مهدی صباغ

مهدی صباغ

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



bea١٥:٤١ - ١٤٠١/٠٣/٠٥1 - Noun - countable - slang : عزیزم عشقم یک اصطلاح محبت آمیز برای خطاب یا اشاره به دوست دختر، دوست پسر و یا همسر به عنوان مثال : I love you, bae 2 ... گزارش
0 | 0
hair grip٠٨:٣٤ - ١٤٠١/٠٣/٠٥noun - countable - British English : bobby pin - American English سنجاق مو سنجاق سر گیره موگزارش
0 | 0
bobby pin٠٨:٣٢ - ١٤٠١/٠٣/٠٥noun - countable - American English : hairgrip - British English سنجاق مو سنجاق سر گیره موگزارش
0 | 0
trolley٠٨:٢٤ - ١٤٠١/٠٣/٠٥1 - noun - countable - British English : cart - American English سبد چرخ دار دستی ( که از آن برای حمل بار، خریدها و . . . . استفاده می شود. ) به عن ... گزارش
0 | 0
sleigh٠٨:١٣ - ١٤٠١/٠٣/٠٤noun - countable : سورتمه ( که در کف آن دو تیغه نصب شده و سورتمه به وسیله آن ها بر روی برف سُر می خورد و برای به حرکت در آمدن این سورتمه آن را به حیو ... گزارش
0 | 0
sledge٠٨:٠٦ - ١٤٠١/٠٣/٠٤1 - noun - countable - British English : sled - American English سورتمه مخصوص سُر خوردن روی برف ( که کف آن کاملا صاف و صیقلی است ) به عنوان مثال : ... گزارش
0 | 0
stage name٠٠:٤٣ - ١٤٠١/٠٣/٠٤Noun - countable : نامِ هنری ( نام یا لقبی که توسط یک بازیگر، مجری، ورزشکار و . . . . . به جای نام اصلی شان برگزیده می شود. ) به عنوان مثال : Alic ... گزارش
0 | 0
ring name٠٠:٣٧ - ١٤٠١/٠٣/٠٤Noun - countable : Stage name نامِ داخل رینگ مسابقه نام ویژه مسابقات نام مستعار ورزشی لقب ورزشی ( نام مستعار یا لقبی است که اغلب توسط کُشتی کَچ کار ... گزارش
0 | 0
cut me some slack١٠:٥٢ - ١٤٠١/٠٣/٠٢Phrase - informal : Cut / give someone some slack به کسی آزادی عمل دادن کسی را راحت گذاردن به کسی گیر ندادن به کسی اختیار اداره امور را دادن به عنوا ... گزارش
0 | 0
come rain or shine١٠:٣٨ - ١٤٠١/٠٣/٠١Phrase : Rain or shine تحت هر شرایطی هر جور که شده حتی اگر از آسمان سنگ هم ببارد به هر طریقی که شده ( برای تاکید بر اینکه چیزی بالاخره اتفاق خواهد ... گزارش
0 | 0
tiniest١٠:٢٧ - ١٤٠١/٠٣/٠١Superlative adjective : کوچک ترین ( Tiny - tinier - tiniest )گزارش
0 | 0
highly paid٠٠:١٠ - ١٤٠١/٠٢/٣٠Adjective : High - paid حقوق بالا دریافتی زیاد درآمد خوب به عنوان مثال : He was the most high paid member of their staffگزارش
0 | 0
high paid٠٠:٠٩ - ١٤٠١/٠٢/٣٠Adjective : Highly - paid حقوق بالا دریافتی زیاد درآمد خوب به عنوان مثال : He was the most highly paid member of their staffگزارش
0 | 0
concierge bell٠٩:٣٠ - ١٤٠١/٠٢/٢٩noun - countable : زنگ احضار زنگ اخبار زنگ هشدار زنگ روی پیشخوان ( زنگی که جهت هشدار دادن یا جلب توجه متصدی انجام کاری، به کار برده می شود. ) اسام ... گزارش
0 | 0
reception bell٠٩:٢٨ - ١٤٠١/٠٢/٢٩noun - countable : زنگ احضار زنگ اخبار زنگ هشدار زنگ روی پیشخوان ( زنگی که جهت هشدار دادن یا جلب توجه متصدی انجام کاری، به کار برده می شود. ) اسام ... گزارش
0 | 0
