🐾 مهدی صباغ

 🐾 مهدی صباغ

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



crisp١٥:٤٢ - ١٤٠٠/٠٩/١٤Adjective : واضح شفاف تَر و تازه Clear به عنوان مثال: 1. The sound from the new speakers is very crisp 2. a crisp apple 3. A crisp imageگزارش
0 | 0
issue a ticket٢٣:٥٣ - ١٤٠٠/٠٩/٠٨قبض صادر کردن برگ جریمه صادر کردن جریمه کردنگزارش
0 | 0
take a pop at١٠:٢٨ - ١٤٠٠/٠٨/٢٧British - idiom - informal : انتقاد کردن از کسی ( در جمع ) به عنوان مثال : He took a pop at his rival تلاش برای ضربه زدن به کسی به عنوان مثال: Som ... گزارش
2 | 0
false١٩:٠٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٢Adjective : واهی بی اساس پوچ به عنوان مثال : They had a false hope of winning the war ( آنها به پیروزی در جنگ امیدی واهی داشتند )گزارش
0 | 0
wallflower١٥:٥٦ - ١٤٠٠/٠٨/٢٢Noun - informal : آدم خجالتی و کم رو ( به خصوص در مهمانی ها به فردی گفته می شود که پارتنری برای رقصیدن نداشته و به این جهت احساس بی دست و پا بودن و ی ... گزارش
5 | 0
as plain as day١٥:١٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢١Phrase - informal : خیلی واضح است که . . . . . خیلی روشن است که . . . . مثل روز روشن است که . . . به عنوان مثال: It has been as plain as day for ... گزارش
2 | 0
big up٠٨:٠١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٠Big up to someone : دمش گرم آفرین بهش Big up something : بزرگ جلوه دادن چیزی بزرگ کردن چیزیگزارش
5 | 0
im done١٧:٣٠ - ١٤٠٠/٠٨/١٩من دیگه بُریدم کلافه شدم مخم داره سوت می کشه مغزم هنگ کرده مخم داغ کردهگزارش
2 | 0
in principle١٧:١٨ - ١٤٠٠/٠٨/١٩در اصلگزارش
2 | 0
jump serve١٧:٠١ - ١٤٠٠/٠٨/١٥Noun - countable : سرویس پرشی ( در ورزشهایی مانند: والیبال، تنیس و . . . . )گزارش
2 | 0
as hungry as a wolf١٣:٤٥ - ١٤٠٠/٠٨/١٤As hungry as horse As hungry as a bear خیلی گرسنه طماع حریصگزارش
2 | 0
stay back١٤:٤١ - ١٤٠٠/٠٨/١٣Phrasal verb : جلو نیامدن به سمت جلو حرکت نکردن عقب ماندن به عنوان مثال : I stayed back and let the others go homeگزارش
0 | 0
carbon sink١٤:٣١ - ١٤٠٠/٠٨/١٣Noun : جاذبِ کربن جذب کننده کربن از بین برنده کربن ( تمام چیزهای طبیعی که در طبیعت وجود دارند و با جذب کربن به پاکیزگی هوا کمک میکنند. بزرگترین و مه ... گزارش
0 | 0
sdf٢٢:١٦ - ١٤٠٠/٠٨/١٢Abbreviation : Sans domicile fixe انسان بی خانمانگزارش
2 | 0
training wheels١٢:٥٤ - ١٤٠٠/٠٨/١١noun - plural : چرخِ کمکی ( چرخ های کوچکی که در کنار چرخ عقب دوچرخه کودکان، وصل شده و به حفظ تعادل آنها و یادگیری دوچرخه سواری کمک شان می کند. ) � ... گزارش
2 | 0
training wheel٠٧:١٧ - ١٤٠٠/٠٨/١١Noun - countable - historical : چرخ متصل به برخی ادوات جنگی مانند: توپ جنگی ( Training wheels ( noun - plural : چرخِ کمکی ( چرخ های کوچکی که در کن ... گزارش
2 | 0
call it a draw١٥:٤٣ - ١٤٠٠/٠٨/١٠( در یک مسابقه ) به تساوی دست یافتنگزارش
2 | 0
