برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

🐾 مهدی صباغ

 🐾 مهدی صباغ

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 Idiom :
Feeling a little bit unwell
١٤٠٠/٠٤/٠٣
|

2 Idiom :
Fit and healthy
١٤٠٠/٠٤/٠٣
|

3 Idiom :
آسان بودن انجام کاری
Easy to do
١٤٠٠/٠٤/٠٣
|

4 Idiom :
هوای خیلی بارانی
باران شدید
Very rainy
١٤٠٠/٠٤/٠٣
|

5 تقریبا
Approximately
Nearly
١٤٠٠/٠٤/٠٢
|

6 مزه دار کردن
چاشنی به غذا افزودن
ادویه اضافه کردن به غذا
١٤٠٠/٠٣/٣٠
|

7 Noun - countable :
کمترین مقدار یا سطحی که چیزی تا کنون به آن رسیده است.
Lowest amount or level that something has ever reached

به عنوا ...
١٤٠٠/٠٣/٣٠
|

8 منسوخ شده
غیررایج شده
از مُد رفته
از مُد افتاده
١٤٠٠/٠٣/٣٠
|

9 Tide somebody over something :
کمک کردن به دیگران در طول یک موقعیت دشوار و بحران (به خصوص با قرض دادن پول به آنها)
١٤٠٠/٠٣/٢٩
|

10 Noun - countable :
مهندس دریا و دریانوردی
مهندس کشتیرانی
مهندسی که شغلش طراحی، راه اندازی و نگهداری تجهیزات و ماشین آلات مورد استفاده در کشت ...
١٤٠٠/٠٣/٢٨
|

11 Noun - plural /singular - North American :

پیشخدمت های (مرد و زن) یک رستوران
خدمه ی یک رستوران (مرد و زن به صورت کلی)
Waiters and waitre ...
١٤٠٠/٠٣/٢٨
|

12 In the foreseeable future :
خیلی زود
به زودی
Fairly soon
١٤٠٠/٠٣/٢٨
|

13 Phrase :
موقعیت برتر در یک مسابقه یا یک بحث
١٤٠٠/٠٣/٢٧
|

14 Noun-uncountable :
منطقه جنگی
Combat zone
١٤٠٠/٠٣/٢٧
|

15 Verb :
تعقیب و شکار کردن خرگوش ها (به وسیله ی سگهای شکاری به عنوان یک مسابقه ورزشی)
١٤٠٠/٠٣/٢٧
|

16 Noun-countable :
ماشین بدون راننده
ماشین خودران
١٤٠٠/٠٣/٢٧
|

17 خوش فروش
کالایی که مردم آن را دوست دارند و خیلی به سرعت به فروش می رسد.

به عنوان مثال:
The new toys in my shop are selling like hot cake ...
١٤٠٠/٠٣/٢٧
|

18 نظامی ١٤٠٠/٠٣/٢٤
|

19 به شعور من توهین نکن.
منو خر فرض نکن.
منو احمق فرض نکن.
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

20 در موقعیتی ناآشنا و نسبتا خطرناک قرار گرفتن
دچار دردسر و گرفتاری شدن
به هَچَل افتادن
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

21 رنگ خردلی ١٤٠٠/٠٣/١٩
|

22 رنگِ گُل بِهی ١٤٠٠/٠٣/١٩
|

23 از قیافه ت مشخصه
از چهره ت مشخصه(که به چی فکر میکنی، توی ذهنت چی میگذره،چه احساسی داری و .....)
١٤٠٠/٠٣/١٦
|

24 Noun - countable - AmE :

خدمتکار منزل

Servant

someone who is employed to do some of the work in someone else’s home
١٤٠٠/٠٣/١٦
|

25 Noun - countable :
همایش
کنفرانس
مقالات گوناگون درباره یک موضوع خاص که جمع آوری شده و به صورت یک کتاب درآورده و منتشر شده است.
١٤٠٠/٠٣/١٦
|

26 Noun - countable :

مرکز خدمات مشتریان

an office where people answer customers’ questions, make sales etc by using the telephone rather ...
١٤٠٠/٠٣/١٦
|

27 address a problem/question/issue etc :

�if you address a problem, you start trying to solve it
(Formal)
١٤٠٠/٠٣/١٦
|

28 Noun -uncountable :

وضعیت جوی غیرعادی و شدید(که به ندرت پیش می آید و دارای اثرات مخرب زیادی نیز می باشد. مانند: موج های گرما یا سرمای شدید، پد ...
١٤٠٠/٠٣/١٦
|