counter bell٠٩:٢٧ - ١٤٠١/٠٢/٢٩noun - countable : زنگ احضار زنگ اخبار زنگ هشدار زنگ روی پیشخوان ( زنگی که جهت هشدار دادن یا جلب توجه متصدی انجام کاری، به کار برده می شود. ) اسام ... گزارش
0 | 0
service bell٠٩:٢٤ - ١٤٠١/٠٢/٢٩noun - countable : زنگ احضار زنگ اخبار زنگ هشدار زنگ روی پیشخوان ( زنگی که جهت هشدار دادن یا جلب توجه متصدی انجام کاری، به کار برده می شود. ) اسام ... گزارش
0 | 0
gong٠٨:٢٦ - ١٤٠١/٠٢/٢٩1 - noun - countable : گانگ ( یک فلز گرد است که درون قابی چوبی یا فلزی آویزان است و به عنوان سازی ضربه ای از آن استفاده می شود. برای به صدا در آمدن ا ... گزارش
0 | 0
kairoi٠٠:١٧ - ١٤٠١/٠٢/٢٩Noun - plural : جمع کلمه kairos موقعیت های مناسب فرصت های مطلوب بزنگاه هاگزارش
0 | 0
a peal of bells١٥:٣٤ - ١٤٠١/٠٢/٢٨Phrase : صدای چندبار نواخته شدن زنگ/ناقوس به صورت پشت سرهم به عنوان مثال : From the temple he could hear the peal of bellsگزارش
0 | 0
give somebody a bell١٥:٣٠ - ١٤٠١/٠٢/٢٨British English - spoken : تلفن کردن به کسی تماس تلفنی گرفتن با فردی به عنوان مثال : I must give Vicky a bell laterگزارش
0 | 0
a place to crash٢٣:٢٥ - ١٤٠١/٠٢/٢٧Phrase - informal : جایی برای خوابیدن مکانی مناسب برای خواب به عنوان مثال : I left the keys in my workplace . So i need a place to crashگزارش
0 | 0
get some z’s٢٢:٥٤ - ١٤٠١/٠٢/٢٧Phrase - informal - mainly American: Catch some z's خوابیدن به عنوان مثال : All I want to do is go home and catch some z'sگزارش
0 | 0
catch some z’s٢٢:٥٢ - ١٤٠١/٠٢/٢٧Phrase - informal - mainly American: Get some z's خوابیدن به عنوان مثال : The big gator catches some z's on their porchگزارش
0 | 0
battery operated١١:٥٩ - ١٤٠١/٠٢/٢٧phrase : باتری خور با باتری کار کننده باتری دار نیروگیرنده از باتری کارکننده با باتری به عنوان مثال : A lot of children's toys are battery operatedگزارش
0 | 0
battery powered١١:٥٧ - ١٤٠١/٠٢/٢٧phrase : battery operated کار کننده با باتری باتری خور باتری دار به عنوان مثال : A lot of children's toys are battery poweredگزارش
0 | 0
paper windmill٠٩:٣١ - ١٤٠١/٠٢/٢٦noun - countable : فِرفِره کاغذیگزارش
0 | 0
wind driven٠٩:٢٩ - ١٤٠١/٠٢/٢٦adjective : wind - driven کار کننده به وسیله باد بادی حرکت داده شده با باد به عنوان مثال : a wind - driven generatorگزارش
0 | 0
windmill٠٩:٢٥ - ١٤٠١/٠٢/٢٦1 - noun - countable : آسیاب بادی توربین بادی به عنوان مثال: There was only one low hill in sight, and this had an old, disused windmill on it 2 - ... گزارش
0 | 0
clothes line٠٩:٠٠ - ١٤٠١/٠٢/٢٥1 - noun - countable - American English : clothesline washing line - British English : طناب رخت شویی ( طنابی که لباس های شسته شده و خیس را جهت خشک ش ... گزارش
0 | 0
clothespin٠٨:٤٦ - ١٤٠١/٠٢/٢٥noun - countable - American English : clothes peg - British English : گیره چوبی یا پلاستیکی لباس به عنوان مثال : Block light coming under your door ... گزارش
0 | 0
