پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
حجرهٔ قمر : آسمان ، در بیت زیر مقام روحانی و معنوی پیر است. ( ( حیلت او از سبالش نگذرد چنبرهٔ حجرهٔ قمر چون بر درد؟ ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، ...
ریش خود کندن:خود را خوار کردن ( ( قطره با قلزم چو استیزه کند ابلهست او ریش خود بر می کند ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 1363 ...
الا نادرا:مگر به ندرت نتواند تشخیص دهد. ( ( اسپ داند بانگ و بوی شیر را گر چه حیوانست الا نادرا ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ ا ...
آب پارسال نان پیرارسال : روزگاری دراز است که محتاج و بی چیز است. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 5 )
آب به هاون کوفتن : به امری غیر منتج مشغول شدن ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 5 )
آب به غربال پیمودن : عملی بی فایده کردن. به امری ممتنع عزم نمودن ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 4 )
آب به سوراخ مورچه ریختن: جمع کثیری را از جایی دفعتاً بیرون آوردن . نظیر: چوب به لانه زنبور کردن ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 4 )
آب به زیرهشتن : فریفتن . مثال . امروزه هم می گویند: فلانی جایی نمی خوابد که آب زیرش برود یعنی فریب نمی خورد ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 4 )
آب به ریسمان بستن : کاری بیهوده کردن، به امری غیرممکن دست زدن ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 4 )
آب بر روی کار آوردن : کاری را رونق بخشیدن ، امری را ترقی بخشیدن ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 4 )
آب برای من ندارد نان که برای تو دارد: گویند وقتی حاج میرزا آقاسی به حفر قنات امر داده بود روزی که به بازدید چاه ها رفت مغنی اظهار داشت که کندن قنات د ...
آب بر آسمان انداختن: بسیار خشمگین شدن . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 3 )
آب بر آتش زدن: فتنه ای را نشاندن . غمی را تسلی دادن. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 3 )
آب به دهان آوردن : رغبتی مفرط به چیزی پیدا کردن. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 3 )
آب با غربال پیمودن : کاری عبث کردن. نظیر: آب به ریسمان بستن . خشت بر آب زدن . نقش بر آب زدن. باد در قفس کردن. باد به چنبر بستن آب دریا به کیل پیمودن ...
آب به آب می خورد و زور بر می دارد:یاری دادن به یکدیگر یاری دهندگان را قوی می سازد. ( دهخدا امثال و حکم ص 3 )
آب به آبادانی می رود : رود و جوی منتهی به شهر یا ده می شود. آشامیدن علامت سیری آشامنده است. ( دهخدا ، امثال و حکم )
آب از کسی گشادن: اعانت و یاری از طرف کسی حاصل آمدن.
آب از سر گذشتن: بدبختی به نهایت رسیدن. کار از چاره و تدبیر گذشتن.
آب از دهان سرازیر شدن: نهایت شیفته ی چیزی گشتن.
آب از دریا می بخشد :با چیز بی ارزش منّت می نهد. نظیر با آب حمام دوست میگیرد.
گزاییدن: دکتر کزازی در مورد واژه ی " گزاییدن" می نویسد : ( ( گزاییدن به معنی رنج دادن و گزند رسانیدن و آزردن از وزاستنwizāstan و وزودن wizudan در پهل ...
فرسودن: دکتر کزازی در مورد واژه ی " فرسودن" می نویسد : ( ( فرسودن مصدری است پیشوندی که از فر ( پیشاوند ) و " سودن " ساخته شده است . ) ) ( ( نه گشت ...
گشت: دکتر کزازی در مورد واژه ی " گشت" می نویسد : ( ( گشت در پهلوی در ریخت وشت wašt بکار می رفته است . بدان سان که گشتن وشتن waštan بوده است. ) ) ( ...
دکتر کزازی در مورد واژه ی " تیمار" می نویسد : ( ( تیمار به معنی رنج و اندوه در همین ریخت در پهلوی بکار می رفته است. ) ) نامه ی باستان ص199.
زمانه: دکتر کزازی در مورد واژه ی " زمانه" می نویسد : ( ( زمانه در پهلوی در ریخت زمانگ zamānag بکار می رفته است. ) ) ( ( نه گشت زمانه بفرسایدش؛ نه آ ...
صَدَّق :تصدیق و تأیید کردن . ( ( نوح وار ار صدقی زد در تو روح کو یم و کشتی و کو طوفان نوح ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 13 ...
