برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

🐾 مهدی صباغ

 🐾 مهدی صباغ

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 بدتر شدن شرایط
وخیم تر شدن اوضاع
بالا گرفتن کار و شرایط
١٣٩٩/١٢/١٧
|

2 حرف یا موضوعی را پیش کشیدن
موضوعی را با کسب در میان گذاشتن
مطرح کردن چیزی با کسی
١٣٩٩/١٢/١٤
|

3 Noun-countable/uncountable :
مانور اطفاء حریق
مانور آتش نشانی و مهار آتش
١٣٩٩/١٢/٠٨
|

4 Adjective :
فریب خورده
فریفته شده
Deceived
١٣٩٩/١١/٣٠
|

5 رسانه خبری (رادیو، تلویزیون، روزنامه، شبکه های اجتماعی، وبسایتها و ......) ١٣٩٩/١١/٣٠
|

6 Adjective
قابل بررسی
قابل تصدیق و تایید
قابل بازبینی
١٣٩٩/١١/٣٠
|

7 این اصطلاح برای زمانی به کار میرود که فردی به منظور همفکر و همسو شدن با دیگران، به یک گروه، دسته، جامعه و .... خاص ملحق می شود. به عنوان مثال:

١٣٩٩/١١/٣٠
|

8 Noun-countable :
شایعه پیچیده شده در شهر
افسانه شهری
داستانی درباره واقعه ای غیر معمول که اخیرا اتفاق افتاده و اغلب مردم آن را باور کرده اند ...
١٣٩٩/١١/٢٨
|

9 انتقال دادن اطلاعات ١٣٩٩/١١/٢٧
|

10 noun-countable :
a period of time when there is no electricity supply
power failure
power cut
١٣٩٩/١١/٢٦
|

11 حواس را جمع کردن
تمرکز کردن بر روی انجام کاری یا چیزی
١٣٩٩/١١/٢٢
|

12 مهم بودن
اهمیت داشتن
١٣٩٩/١١/٢١
|

13 اتفاق یا بلایی برای کسی رخ دادن ١٣٩٩/١١/١٤
|

14 Be completely honest and keep nothing hidden ١٣٩٩/١١/٠٦
|

15 Syllabus
Outline
Schedule
١٣٩٩/١١/٠٣
|

16 Slang
نسیه خرید کردن
١٣٩٩/١١/٠٣
|

17 با دقت و مراقبت
Carefully
١٣٩٩/١١/٠٢
|

18 خبر سوخته
خبر قدیمی
خبر کهنه
خبری که شما قبلا در مورد آن شنیده اید و اکنون این خبر برایتان تازگی ندارد.
١٣٩٩/١١/٠٢
|

19 Noun - countable :
ستون سردبیر (در روزنامه، مجله و ....)
١٣٩٩/١١/٠٢
|

20 پلیس ضدشورش ١٣٩٩/١١/٠١
|

21 دامن زدن به شایعات
شایعه پراکنی کردن
Fuel rumours
١٣٩٩/١١/٠١
|

22 غیر محتمل شمردن
رد کردن یک احتمال
غیر ممکن فرض کردن
١٣٩٩/١١/٠١
|

23 گروه خنثی سازی بمب (در نیروهای پلیس) ١٣٩٩/١٠/٢٩
|

24 نه متاسفانه ١٣٩٩/١٠/٢٦
|

25 بلی متاسفانه ١٣٩٩/١٠/٢٦
|

26 Noun-uncountable :
پرستاری از کودک
مراقبت از بچه
١٣٩٩/١٠/٢١
|

27 Verb-informal :
تخفیف دادن
١٣٩٩/١٠/١٩
|

28 ترافیک هدایت شده
ترافیکی که به وسیله ی انسان (نیروهای پلیس،نیروهای امدادی و ....) به مسیرهای خاصی هدایت می شود تا گره های ترافیکی ایجاد شده در سای ...
١٣٩٩/١٠/١١
|

29 پل قوسی
a long high bridge, especially one with arch , that crosses a valley and has a road or railway on it
١٣٩٩/١٠/١١
|

30 Really enjoy what you are doing ١٣٩٩/١٠/٠٨
|

31 خانواده حقیقی هر فرد
خانواده ای که هر فرد در آن با پدر و مادر و خواهران و برادران واقعی خود زندگی میکند و این کلمه در مقابل با adopted family قرا ...
١٣٩٩/١٠/٠٧
|

