فرید رستمی

فرید رستمی

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



suit box٢٢:٥٧ - ١٣٩٨/١٠/٢٢جعبه لباس جعبه کت و شلوارگزارش
0 | 0
overhear٢٠:٣٨ - ١٣٩٨/١٠/٢٢بطور اتفاقی شنیدن.گزارش
37 | 0
walkaway٢٠:٣٤ - ١٣٩٨/١٠/٢٢از صحنه فرار کردن - از صحنه جیم شدنگزارش
16 | 0
behave yourself١٨:٥٤ - ١٣٩٨/١٠/٢٢بچه خوبی باشگزارش
28 | 1
pungent١٦:٢٨ - ١٣٩٨/١٠/٢٠آزاد دهنده ( بو )گزارش
7 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



pile١٨:٥٩ - ١٣٩٨/١٠/٢٣
• His mother came in carrying a pile of ironing in her arms.
مادرش با یک دسته لباس اتو شده به بغل وارد شد.
0 | 1
overhear٢٠:٣٨ - ١٣٩٨/١٠/٢٢
• I overhear him saying he is going to Japan.
بطور اتفاقی شنیدم که می گفت قراره به ژاپن بره.
0 | 0
lean on١٥:٥٤ - ١٣٩٨/١٠/٢٠
• When we meet difficults,we can lean on each other. Then we will be okay!
وقتی با مشکلات روبرو هستیم می توانیم به هم دیگه تکیه کنیم. با این کار مشکلی نخواهیم داشت.
2 | 1
invitingly١٥:٣٩ - ١٣٩٨/١٠/٢٠
• The waters of the tropics are invitingly clear.
آب های مناطق حاره ایی بطور وسوسه انگیزی روشن پاک و روشن هستند.
0 | 0
match١٧:٥٧ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• I looked through all the socks but couldn't find a match for the striped one.
همه ی جوراب ها را نگاه کردم اما نتوانستم لنگه ی جوراب راه راه را پیدا کنم
18 | 1
wrinkled١٤:٥٤ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• His face was wrinkled with age.
صورتش با گذر عمر چروک شد.
0 | 0
wrinkled١٤:٥٣ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• Carter wrinkled his forehead in concentration.
پیشانی کارتر در اثر تمرکز کردن چین افتاد.
0 | 0
wrinkled١٤:٥٢ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• She smoothed down a wrinkled tablecloth.
رومیزی چین خورده را صاف کرد.
0 | 0
stretched١٤:٤٣ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• We can't take on any more work-we're fully stretched as it is.
نمی توانیم کار بیشتری قبول کنیم - همین الان هم بطور کامل کش آمده ایم.
0 | 0
stretched١٤:٤٢ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• He stretched out his hand and caught the falling plate.
دستش را دراز کرد و بشقاب در حال افتادن را گرفت.
2 | 0
taffy١٢:٠٢ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• Tara takes two teaspoons of taffy in her tea.
تارا دو قاشق چای خوری تافی با چاییش می خوره
0 | 0
thanksgiving٠٩:١٨ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• I will be home for Thanksgiving, so save a little turkey for me.
برای روز شکرگزاری میام خونه پس یکم خوراک بوقلمون برام نگه دار.
7 | 0
thanksgiving٠٩:١٦ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• Our first Thanksgiving should be our best.
اولین جشن روز شکرگزاری ما باید بهترین باشد. ( اولین جشن شکرگزاری مشترکمون باید بهترنش باشه )
12 | 1
seesaw٠٨:٤٥ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• The seesaw battle is believed underway.
بنظر می رسد ضد و خورد دوطرفه در حال آغاز است.
0 | 1
seesaw٠٨:٤٣ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• Prices have gone up and down like a seesaw this year.
امسال قیمت ها مثل الاکنلگ بالا و پایین شده اند.
9 | 1
seesaw٠٨:٤١ - ١٣٩٨/١٠/١٩
• The children are playing at seesaw.
بچه ها دارن الاکنگ بازی می کنن
37 | 3