is also an object at which you fire arrows, bullets, and so on when you are shooting for sport or practice.
you can refer to someone as a target when they have been attacked by another person or group using weapons.
someone or something that is being criticized can also be described as a target.
a target is also a result that you are trying to achieve.
if someone targets a missile or some other weapon on something, they aim it at that thing.
if you target a particular group of people or target something at them, you try to appeal to or affect those people.

پیشنهاد کاربران

زیر ضربه قرار دادن
Police target vehicle theft
پلیس دزد ماشین را زیر ضربه می برد.
یعنی دنباله
یعنی به عنوان یه هدف در نظر گرفته
هدف
مثال: The company set ambitious sales targets for the year.
شرکت اهداف فروش جسورانه ای برای سال تعیین کرد.
این واژه ها دارای معانی هم پوشان هستند ولی به طور دقیق مترادف هم حساب نمی شوند. در متون عمومی این واژه ها به جای هم به کار برده می شوند اما در متون تخصصی ( مثلاً متون مدیریتی ) goal با objective و target تفاوت دارد و نمی توان آنها را به جای هم به کار برد:
...
[مشاهده متن کامل]

target = آماج؛ نشان گاه؛ سیبْل ( برگرفته از زبان فرانسه )
destination = مقصد
purpose = مقصود
goal = هدف کلان
objective = هدف خُرد
aim = قصد

هدف حمله قرار دادن، در تیررس حملات قرار گرفتن
هدف، آماج
دارت : نوعی وسیله سرگرمی
هدف گرفتن
هدف گیری کردن
مرتفع کردن
ضربه پذیر
نشان
هدف
شلیک
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : target
✅️ اسم ( noun ) : target
✅️ صفت ( adjective ) : targeted
✅️ قید ( adverb ) : _
در اکثر موارد هدف معنی میده اما میتونه معنی مورد نظر هم بده
زره
target of brass یعنی زره ای از جنس فلز برنج
هدف
مترادف: aim, goal
مخاطب
اتهام
هدفمند بودن
تُلوکیدن = چیزی یا کسی را هدف قرار دادن.
تلوک. [ ت ُ ] ( اِ ) نشانه تیر. ( فرهنگ جهانگیری ) ( برهان ) ( فرهنگ رشیدی ) ( شرفنامه منیری ) ( آنندراج ) . که به عربی هدف خوانند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( شرفنامه منیری ) . هدف و نشانه تیر. ( ناظم الاطباء ) .
هدف گذاری کردن
as a verb means
to intend or to try to attack someone or something
target ( علوم نظامی )
واژه مصوب: تیرنشان
تعریف: هدف استانداردی که برای آموزش و تمرین تیراندازی به کار می رود
مورد تاثیر قرار دادن
خرده فروشی آمریکایی تارگت
خَبکالیدَن.
بعضی جاها به معنی طعمه
هدف قیمتی
مورد اتهام ، متهم
هدف داشتن ، هدف
سوژه
اتهام زدن. هدف قراردادن
گیرنده ( در پزشکی )
مقصد
مانند target text میشود متن مقصد
مبنا
( در حقوق جزا ) : آماج، بزه دیده، هدف جرم
استعداد و توانایی
مد نظر
مورد نظر
( در والیبال ) یک محوطه خاص از زمین بازی، یا یک بازیکن ویژه که توپ باید به آن سمت هدایت شود.
هدف بودن
هدف
چیزی که مورد نظر است

هدفمند
( فعل ) هدف قرار دادن
موردنظر
ماموریت

نیل به ( اهداف ) . . .
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٤٥)

بپرس