32 Idiom-infornal
کسی را تا سرحد مرگ ترساندن
لرزه بر اندام کسی انداختن
Frighten /terrify somebody out of their wits
١٣٩٩/١٠/٠٦
|

33 دست رد به سینه کسی زدن
١٣٩٩/٠٩/٢٧
|

34 من از کجا بدونم
من چه می دونم
١٣٩٩/٠٩/٢٥
|

35 بیچاره شدن
بدبخت شدن
به دردسر افتادن
١٣٩٩/٠٩/١٤
|

36 سِمساری ١٣٩٩/٠٩/٠٥
|

37 سنگِ تمام گذاشتن
ولخرجی کردن
١٣٩٩/٠٩/٠٣
|

38 باشه، هر چی تو بگی ( به نوعی این جمله گاهی با حالت تمسخر یا اعتراض همراه است.) ١٣٩٩/٠٨/٢٨
|

39 به کسی بَر خوردن
از دست کسی ناراحت شدن

به عنوان مثال:
Don't take offence : بهت بَر نخوره
١٣٩٩/٠٨/٢٦
|

40 زیان دهنده
زیان دِه
ضرر دهنده
١٣٩٩/٠٨/٢٣
|

41 به ذهن رسیدن چیزی ١٣٩٩/٠٨/٢٢
|

42 بیخیالِ چیزی شدن
دست از چیزی کشیدن
قطع امید کردن از چیزی
١٣٩٩/٠٨/٢١
|

43 اغراق کردن
خود را دست بالا گرفتن
خود را به دروغ، بهتر جلوه دادن
١٣٩٩/٠٨/١٧
|

44 با کمال میل ١٣٩٩/٠٨/١٣
|

45 اصطلاح :
به معنی به شدت ترسیده بودم
به شدت وحشت کرده بودم
I was really frightened
١٣٩٩/٠٨/١٠
|

46 اصطلاح :
به معنی به شدت ترسیده بودم
به شدت وحشت کرده بودم
I was really frightened
١٣٩٩/٠٨/١٠
|

47 اصطلاح :
به معنی به شدت ترسیده بودم
به شدت وحشت کرده بودم
I was really frightened
١٣٩٩/٠٨/١٠
|

48 نادیده گرفتن پیام های دریافتی از طرف کسی (به امید این که با شما قطع ارتباط کند و یا به قول معروف دست از سر شما بردارد.) ١٣٩٩/٠٨/٠٩
|

49 اختلاف نظر داشتن ١٣٩٩/٠٨/٠٤
|

50 سر حرفت بمون
به حرفی که زدی پایبند باش
١٣٩٩/٠٧/٣٠
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 newlywed
• The hotel has a special discount rate for newlyweds.
• این هتل درصد تخفیف ویژه ای برای زوجهای تازه ازدواج کرده دارد.
١٣٩٩/٠٥/٢٣
|

2 harsh
• Cherry flavoring covers up the harsh taste of the medicine.
• طعم دهنده (چاشنی) آلبالو، طعم زننده ی دارو را محو می کند.
١٣٩٩/٠٣/٢٦
|

3 call in
• We need to call in an electrician to sort out the wiring.
• ما اجتیاج داریم که با یک برقکار تماس بگیریم تا از سیم کشی سر دربیاورد.
١٣٩٩/٠١/١٢
|

4 constantly
• The Earth is constantly rotating on its axis.
• زمین دانما حول محور خود می چرخد.
١٣٩٩/٠١/١٢
|

5 unpaid
• unpaid workers
• کارگرهای بدون حقوق و دستمزد
١٣٩٩/٠١/٠٧
|

6 sure enough
• He said he would come, and sure enough he came.
• او گفت خواهد آمد، و همانطور که انتظار میرفت او آمد.
١٣٩٨/١٢/٢٩
|

7 on the mend
• She's been very unwell, but she's on the mend now.
• او خیلی بدحال و مریض بوده است، اما الان در حال بهبود است.
١٣٩٨/١١/٢٥
|

8 obsess
• She used to obsess about her weight.
• او قبلا در مورد وزن خود وسواس داشت.
١٣٩٨/١١/١٢
|

