پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٩٣)
آبی از کسی گرم نشدن: بهره ای از کسی نبردن . کنایه از کمکی از دست کسی برنیامدن. سودی یا نتیجه ای حاصل نشدن از کسی.
آب و گِل: بر و رو، سرشت آدمی آب و گِل ؛سرشت. خلقت. جبلت. نهاد : چیزی نخواستم که در آب و گل تو نیست ؟
آب و گاوشان یکی بودن: شریک و همدست بودن . آب و گاوشان یکی بودن ؛ شریک و همکار بودن. متحد و همدست بودن.
آب و خاک: میهن، دیار . - آب و خاک ؛ مملکت.
آب و تاب: تکلف، لفت و لعاب، تفصیل .
آب نمک زدن: با شیرین زبانی گفتن.
آب نکشیده: زشت، بد، نامفهوم، کنایه از خشن و رکیک و اهانت آمیز.
آب نخوردن: درنگ نکردن
آب نخوردن چشم: امید نداشتن
آب مریم: شیره ی انگور، عصمت و طهارت .
آب لمبو: چلانده شده، فشرده
آبگوشتی: بی ارزش، پیش پا افتاده
آب کور: کسی که سودش به دیگران نمی رسد .
آبکی: بی ارزش، از روی بی علاقگی
آبِ کبود: آسمان
آبکش کردن:کنایه از سوراخ سوراخ کردن .
آبغوره گرفتن: ( به ریشخند: ) گریستن ، عزا گرفتن .
آب شیراز: کنایه از شراب .
آب شدن و به زمین فرو رفتن:کنایه از گم و گور شدن ، پیدا نشدن نگا. دود شدن و به آسمان رفتن .
آب شدن قند توی دل: لذت بسیار بردن
آب شدن: شرمنده شدن، رفتن آبرو، به فروش رفتن کالا آب شدن ؛ گداختن. ذوبان. ذوب. مذاب شدن. حل یا منحل شدن. انهمام. و مجازاً، از شرم آب شدن ؛ سخت خجل گش ...
آب سیر: جانور خوش رفتار
آبشان از یک جوی نرفتن: همداستان شدنشان ممکن نبودن، با هم نساختن .
آبستن فرزندکش:کنایه از دنیا، روزگار .
آبِ سیاه: نیمه کوری
آب رفتن زیر پوست کسی: پس از لاغری کمی فربه شدن .
آب رفتن: بی اعتبار شدن، کوچک شدن
آب را گل آلود کردن: برای سود خود کارها را به هم زدن
آب در هاون کوفتن: کار بیهوده کردن .
آب در چشم نداشتن: شرم و حیا نداشتن .
آب در جگر داشتن: توانایی مالی داشتن
آب دادن بند: خود را لو دادن، فرصت را از دست دادن .
آب چشم گرفتن: ترسانیدن، به گریه انداختن .
آبجی خاک انداز: زن فضول و خبرچین .
آب به زیر کسی آمدن: سراسیمه شدن .
آب به چشم آمدن: طمع کردن .
آب تنی: شناکردن ( بیشتر به قصد تفریح و بازی ) .
آب به آسیاب کسی ریختن: با زحمت خود سود دیگری را فراهم کردن . : آب به آسیاب کسی ریختن:[کنایی] او را ( معمولاً در کار ناروایی ) یاری کردن ( روزنامه ها ...
آب به آب شدن: تغییر آب و هوا دادن، بهبود یافتن به سبب سفر .
آب بندی کردن: آرام آرام به کار انداختن دستگاه نو .
آب بستن در چیزی: آبکی و رقیق کردن .
آب بردار: دوپهلو، کنایه آمیز
آب برداشتن: هدف دیگری در پس کاری وجود داشتن .
آب از گلو پایین نرفتن: غصه و ناراحتی شدید داشتن .
آب از دریا بخشیدن: از کیسه ی خلیفه بخشیدن .
آب از آتش برآوردن: کار محال کردن .
آب از لب و لوچه ی کسی سرازیر شدن: تمایل شدید داشتن، به طمع افتادن .
آب از آب تکان نخوردن: رخ ندادن جنجال و هیاهو، آرام ماندن اوضاع . کنایه از آرامش کامل برقرار بودن. رخ ندادن آشوبی که احتمال وقوع آن در میان بوده باشد.
آب آتش مزاج: کنایه از می سرخ .
آب کردن: جنس نامرغوب را فروختن . حیف و میل کردن . ( ( شاگرد شوفری که با دهن باز و خنده مسخره اش تو دهن ژاندارم نگاه می کرد گفت: " دکی! تا که از تله ...