twist off١٠:١٦ - ١٤٠٠/٠٨/١٠Phrasal verb : پیچاندن و برداشتن چیزی از روی چیزی دیگر ( مثل باز کردن در بطری آب معدنی ) به عنوان مثال: I twisted off the lid and looked insideگزارش
2 | 0
wrecking ball crane١٦:٥٤ - ١٤٠٠/٠٨/٠٧Noun - countable : جرثقیل دارای گوی تخریب ( خودرویی که بر روی بازوی آن یک گوی سنگین فلزی قرار دارد و با کوبیدن آن گوی به ساختمان های قدیمی، آن ها را ... گزارش
2 | 1
wrecking ball١٦:٥٠ - ١٤٠٠/٠٨/٠٧Noun - countable : گوی تخریب ( گوی فلزی سنگین که به انتهای یک زنجیر یا کابل وصل شده و با کوبیدن آن به ساختمانها، از آن برای تخریب این بناها استفاده ... گزارش
0 | 0
as hard as nails١٠:٤٦ - ١٤٠٠/٠٨/٠٧Phrase : ( hard as nails ) خیلی سخت گیر خیلی سنگدل و بی رحم خیلی سرسخت به عنوان مثال: ‘I wouldn't say I'm soft as putty but I wouldn't say I'm har ... گزارش
0 | 0
see if i care٠٨:١٥ - ١٤٠٠/٠٨/٠٧Idiom - informal : ( در گفتگوهایی که در هنگام عصبانیت انجام می شود، به کار می رود. ) انگار که اصلا برام مهمه!!! انگار که بهش اهمیت میدم!!! اصلا بر ... گزارش
5 | 0
sidesaddle١٩:٤٦ - ١٤٠٠/٠٨/٠٢Noun - countable : یک وَری نشستن ( روی اسب یا روی زمین )گزارش
0 | 0
IT١٩:٢٣ - ١٤٠٠/٠٨/٠٢�Phrase : بنا به دلایل مثبت زیادی. . . . . . بنا به ادله ی مثبت فراوانی . . . . . بی دلیل نیست که . . . . بیخود نیست که . . . . . به عنوان مثال: ... گزارش
0 | 0
happy as a lark١١:٣٩ - ١٤٠٠/٠٧/٣٠Adjective : خیلی خوشحال به عنوان مثال: She's happy as a lark with her ten dollar pay raise, even though the long - term prospects for the business a ... گزارش
2 | 1
take a high road٢٣:٤٨ - ١٤٠٠/٠٧/٢٤Idiom : رفتار مناسب داشتن ( وقتی دیگران چنین رفتاری را ندارند ) تصمیم درست را گرفتن رفتار مطابق با اخلاق داشتن به عنوان مثال: He decided to take t ... گزارش
2 | 0
like a pig in muck١٤:٤٥ - ١٤٠٠/٠٧/٢٤Idiom - British - informal : خیلی خوشحال و شاد به عنوان مثال : Look at your sister out there on the field! She's happy as a pig in muck now that she ... گزارش
0 | 0
fix someone a drink٢٣:٥٤ - ١٤٠٠/٠٧/٢٣Idiom : به کسی یک نوشیدنی دادن برای کسی نوشیدنی آماده کردن کسی را به نوشیدنی دعوت کردنگزارش
0 | 0
done to a turn١٣:٠٧ - ١٤٠٠/٠٧/١٧Idiom - British : غذایی که به روش عالی پخته و ارائه می شود. به عنوان مثال : The chicken was done to a turn.گزارش
0 | 0
as fit as a fiddle١٠:٠٢ - ١٤٠٠/٠٧/١٦Phrase : = Fit as a fiddle در سلامت کامل بودن وضعیت جسمانی بسیار عالی داشتن به عنوان مثال: I had my share of publicity when I was young, ’ says Joe ... گزارش
0 | 0
he was like١١:٤٩ - ١٤٠٠/٠٧/١٥Slang : او گفت ( بیشتر توسط جوانان و نوجوانان و در هنگامی که ماجرا و داستانی را تعریف می کنند، به کار می رود. ) He saidگزارش
0 | 0
pour money down the drain١١:٢٤ - ١٤٠٠/٠٧/١٥Idiom : هدر دادن پول و ثروت پول را در جایی نادرست هزینه کردن به عنوان مثال: Buying new furniture when they can't take it with them is just pouring ... گزارش