9 aeroplane
• The guerrillas shot down one aeroplane and captured the pilot.
• چریکها (پارتیزان ها) به یک هواپیما شلیک کردند و خلبان آن را دستگیر کردند.
١٣٩٨/١١/٠٩
|

10 occur
• She had dreamed of winning the award, but she was surprised when it actually occurred.
• او برنده شدن جایزه را در خواب دیده بود، اما او شگفت زده بودوقتی که واقعا اتفاق افتاد.
١٣٩٨/٠٨/٢٩
|

11 occur
• Accidents frequently occur at this intersection.
• در این چهارراه (تقاطع) مکررا تصادف هایی رخ می دهد‌.
١٣٩٨/٠٨/٢٩
|

12 arrest
• The storm arrested their climb up the mountain.
• توفان مانع بالا رفتن آنها از کوه شد.
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

13 motivated
• What motivated you to do such a thing?
• چه چیزی تو را تحریک کرد که چنین کاری بکنی؟
١٣٩٨/٠٧/٣٠
|

14 jaywalker
• Jaywalker may be held fully or partially responsible if they are involved in an accident with a vehicle.
• عابر پیاده ی متخلف، اگر گرفتار تصادف با یک وسیله ی نقلیه شده باشد، به صورت کلی یا جزیی مسئول می باشد.
١٣٩٨/٠٧/١٨
|

15 jaywalker
• We nearly ran over a couple of jaywalkers who walked out in front of the car.
• ما تقریبا به یک گروه از عابران پیاده متخلف که در جلوی خودروها راه می رفتند، برخورد کردیم.
١٣٩٨/٠٧/١٨
|

16 cheesed off
• You sound really cheesed off.
• تو به نظرم، خیلی ناراحت میای.
١٣٩٨/٠٦/١٩
|

17 cheesed off
• I'm cheesed off with having to mow the lawn every week.
• من از اینکه مجبورم هر هفته چمنها رو کوتاه کنم، ناراحتم.
١٣٩٨/٠٦/١٩
|

18 cheesed off
• She's a bit cheesed off with her job.
• اون خانوم، کمی به خاطر کارش، ناراحته.
١٣٩٨/٠٦/١٩
|

19 lawn mower
• We need a lawn mower to cut the grass.
• برای کوتاه کردن چمن ها، به یک ماشین چمن زنی نیاز داریم.
١٣٩٨/٠٦/١٥
|

20 deal
• As a waiter, you have to know how to deal with customers.
• به عنوان یک پیشخدمت، شما باید بدانید چگونه با مشتریان رفتار کنید.
١٣٩٨/٠٦/٠٧
|

21 deal
• We must deal with this matter carefully.
• ما باید با احتیاط به این مشکل بپردازیم.
١٣٩٨/٠٦/٠٧
|

22 used
• It's used clothing, but it's in good condition.
• این لباس کارکرده است، اما در وضعیت خوبی قرار دارد.
١٣٩٨/٠٦/٠٢
|

23 miraculously
• A schoolboy miraculously survived a 25 000 - volt electric shock.
• یک دانش آموز به طور معجزه آسایی از یک شوک الکتریکی 25000 ولتی جان سالم به در برد.
١٣٩٨/٠٥/١٨
|

24 miraculously
• The barn has been miraculously transformed into a luxury hotel.
• انبار غله به طرز معجزه آسایی تبدیل به یک هتل لوکس شده است.
١٣٩٨/٠٥/١٨
|

25 pizzeria
• We ate at a pizzeria in town.
• ما در یک پیتزافروشی در شهر غذا خوردیم.
١٣٩٨/٠٥/١٦
|

26 imported
• All the raw materials are imported.
• همه ی مواد خام، وارداتی هستند.
١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

27 mousse
• Stroke the Luminescent Mousse quickly through your hair and comb through, making sure that it is well distributed at the roots.
• موس براق کننده را به سرعت روی موهایتان بکشید و شانه کنید، مطمئن شوید که این موس به خوبی در ریشه ی مویتان پخش شده است.
١٣٩٨/٠٣/٠٦
|

28 mousse
• The chocolate mousse was smooth and creamy.
• موس شکلاتی، نرم و خامه ای بود.
١٣٩٨/٠٣/٠٦
|

29 mousse
• The sweet was a mousse flavoured with whisky.
• شیرینی، یک موس طعمدار شده با ویسکی بود.
١٣٩٨/٠٣/٠٦
|

