پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٩٣)
آفتاب را به گز پیمودن: [عامیانه، کنایه ] کوشش بی هوده کردن.
آفتاب خوردن: [عامیانه، کنایه ] سختی کشیدن.
آفتاب چریدن: [عامیانه، کنایه ] بی کار بودن، چیزی برای خوردن نداشتن.
آفتاب به آفتاب:[ عامیانه، اصطلاح] هر روز.
آفتاب به ملاج کسی خوردن: [عامیانه، کنایه ] دیوانه شدن، خل شدن.
آفتابِ پس دیوار: [عامیانه، کنایه ] شامگاه.
آفتاب برِ دیوار آمدن: [عامیانه، کنایه ] به پایان آمدن عمر.
آفتاب از مغرب درآمدن: [عامیانه، کنایه ] روز قیامت، رویدادی شگرف پیش آمدن.
آفتاب از کدام طرف در آمده؟:[عامیانه، ضرب المثل] چه عجب از این طرف ها؟!.
آغا پنبه: [عامیانه، اصطلاح] زن بسیار سفیدرو، عروسک پنبه ای.
آغبانو: [عامیانه، اصطلاح] لقبی برای زنان محتشم و بزرگ.
آشیخ روباه: [عامیانه، اصطلاح] آب زیرکاه، مکار.
آشی شدن: [عامیانه، کنایه ] سوراخ سوراخ شدن بدن از ترکش های فراوان.
آش همان آش و کاسه همان کاسه: [عامیانه، ضرب المثل] چیزی تغییر نکرده.
آشی بودن زندگی: [عامیانه، کنایه ] نامساعد بودن حال و احوال.
آش هفت جوش: [عامیانه، کنایه ] قضیه ی پیچیده.
آشوب شدن دل: [عامیانه، کنایه ] دچار تهوع شدن.
آش و لاش: [عامیانه، کنایه ] به کلی متلاشی شده، له ولورده.
آشنایی دادن: [عامیانه، کنایه ] خود را معرفی کردن.
آش نذری: [عامیانه، اصطلاح] آشی که به نیت برآورده شدن دعایی بپزند.
آشنایی به روشنایی انداختن: پس از مدت ها تصادفی آشنایی را دیدن.
آشنا روشنا: [عامیانه، اصطلاح] دوست آشنا.
آش کشک خاله: [عامیانه، کنایه ] کار ناگزیر، تکلیفی که بر عهده ی کسی باشد.
آشغالی: [عامیانه، اصطلاح] سپور.
آش شله قلمکار: [عامیانه، کنایه ] بی نظم و قاعده.
آش دهن سوزی نبودن: [عامیانه، کنایه ] زیاد جالب نبودن، اهمیت زیادی نداشتن.
آش دهن سوز: [عامیانه، کنایه ] هر چیز مطلوب و پسندیده.
آش پشت پا: [عامیانه، اصطلاح] آشی که در روز سوم پس از رفتن مسافر بپزند و به فقرا بدهند.
آش آلو کردن: [عامیانه، کنایه ] خجالت زده کردن، کنفت کردن، سکه ی یک پول کردن.
آش پختن برای کسی: [عامیانه، کنایه ] کسی را برای آزار کسی برانگیختن، برای کسی توطئه ای ترتیب دادن.
آسیاب گردان: [عامیانه، اصطلاح] کسی که به خوبی از عهده ی کارها بر می آید.
آش آلو شدن: [عامیانه، کنایه ] خجالت زده شدن، سکه ی یک پول شدن، کنفت شدن.
آسمان غرمبه: [عامیانه، کنایه ] صدای رعد، تندر.
آسمان گرفتن: [عامیانه، اصطلاح] فراگرفته شدن آسمان با ابر یا مه.
آس و پاس: [عامیانه، کنایه ] در نهایت تهیدستی ، بینوا، مفلس.
آسمان ( و ) ریسمان: [عامیانه، کنایه ] حرف های بی ربط و صد تا یک قاز.
آسمان ( و ) ریسمان به هم بافتن: [عامیانه، کنایه ] حرف های بی سروته و بی ربط زدن.
آسمان سوراخ شدن: [عامیانه، کنایه ] رویداد بزرگ پیش آمدن.
آسمان را به زمین آوردن ( دوختن ) : [عامیانه، کنایه ] کار شگفت انگیز کردن.
آسمان را سِیر کردن: [عامیانه، کنایه ] سخت خوشنود بودن، لذت بسیار بردن.
آسمان جل: [عامیانه، کنایه] ندار، بی چیز، کسی که رواندازش آسمان است.
آسمان تا زمین: [عامیانه، کنایه ] تفاوت بسیار.
آسمان به زمین آمدن: [عامیانه، کنایه ] رویدادی مهم و عجیب پیش آمدن.
آسمان با زمین دوختن: [عامیانه، کنایه ] داشتن کمال مهارت در تیراندازی.
آسمان به ابرو پوشیدن: [عامیانه، کنایه ] پنهان ساختن امر آشکار.
آستین سرخود: [عامیانه، کنایه ]هر چیزی که وسیله ی کاربردش همراهش است.
آستین بر چشم گذاشتن: [عامیانه، کنایه ] پنهان گریستن.
آستین تر داشتن: [عامیانه، کنایه ] بسیار گریه کردن.
آستین بالا زدن: [عامیانه، کنایه ] آماده شدن، به کاری برخاستن، پا پیش گذاشتن
آستین افشاندن: [عامیانه، کنایه ] رقصیدن، انکارنمودن، انعام دادن. .