0 | 0
from rags to riches١١:١٩ - ١٤٠٠/٠٧/١٥Idiom : از فرش به عرش رسیدن از فقر و نداری به ثروت رسیدن به عنوان مثال : He used to be homeless, but after the opening of his new company he went ... گزارش
2 | 0
treacle١٣:٢٧ - ١٤٠٠/٠٧/١٤Noun - uncountable - BrE : شیره چغندر قند مِلاسگزارش
0 | 0
checking٠٧:٤٨ - ١٤٠٠/٠٧/١٢حسابِ جاری ( در بانک )گزارش
2 | 1
go out on a high note١٤:٣٧ - ١٤٠٠/٠٧/١٠Idiom : ختم به خیر شدن کاری را به بهترین صورت انجام دادن/شدن به خوبی تمام شدنگزارش
0 | 0
drill٠٧:٤٠ - ١٤٠٠/٠٧/١٠noun - uncountable : مانور نظامی رزمایشگزارش
2 | 0
flabbergasted١٩:١٩ - ١٤٠٠/٠٧/٠٨Adjective : شوکه Shockedگزارش
0 | 0
knocked out١٩:١٨ - ١٤٠٠/٠٧/٠٨Adjective : شوکه Shockedگزارش
0 | 0
stand on someone٢٠:٣١ - ١٤٠٠/٠٧/٠٥Stand on someone's shoulders : از تجربه های دیگران استفاده کردن و بهره بردنگزارش
0 | 0
drag on١٨:٠١ - ١٤٠٠/٠٧/٠٥به درازا کشیدن طولانی شدن به عنوان مثال: an expensive court battle that could drag on for yearsگزارش
7 | 0
curve٠٩:٥٦ - ١٤٠٠/٠٧/٠٥پیچ و تاب خوردن به عنوان مثال: The road curves to the left and to the rightگزارش
0 | 0
burn to the ground٠٩:٣٦ - ١٤٠٠/٠٧/٠٥Phrase : تخریب شدن یک بنا بر اثر آتش سوزی ( برای تاکید بیشتر به کار می رود. ) با خاک یکسان شدن یک ساختمان بر اثر آتش سوزی شدید Raze something to the ... گزارش
2 | 0
get ahead of oneself١٨:٣٤ - ١٤٠٠/٠٧/٠٤Phrase : کاری را بدون برنامه ریزی و اطمینان از به نتیجه رسیدن آن، انجام دادن جَوگیر شدن ( عموما این اصطلاح به حالت و معنی منفی به کار می رود. ) به ... گزارش
2 | 0
pill popper١٨:١٧ - ١٤٠٠/٠٧/٠٤Noun - countable - informal : کسی که انواع و اقسام داروها را به مقدار زیاد و بی محابا مصرف می کند. شخصی که با کوچکترین احساس بیماری در خود، انواع مخ ... گزارش
0 | 0
wash away١٥:٠٣ - ١٤٠٠/٠٧/٠٣Phrasal verb : از شر افکار، احساسات و یا خاطرات بد خلاص شدن جابجا شدن چیزی به کمک نیروی آب به عنوان مثال : My anxiety was washed awayگزارش
0 | 0
alright١٢:١٥ - ١٤٠٠/٠٧/٠٣Informal - especially British English : سلام Hello ( در این کاربرد باید کلمه را به صورت سوالی به کار برد. یعنی ? All right. در این حالت شبیه زبان ف ... گزارش
2 | 1
hiya١٢:٠٩ - ١٤٠٠/٠٧/٠٣Interjection - informal : سلام Helloگزارش
0 | 0
be out of one١٦:٥٤ - ١٤٠٠/٠٧/٠٢Idiom : از شخصی سَر بودن از سر کسی زیادی بودن به عنوان مثال : Don't even think about him. He is out of your leagueگزارش
0 | 0
a feast for the eyes١٥:٢٧ - ١٤٠٠/٠٧/٠١Idiom : بسیار زیبا چشم نواز دلربا به عنوان مثال: My team won 7 - 0 . The scoreboard was a feast for the eyes.گزارش
2 | 2

فهرست جمله های ترجمه شده



may٠٨:٥٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٨
• the May of her life
دوران جوانی او
0 | 1
shot put١٩:١٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤
• He's practising for the shot put.