coat hanger٠٨:٣٣ - ١٤٠١/٠٢/٢٥noun - countable : hanger رخت آویز چوب لباسی جا لباسی به عنوان مثال: Application Tell the students that chimes can be made by using a metal spoon in ... گزارش
0 | 0
wastepaper basket١٤:٠٠ - ١٤٠١/٠٢/٢٣Noun - countable - British English : سبد آشغال ( سبدی که برای نگهداری کاغذهای باطله، قوطی های خالی و . . . از آن استفاده می شود. ) Wastebasket - Am ... گزارش
0 | 0
hamper١٣:٥٤ - ١٤٠١/٠٢/٢٣1 - verb - transitive : مانع تراشی کردن برای دیگران کار دیگران را سخت تر کردن کاری را با مشکل مواجه کردن به عنوان مثال : An attempt to rescue the me ... گزارش
0 | 0
opera glasses٠٩:٠٦ - ١٤٠١/٠٢/٢٢noun - plural : دوربین اُپِرا ( دوربینی کوچک و دارای بُرد دید پایینی است که تماشاگران اپرا یا تئاتر هنگامی که از صحنه نمایش و استیج دور هستند از آن ... گزارش
0 | 0
field glasses٠٨:٥٦ - ١٤٠١/٠٢/٢٢noun - plural : binocular دوربین شکاری دوربین دوچشمی دوربین جنگی به عنوان مثال : Those who stared through telescopes or field glasses saw how dras ... گزارش
0 | 0
nom١١:١٥ - ١٤٠١/٠٢/٢١Noun - countable - informal : ۱ - نامزد یا کاندید دریافت پاداش، جایزه، تقدیرنامه و . . . . . . به عنوان مثال : she isn't the only star to receive a ... گزارش
0 | 0
get on someone’s wick٠٩:٢٠ - ١٤٠١/٠٢/٢١idiom - British - informal : کسی را ناراحت کردن آزرده خاطر کردن کسی کسی را رنجاندن دل کسی را شکستن به عنوان مثال : 1 - His chatter was getting on m ... گزارش
0 | 0
can't hold a candle to somebody something٠٩:٠٧ - ١٤٠١/٠٢/٢١phrase - informal : به خوبی چیز دیگری نبودن به پای چیز دیگری نرسیدن به گرد کسی نرسیدن به گرد پای کسی نرسیدن به عنوان مثال : 1 - There is not one roc ... گزارش
0 | 0
rollerball pen١٥:٥٣ - ١٤٠١/٠٢/١٩Noun - countable : روان نویسگزارش
0 | 0
ballpoint٠٨:٣٩ - ١٤٠١/٠٢/١٩noun - countable : ballpoint pen خودکار ( قلمی که نوک آن یک توپ غلتان کوچک دارد و به کمک لغزیدن آن توپ بر روی کاغذ، جوهر قلم که از غلظت خاصی نیز برخ ... گزارش
2 | 0
fountain pen٠٨:٣١ - ١٤٠١/٠٢/١٩noun - countable : خودنویس قلمی که توسط جوهر، پُر می شود. به عنوان مثال : On Wednesday after the selection committee meeting, I realized I'd left m ... گزارش
0 | 0
paintbrush٠٠:٢٢ - ١٤٠١/٠٢/١٩Noun - countable : ۱ - قلم مو قلم نقاشی برس نقاشی به عنوان مثال : Well, on opening the box, they certainly looked like artist's paintbrushes, finis ... گزارش
0 | 0
old dart٠٠:٠٦ - ١٤٠١/٠٢/١٩( Noun - informal ( Australian, New Zealand : نام اطلاق شده به انگلستان ( در کشورهای استرالیا و نیوزلند )گزارش
0 | 0
pyrometer٢٣:٥٦ - ١٤٠١/٠٢/١٨Noun - countable : پایرومتر پیرومتر یکی از انواع سنسورهای دمای غیرتماسی است، که با سنجیدن میزان نور ساطع شده از اجسام، میزان دمای آنها را اندازه گیری ... گزارش
0 | 0
don't be so dramatic١١:١٧ - ١٤٠١/٠٢/١٧اینقدر قضیه را بزرگ نکن اینقدر پیاز داغش را زیاد نکن اینقدر آب و لعاب به ماجرا نده اینقدر موضوع را پیچیده و حل نشدنی نکن به عنوان مثال : . A: I'll n ... گزارش