نص شناس:لفظا یعنی کسی که قرآن می فهمد ، و در بیت زیر آشنا به عالم معنا ( ( مجتهد هر گه که باشد نص شناس اندر آن صورت نیندیشد قیاس ) ) ( مثنوی مولوی ...
تُتُق :پرده ، چادر و پرده ٔ بزرگ ، نقاب ، توز ( توری که به سر عروس انداخته می شود . ( ( می پرد چون آفتاب اندر افق با عروس صدق و صورت چون تتق ) ) ...
خفّت :سبک بالی ، نداشتن گرفتاری مادی ( ( هر گرانی و کسل خود از تنست جان ز خفّت جمله در پریدنست ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ او ...
آتش مُستنجِم : ستاره ها و اجرام درخشنده ی آسمانی ( ( دود پیوسته هم از هیزم بود نه ز آتش های مُستنجِم بود ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلام ...
بی هیچ بُد:حتماً ، ناچاراً ( ( غفلت از تن بود چون تن روح شد بیند او اسرار را بی هیچ بُد ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 1363، ...
منطقه فرود : منطقه ایست مشخص که یگان هوابرد به وسیله فرود هواپیما و یا فرود یا چتر به همراه تجهیزات و سایر بارهای همراه در آنجا پیاده میشود، این منطق ...
عملیات مشترک هوابرد : عبارت است از حمل و پیاده کردن نیروهای رزمی، پشتیبانی رزمی و پشتیبانی خدمات رزمی آنان از راه هوا به منطقه هدف جهت انجام مأموریته ...
حرکت هوائی : شامل نقل و انتقال یک نیرو، همراه با تجهیزات و وسایل آن که به وسیله هواپیما از یک نقطه به نقطه دیگر ترابری گردد اعم از اینکه عمل تخلیه به ...
هجوم هوابرد : شامل تخلیه یک نیروی هوابرد است که به صورت فرود یا پیاده شدن از راه هوا در منطقه هدف انجام میشود.
پیاده شدن هوایی : دریافت نیروی هوابرد و آماده در منطقه هدف به صورتی که عمل تخلیه پس از شستن هواپیما انجام گیرد.
تیکه اندختن : متلک انداختن
چنگ لوک:درمانده ، عضله ای که گرفته باشد ( ( خانهٔ تنگ و درون جان چنگ لوک کرد ویران تا کند قصر ملوک ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چا ...
کلیل آمدن:خیره و کُند شدن. ( ( گرچه گرمابه عریضست و طویل زان تبش تنگ آیدت جان و کلیل ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 1363، ص ...
پخسیده :ذوب شده و از هم وارفته ( ( همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آیی جانت پخسیده شود ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 1363، ص ...
مُناخ:استراحت ( ( این زمین و آسمان بس فراخ سخت تنگ آمد به هنگام مُناخ ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 1363، ص 372 )
واطرب:ای شادی! چه شادیی! ( ( جفت او دیدش بگفتا وا حرب پس بلالش گفت نه نه واطرب ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 1363، ص 373 )
بی سُکُست:بدون قطع کردن ، و ایستادن ( ( این تانی از پی تعلیم تست که طلب آهسته باید بی سکست ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 13 ...
بی سُکُست:بدون قطع کردن ، و ایستادن ( ( این تانی از پی تعلیم تست که طلب آهسته باید بی سکست ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 13 ...
توبتو:لایه لایه ، در اینجا یعنی دسته دسته ( ( خالق عیسی بنتواند که او بی توقف مردم آرد تو بتو ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ او ...
عقل منتقد:عقل پرورده و پاک شده ، عقل همراه با تجربه ( ( او ببینی بو کند ما با خرد هم ببوییمش به عقل منتقد ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلا ...
عقل منتقد:عقل پرورده و پاک شده ، عقل همراه با تجربه ( ( او ببینی بو کند ما با خرد هم ببوییمش به عقل منتقد ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلا ...
به بازی داشتن:بازی پنداشتن دکتر کزازی در مورد " به بازی داشتن" می نویسد : ( ( به بازی داشتن : بازی پنداشتن . این کار برد : به . . . داشتن کاربردی است ...
بازی: دکتر کزازی در مورد واژه ی " بازی" می نویسد : ( ( بازی در پهلوی در ریخت واچیگ wāčīg و وازیگwāzīg بکار می رفته است. ) ) ( ( نخستین فطرت پسین شم ...