او برای پرتاب وزنه تمرین میکند.
0 | 0
as a matter of fact١٩:٥١ - ١٤٠٠/٠٦/٢١
• As a matter of fact his remarks overrode your motion.
در حقیقت اظهارات او بر خواسته های شما غلبه کرد.
0 | 1
turn into٠٨:٥٣ - ١٤٠٠/٠٦/٠٩
• Patriotism can turn into jingoism and intolerance very quickly.
وطن پرستی میتواند به سرعت تبدیل به وطن پرستی افراطی و تعصب گردد.
2 | 0
call it a day١٨:١٧ - ١٤٠٠/٠٥/١٢
• Let's call it a day.
برای امروز دیگه کافیه.
16 | 0
vulnerability١١:٢٤ - ١٤٠٠/٠٥/٠٧
• She hid her vulnerability by pretending not to care what people said about her.
او آسیب پذیری خود را با وانمود کردن اهمیت ندادن به آنچه دیگران درباره ش میگویند، پنهان می کند.
0 | 1
abandon١٣:١٩ - ١٤٠٠/٠٥/٠١
• He abandoned his family and moved far away.
او از خانواده اش دل برید و به جای خیلی دوری رفت.
5 | 0
newlywed١٤:٣٠ - ١٣٩٩/٠٥/٢٣
• The hotel has a special discount rate for newlyweds.
این هتل درصد تخفیف ویژه ای برای زوجهای تازه ازدواج کرده دارد.
14 | 1
harsh٢٢:١٢ - ١٣٩٩/٠٣/٢٦
• Cherry flavoring covers up the harsh taste of the medicine.
طعم دهنده ( چاشنی ) آلبالو، طعم زننده ی دارو را محو می کند.
21 | 1
call in١٣:٠٣ - ١٣٩٩/٠١/١٢
• We need to call in an electrician to sort out the wiring.
ما اجتیاج داریم که با یک برقکار تماس بگیریم تا از سیم کشی سر دربیاورد.
9 | 0
constantly١٢:٠٦ - ١٣٩٩/٠١/١٢
• The Earth is constantly rotating on its axis.
زمین دانما حول محور خود می چرخد.
51 | 1
unpaid١٢:٠٥ - ١٣٩٩/٠١/٠٧
• unpaid workers
کارگرهای بدون حقوق و دستمزد
21 | 0
sure enough١٣:٠٤ - ١٣٩٨/١٢/٢٩
• He said he would come, and sure enough he came.
او گفت خواهد آمد، و همانطور که انتظار میرفت او آمد.
23 | 1
on the mend٠٧:١٢ - ١٣٩٨/١١/٢٥
• She's been very unwell, but she's on the mend now.
او خیلی بدحال و مریض بوده است، اما الان در حال بهبود است.
23 | 1
obsess١٧:٤١ - ١٣٩٨/١١/١٢
• She used to obsess about her weight.
او قبلا در مورد وزن خود وسواس داشت.
41 | 1
aeroplane٠٩:٣٩ - ١٣٩٨/١١/٠٩
• The guerrillas shot down one aeroplane and captured the pilot.
چریکها ( پارتیزان ها ) به یک هواپیما شلیک کردند و خلبان آن را دستگیر کردند.