0 | 0
undercarriage٠٠:٣٠ - ١٤٠١/٠٢/١٥Noun - countable - British : Landing gear ( AmE ) ارابه فرود در هواپیماها به عنوان مثال : The control tower confirmed that the pilot was going to ... گزارش
0 | 0
pancake٠٠:١٨ - ١٤٠١/٠٢/١٥Noun - uncountable : 1 - آرایش یا گریم خیلی زیاد ( به خصوص برای بازیگران و هنرپیشه ها ) 2 - vern - intransitive : ( یک نوع ) فرود آمدن اضطراری هو ... گزارش
0 | 0
gas lighter١٥:٣٨ - ١٤٠١/٠٢/١٤Noun - countable : ۱ - فندک سیگار Cigarette gas lighter به عنوان مثال : More than half of the retailers we tested sold a gas lighter refill to a 1 ... گزارش
0 | 0
horrific١٤:٣٧ - ١٤٠١/٠٢/١٤Adjective : Horrifying ترسناک وحشتناک دلهره آور شوکه کننده خیلی بد ناراحت کننده به عنوان مثال : He suffered horrific injuries, and few thought he'd ... گزارش
0 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



retract١٠:٥١ - ١٤٠١/٠٢/١٦
• The undercarriage on light aircraft does not always retract in flight.
ارابه فرود ( چرخ ها ) در هواپیماهای سبک همیشه در حین پرواز بسته نیست.
0 | 0
buckram٠٦:١٨ - ١٤٠١/٠١/١١
• Iron pattern to the buckram for ease, and cut with sharp scissors.
برای راحتی کار، الگوی ساخته شده از کرباس آهاردار را اتو کنید و با قیچی تیز برش دهید.
0 | 0
pleat٠٦:١٣ - ١٤٠١/٠١/١١
• Each pleat was stitched in place by hand.
هریک از چین ها در جای خودش با دست کوک زده شده بود.
0 | 0
help٢٠:١٧ - ١٤٠٠/١١/٠٥
• Help yourself to the pie.
بفرمایید کلوچه ( با کلوچه از خودتان پذیرایی کنید. . . . . بفرمایید کلوچه میل کنید. )
14 | 0
breadcrumb١٨:٥١ - ١٤٠٠/١٠/٣٠
• Next, coat the fish with breadcrumbs.
سپس ماهی را با خرده نان بپوشانید.
0 | 0
clammy١٠:٠٢ - ١٤٠٠/١٠/٢٧
• The atmosphere was clammy in the cave.
جَو ( هوایِ ) داخل غار مرطوب بود.
0 | 0
clammy١٠:٠١ - ١٤٠٠/١٠/٢٧
• He dreaded having to shake hands with her parents as he knew his hands were clammy.
به خاطر اینکه می دانست دستانش خیس و مرطوب هستند، از دست دادن با والدینش می ترسید.
0 | 0
tame١٥:٠٠ - ١٤٠٠/١٠/٢١
• tame otters
سمور دریایی اهلی
0 | 0
may٠٨:٥٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٨
• the May of her life
دوران جوانی او
9 | 1
shot put١٩:١٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤
• He's practising for the shot put.
او برای پرتاب وزنه تمرین میکند.
0 | 0
as a matter of fact١٩:٥١ - ١٤٠٠/٠٦/٢١
• As a matter of fact his remarks overrode your motion.
در حقیقت اظهارات او بر خواسته های شما غلبه کرد.
2 | 1
turn into٠٨:٥٣ - ١٤٠٠/٠٦/٠٩
• Patriotism can turn into jingoism and intolerance very quickly.
وطن پرستی میتواند به سرعت تبدیل به وطن پرستی افراطی و تعصب گردد.
9 | 0
call it a day١٨:١٧ - ١٤٠٠/٠٥/١٢
• Let's call it a day.
برای امروز دیگه کافیه.
30 | 0
vulnerability١١:٢٤ - ١٤٠٠/٠٥/٠٧
• She hid her vulnerability by pretending not to care what people said about her.