30 frozen
• Ice is frozen water.
• یخ، آب منجمد شده است.
١٣٩٨/٠٣/٠٥
|

31 stink
• Stink the rats out by burning sulphur.
• با سوزاندن گوگرد، موش ها را فراری دهید.
١٣٩٨/٠٣/٠٢
|

32 savvy
• Keep your mouth shut! Savvy?
• دهانت را ببند.فهمیدی؟؟
١٣٩٨/٠٢/٠٦
|

33 outfit
• His father bought a ski outfit for him on his birthday.
• پدرش یک دست لباس اسکی برای او در روز تولدش خرید.
١٣٩٨/٠١/٠٦
|

34 spew
• The drains spew millions of gallons of raw sewage into the river.
• فاضلاب، میلیون ها گالن آب تصفیه نشده را به رودخانه میریزند.
١٣٩٧/١٢/٢٠
|

35 cross out
• I crossed out 'Miss' and wrote 'Ms'.
• من کلمه ی Miss‌ را خط زدم و نوشتم Ms .
١٣٩٧/١٢/١٨
|

36 inflatable
• We gave the children an inflatable paddling pool for Christmas.
• ما یک قایق پارویی بادکردنی به بچه ها در کریسمس هدیه دادیم.
١٣٩٧/١٢/١٤
|

37 handy
• It's handy to have a grocery store nearby.
• خوبه که یک فروشگاه مواد غذایی در نزدیکی خودمان داشته باشیم.
١٣٩٧/١٢/١٠
|

38 whole milk
• All Rocombe Farm ice-cream is made with whole milk and double cream from the farm's organic-fed Jersey herd.
• همه بستنی های Rocombe Farm از شیرپرچرب و خامه غلیظ که از گله های jersy تغذیه شده ی ارگانیک، ساخته شده است.
١٣٩٧/١١/٢٤
|

39 gripe
• I have to listen to his gripes all day long.
• من مجبورم در تمام طول روز، به گله و شکایت های او گوش بدهم.
١٣٩٧/١١/١٦
|

40 tantalize
• Give the dog the bone don't tantalize him.
• آن استخوان را به آن سگ بده و او را اذیت نکن.
١٣٩٧/١١/١٦
|

41 meanwhile
• We were engrossed in watching the football game; meanwhile, the roast was burning in the oven.
• در حالیکه مجذوب تماشای مسابقه فوتبال شده بودیم، گوشت در اجاق گاز می پخت.
١٣٩٧/١١/٠٩
|

42 abreast
• The two desks had been abreast but now they faced each other.
• آن دو میز در کنار هم قرار داشته اند، اما آنها اکنون روبروی هم قرار دارند.
١٣٩٧/١١/٠٣
|

43 abreast
• The police officers stood abreast, blocking the entrance to the building.
• ماموران پلیس، برای مسدود کردن ورودی ساختمان، در کنار هم ایستاده بودند.
١٣٩٧/١١/٠٣
|

44 shallow
• The water was so shallow that we could walk out far into the lake.
• آب به قدری کم عمق بود، که مدت زمان زیادی طول کشید تا از دریاچه بیرون بیاییم.
١٣٩٧/١١/٠٢
|

45 tunnel
• The roof of the tunnel caved in on the workmen.
• سقف تونل بر روی سر کارگران فرو ریخت.
١٣٩٧/١١/٠٢
|

46 adventure
• He wrote a book about his adventures on the Amazon.
• او یک کتاب در مورد ماجراجویی های خود در سایت آمازون نوشت(دقت کنید حرف اضافه ی on برای آمازون آورده نه in)
١٣٩٧/١١/٠٢
|

47 across
• Let's go to the store across the street.
• بیایید به فروشگاه آن طرف خیابان برویم.
١٣٩٧/١٠/٣٠
|

48 humble
• It's a humble home, but it's comfortable.
• این یک خانه ی محقر، ولی راحت است.
١٣٩٧/١٠/٢٨
|

49 life sentence
• He has just begun a life sentence for murder.
• او فقط به خاطر یک قتل به حبس ابد محکوم شده است.
١٣٩٧/١٠/٢١
|

50 life sentence
• He will have to serve a life sentence.
• او مجبور است به یک محکوم به حبس ابد، خدمت رسانی کند.
١٣٩٧/١٠/٢١
|