18 | 1
occur١٨:٣٠ - ١٣٩٨/٠٨/٢٩
• She had dreamed of winning the award, but she was surprised when it actually occurred.
او برنده شدن جایزه را در خواب دیده بود، اما او شگفت زده بودوقتی که واقعا اتفاق افتاد.
25 | 1
occur١٨:٢٤ - ١٣٩٨/٠٨/٢٩
• Accidents frequently occur at this intersection.
در این چهارراه ( تقاطع ) مکررا تصادف هایی رخ می دهد .
69 | 2
arrest١٠:٣٩ - ١٣٩٨/٠٨/٢٢
• The storm arrested their climb up the mountain.
توفان مانع بالا رفتن آنها از کوه شد.
80 | 3
motivated١٨:٥٧ - ١٣٩٨/٠٧/٣٠
• What motivated you to do such a thing?
چه چیزی تو را تحریک کرد که چنین کاری بکنی؟
28 | 2
jaywalker٢٠:٢٢ - ١٣٩٨/٠٧/١٨
• Jaywalker may be held fully or partially responsible if they are involved in an accident with a vehicle.
عابر پیاده ی متخلف، اگر گرفتار تصادف با یک وسیله ی نقلیه شده باشد، به صورت کلی یا جزیی مسئول می باشد.
14 | 1
jaywalker٢٠:٢١ - ١٣٩٨/٠٧/١٨
• We nearly ran over a couple of jaywalkers who walked out in front of the car.
ما تقریبا به یک گروه از عابران پیاده متخلف که در جلوی خودروها راه می رفتند، برخورد کردیم.
14 | 1
cheesed off٢٠:٤٤ - ١٣٩٨/٠٦/١٩
• I'm cheesed off with having to mow the lawn every week.
من از اینکه مجبورم هر هفته چمنها رو کوتاه کنم، ناراحتم.
14 | 1
cheesed off٢٠:٤٤ - ١٣٩٨/٠٦/١٩
• You sound really cheesed off.
تو به نظرم، خیلی ناراحت میای.
16 | 1
cheesed off٢٠:٤٣ - ١٣٩٨/٠٦/١٩
• She's a bit cheesed off with her job.
اون خانوم، کمی به خاطر کارش، ناراحته.
16 | 1
lawnmower١٩:٣٤ - ١٣٩٨/٠٦/١٥
• We stock various kinds of lawnmower.
برای کوتاه کردن چمن ها، به یک ماشین چمن زنی نیاز داریم.
16 | 1
deal٢١:١٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٧
• As a waiter, you have to know how to deal with customers.
به عنوان یک پیشخدمت، شما باید بدانید چگونه با مشتریان رفتار کنید.
30 | 1
deal٢١:١٣ - ١٣٩٨/٠٦/٠٧
• We must deal with this matter carefully.
ما باید با احتیاط به این مشکل بپردازیم.
51 | 6
used١٨:٥٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٢
• It's used clothing, but it's in good condition.
این لباس کارکرده است، اما در وضعیت خوبی قرار دارد.
25 | 1
miraculously٠٨:٤٢ - ١٣٩٨/٠٥/١٨
• A schoolboy miraculously survived a 25 000 - volt electric shock.
یک دانش آموز به طور معجزه آسایی از یک شوک الکتریکی 25000 ولتی جان سالم به در برد.
12 | 1
miraculously٠٨:٤٠ - ١٣٩٨/٠٥/١٨
• The barn has been miraculously transformed into a luxury hotel.
انبار غله به طرز معجزه آسایی تبدیل به یک هتل لوکس شده است.
9 | 1
pizzeria١٠:٣٦ - ١٣٩٨/٠٥/١٦
• We ate at a pizzeria in town.
ما در یک پیتزافروشی در شهر غذا خوردیم.
30 | 2
imported١٩:٥٠ - ١٣٩٨/٠٣/٢٦
• All the raw materials are imported.
همه ی مواد خام، وارداتی هستند.