او آسیب پذیری خود را با وانمود کردن اهمیت ندادن به آنچه دیگران درباره ش میگویند، پنهان می کند.
5 | 1
abandon١٣:١٩ - ١٤٠٠/٠٥/٠١
• He abandoned his family and moved far away.
او از خانواده اش دل برید و به جای خیلی دوری رفت.
7 | 0
newlywed١٤:٣٠ - ١٣٩٩/٠٥/٢٣
• The hotel has a special discount rate for newlyweds.
این هتل درصد تخفیف ویژه ای برای زوجهای تازه ازدواج کرده دارد.
18 | 1
harsh٢٢:١٢ - ١٣٩٩/٠٣/٢٦
• Cherry flavoring covers up the harsh taste of the medicine.
طعم دهنده ( چاشنی ) آلبالو، طعم زننده ی دارو را محو می کند.
23 | 1
call in١٣:٠٣ - ١٣٩٩/٠١/١٢
• We need to call in an electrician to sort out the wiring.
ما اجتیاج داریم که با یک برقکار تماس بگیریم تا از سیم کشی سر دربیاورد.
12 | 0
constantly١٢:٠٦ - ١٣٩٩/٠١/١٢
• The Earth is constantly rotating on its axis.
زمین دانما حول محور خود می چرخد.
62 | 1
unpaid١٢:٠٥ - ١٣٩٩/٠١/٠٧
• unpaid workers
کارگرهای بدون حقوق و دستمزد
23 | 0
sure enough١٣:٠٤ - ١٣٩٨/١٢/٢٩
• He said he would come, and sure enough he came.
او گفت خواهد آمد، و همانطور که انتظار میرفت او آمد.
23 | 1
on the mend٠٧:١٢ - ١٣٩٨/١١/٢٥
• She's been very unwell, but she's on the mend now.
او خیلی بدحال و مریض بوده است، اما الان در حال بهبود است.
23 | 1
obsess١٧:٤١ - ١٣٩٨/١١/١٢
• She used to obsess about her weight.
او قبلا در مورد وزن خود وسواس داشت.
51 | 1
aeroplane٠٩:٣٩ - ١٣٩٨/١١/٠٩
• The guerrillas shot down one aeroplane and captured the pilot.
چریکها ( پارتیزان ها ) به یک هواپیما شلیک کردند و خلبان آن را دستگیر کردند.
18 | 1
occur١٨:٣٠ - ١٣٩٨/٠٨/٢٩
• She had dreamed of winning the award, but she was surprised when it actually occurred.
او برنده شدن جایزه را در خواب دیده بود، اما او شگفت زده بودوقتی که واقعا اتفاق افتاد.
30 | 1
occur١٨:٢٤ - ١٣٩٨/٠٨/٢٩
• Accidents frequently occur at this intersection.
در این چهارراه ( تقاطع ) مکررا تصادف هایی رخ می دهد .
76 | 3
arrest١٠:٣٩ - ١٣٩٨/٠٨/٢٢
• The storm arrested their climb up the mountain.
توفان مانع بالا رفتن آنها از کوه شد.
94 | 4
motivated١٨:٥٧ - ١٣٩٨/٠٧/٣٠
• What motivated you to do such a thing?
چه چیزی تو را تحریک کرد که چنین کاری بکنی؟
37 | 3
jaywalker٢٠:٢٢ - ١٣٩٨/٠٧/١٨
• Jaywalker may be held fully or partially responsible if they are involved in an accident with a vehicle.
عابر پیاده ی متخلف، اگر گرفتار تصادف با یک وسیله ی نقلیه شده باشد، به صورت کلی یا جزیی مسئول می باشد.
16 | 1
jaywalker٢٠:٢١ - ١٣٩٨/٠٧/١٨
• We nearly ran over a couple of jaywalkers who walked out in front of the car.
ما تقریبا به یک گروه از عابران پیاده متخلف که در جلوی خودروها راه می رفتند، برخورد کردیم.
16 | 1
cheesed off٢٠:٤٤ - ١٣٩٨/٠٦/١٩
• I'm cheesed off with having to mow the lawn every week.
من از اینکه مجبورم هر هفته چمنها رو کوتاه کنم، ناراحتم.
16 | 1
cheesed off٢٠:٤٤ - ١٣٩٨/٠٦/١٩
• You sound really cheesed off.
تو به نظرم، خیلی ناراحت میای.
18 | 1
cheesed off٢٠:٤٣ - ١٣٩٨/٠٦/١٩
• She's a bit cheesed off with her job.
اون خانوم، کمی به خاطر کارش، ناراحته.
18 | 1
lawnmower١٩:٣٤ - ١٣٩٨/٠٦/١٥
• We stock various kinds of lawnmower.
برای کوتاه کردن چمن ها، به یک ماشین چمن زنی نیاز داریم.
18 | 1
deal٢١:١٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٧
• As a waiter, you have to know how to deal with customers.
به عنوان یک پیشخدمت، شما باید بدانید چگونه با مشتریان رفتار کنید.
37 | 1
deal٢١:١٣ - ١٣٩٨/٠٦/٠٧
• We must deal with this matter carefully.
ما باید با احتیاط به این مشکل بپردازیم.
57 | 7
used١٨:٥٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٢
• It's used clothing, but it's in good condition.
این لباس کارکرده است، اما در وضعیت خوبی قرار دارد.
44 | 1
miraculously٠٨:٤٢ - ١٣٩٨/٠٥/١٨
• A schoolboy miraculously survived a 25 000 - volt electric shock.
یک دانش آموز به طور معجزه آسایی از یک شوک الکتریکی 25000 ولتی جان سالم به در برد.
14 | 1
miraculously٠٨:٤٠ - ١٣٩٨/٠٥/١٨
• The barn has been miraculously transformed into a luxury hotel.
انبار غله به طرز معجزه آسایی تبدیل به یک هتل لوکس شده است.
12 | 1
pizzeria١٠:٣٦ - ١٣٩٨/٠٥/١٦
• We ate at a pizzeria in town.
ما در یک پیتزافروشی در شهر غذا خوردیم.
32 | 2
imported١٩:٥٠ - ١٣٩٨/٠٣/٢٦
• All the raw materials are imported.
همه ی مواد خام، وارداتی هستند.
18 | 1
mousse٠٠:٢٠ - ١٣٩٨/٠٣/٠٦
• Stroke the Luminescent Mousse quickly through your hair and comb through, making sure that it is well distributed at the roots.
موس براق کننده را به سرعت روی موهایتان بکشید و شانه کنید، مطمئن شوید که این موس به خوبی در ریشه ی مویتان پخش شده است.
12 | 2
mousse٠٠:١٦ - ١٣٩٨/٠٣/٠٦
• The chocolate mousse was smooth and creamy.
موس شکلاتی، نرم و خامه ای بود.
16 | 1
mousse٠٠:١١ - ١٣٩٨/٠٣/٠٦
• The sweet was a mousse flavoured with whisky.
شیرینی، یک موس طعمدار شده با ویسکی بود.
16 | 1
frozen٢١:٣٤ - ١٣٩٨/٠٣/٠٥
• Ice is frozen water.
یخ، آب منجمد شده است.
39 | 2
stink٠٩:٣٨ - ١٣٩٨/٠٣/٠٢
• Stink the rats out by burning sulphur.
با سوزاندن گوگرد، موش ها را فراری دهید.
14 | 2
savvy١٠:٠١ - ١٣٩٨/٠٢/٠٦
• Keep your mouth shut! Savvy?
دهانت را ببند. فهمیدی؟؟
34 | 2
outfit٠٩:٣٠ - ١٣٩٨/٠١/٠٦
• His father bought a ski outfit for him on his birthday.
پدرش یک دست لباس اسکی برای او در روز تولدش خرید.
18 | 1
spew١٦:٥٧ - ١٣٩٧/١٢/٢٠
• The drains spew millions of gallons of raw sewage into the river.
فاضلاب، میلیون ها گالن آب تصفیه نشده را به رودخانه میریزند.
14 | 2
cross out٢٠:٤٤ - ١٣٩٧/١٢/١٨
• I crossed out 'Miss' and wrote 'Ms'.
من کلمه ی Miss را خط زدم و نوشتم Ms .
32 | 3