16 | 1
mousse٠٠:٢٠ - ١٣٩٨/٠٣/٠٦
• Stroke the Luminescent Mousse quickly through your hair and comb through, making sure that it is well distributed at the roots.
موس براق کننده را به سرعت روی موهایتان بکشید و شانه کنید، مطمئن شوید که این موس به خوبی در ریشه ی مویتان پخش شده است.
9 | 2
mousse٠٠:١٦ - ١٣٩٨/٠٣/٠٦
• The chocolate mousse was smooth and creamy.
موس شکلاتی، نرم و خامه ای بود.
14 | 1
mousse٠٠:١١ - ١٣٩٨/٠٣/٠٦
• The sweet was a mousse flavoured with whisky.
شیرینی، یک موس طعمدار شده با ویسکی بود.
14 | 1
frozen٢١:٣٤ - ١٣٩٨/٠٣/٠٥
• Ice is frozen water.
یخ، آب منجمد شده است.
32 | 2
stink٠٩:٣٨ - ١٣٩٨/٠٣/٠٢
• Stink the rats out by burning sulphur.
با سوزاندن گوگرد، موش ها را فراری دهید.
12 | 2
savvy١٠:٠١ - ١٣٩٨/٠٢/٠٦
• Keep your mouth shut! Savvy?
دهانت را ببند. فهمیدی؟؟
28 | 2
outfit٠٩:٣٠ - ١٣٩٨/٠١/٠٦
• His father bought a ski outfit for him on his birthday.
پدرش یک دست لباس اسکی برای او در روز تولدش خرید.
14 | 1
spew١٦:٥٧ - ١٣٩٧/١٢/٢٠
• The drains spew millions of gallons of raw sewage into the river.
فاضلاب، میلیون ها گالن آب تصفیه نشده را به رودخانه میریزند.
12 | 2
cross out٢٠:٤٤ - ١٣٩٧/١٢/١٨
• I crossed out 'Miss' and wrote 'Ms'.
من کلمه ی Miss را خط زدم و نوشتم Ms .
21 | 3
inflatable١٩:٤٩ - ١٣٩٧/١٢/١٤
• We gave the children an inflatable paddling pool for Christmas.
ما یک قایق پارویی بادکردنی به بچه ها در کریسمس هدیه دادیم.
14 | 1
handy٢٠:٠٤ - ١٣٩٧/١٢/١٠
• It's handy to have a grocery store nearby.
خوبه که یک فروشگاه مواد غذایی در نزدیکی خودمان داشته باشیم.
16 | 1
whole milk٠٩:٤٣ - ١٣٩٧/١١/٢٤
• All Rocombe Farm ice-cream is made with whole milk and double cream from the farm's organic-fed Jersey herd.
همه بستنی های Rocombe Farm از شیرپرچرب و خامه غلیظ که از گله های jersy تغذیه شده ی ارگانیک، ساخته شده است.
12 | 1
gripe١١:٠١ - ١٣٩٧/١١/١٦
• I have to listen to his gripes all day long.
من مجبورم در تمام طول روز، به گله و شکایت های او گوش بدهم.
16 | 1
tantalize١٠:١٣ - ١٣٩٧/١١/١٦
• Give the dog the bone don't tantalize him.
آن استخوان را به آن سگ بده و او را اذیت نکن.
16 | 3
meanwhile١٢:٣٠ - ١٣٩٧/١١/٠٩
• We were engrossed in watching the football game; meanwhile, the roast was burning in the oven.
در حالیکه مجذوب تماشای مسابقه فوتبال شده بودیم، گوشت در اجاق گاز می پخت.
51 | 12
abreast١٠:٥٥ - ١٣٩٧/١١/٠٣
• The two desks had been abreast but now they faced each other.
آن دو میز در کنار هم قرار داشته اند، اما آنها اکنون روبروی هم قرار دارند.
14 | 2
abreast١٠:٥٣ - ١٣٩٧/١١/٠٣
• The police officers stood abreast, blocking the entrance to the building.
ماموران پلیس، برای مسدود کردن ورودی ساختمان، در کنار هم ایستاده بودند.
16 | 2