29 Noun - countable :
Fire tornado
آتشِ گِردبادی
آتشِ گِردباد مانند
ستونِ آتشِ چرخانِ بالارونده
ستونی از آتش که در حالی که به صورت دورانی ...
١٤٠٠/٠٣/١٦
|

30 Noun - countable :
ضربه ی سِرو (نوعی ضربه به توپ در ورزش هایی مانند والیبال و تنیس که در طی آن توپ به هوا پرتاب شده و به گونه ای به آن ضربه زده می ...
١٤٠٠/٠٣/١٥
|

31 Noun - countable :
نوعی ساندویچ ساخته شده با نان نازک که به دور گوشت ، سبزیجات و غیره پیچیده می شود.
١٤٠٠/٠٣/١٤
|

32 Phrase :
wake up and get out of bed promptly
پاشو، صبح شده
بیدار شو، آفتاب زده
١٤٠٠/٠٣/١٢
|

33 گسترش یافتن
توسعه یافتن
به عنوان مثال :
America was destined to span from Atlantic to Pacific
١٤٠٠/٠٣/١٠
|

34 رفع نیاز کردن
نیازی را برآورده کردن
تامین نیاز کردن
Meet demands
Meet requirements
١٤٠٠/٠٣/١٠
|

35 Idiom :
دمار از روزگارت دراومده !!!
پدرت دراومده!!!
دهنت سرویسه!!!
بدبخت شدی رفت!!!
به خاک سیاه نشستی!!!
١٤٠٠/٠٣/١٠
|

36 خبردار شدن
اطلاع پیدا کردن
١٤٠٠/٠٣/٠٩
|

37 خفه شو
دهنت ببند
١٤٠٠/٠٣/٠٩
|

38 Noun - countable :
وضعیتی که در آن تعداد زیادی از مردم به منطقه ای که در آن طلا کشف شده است، هجوم می برند.
١٤٠٠/٠٣/٠٧
|

39 Idiom :
بیا درباره این موضوع صحبت نکنیم.
بیا این موضوع را پیش نکشیم.
بیا سر صحبت درباره این موضوع را باز نکنیم.
١٤٠٠/٠٣/٠٧
|

40 Mass noun :
سیاست خارجه
(استراتژی و خط مشی یک کشور در نحوه تعامل با سایر کشورها)
١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

41 Slang :
Uncool
Zero chill is a phrase used to describe a person who is really agitated and seemingly has no ability to stay calm. This person m ...
١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

42 Slang :
عالی
Awesome
Perfect
١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

43 Noun -uncountable/Adjective :
a very bright blue colour
آبیِ خیلی کم رنگ
آبیِ خیلی روشن
١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

44 Noun - countable :
مجموعه ی یک ستاره/سیاره و قمرهای اطراف آن
١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

45 چانه ی شکاف دار ١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

46 Phrasal verb :

آزاد کردن وقت یک شخص (با اجازه دادن به وی که بخشی از کارها و مسئولیت هایی که به دوش وی است، را موقتا انجام ندهد.)

زمان ...
١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

47 Adjective :
مدرن
تراز اول
پیشرفته
١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

48 Adjective :
بهبود یافته
ارتقاء یافته
بهتر
Improved
Better
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

49 Noun - uncountable :
مقاومت منفعل
مبارزه بدون اعمال خشونت (با چیزی یا در برابر نیروهای دولتی، مانند روش مبارزه ماهاتما گاندی در هند با نیروهای ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

50 Adjective :
بتنی (ساخته شده از بتن)
قطعی و ویژه(Definite and specific )
واضح و روشن (clear and certain)

به عنوان مثال :
Concrete ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 newlywed
• The hotel has a special discount rate for newlyweds.
• این هتل درصد تخفیف ویژه ای برای زوجهای تازه ازدواج کرده دارد.
١٣٩٩/٠٥/٢٣
|

2 harsh
• Cherry flavoring covers up the harsh taste of the medicine.
• طعم دهنده (چاشنی) آلبالو، طعم زننده ی دارو را محو می کند.
١٣٩٩/٠٣/٢٦
|

3 call in
• We need to call in an electrician to sort out the wiring.
• ما اجتیاج داریم که با یک برقکار تماس بگیریم تا از سیم کشی سر دربیاورد.
١٣٩٩/٠١/١٢
|

4 constantly
• The Earth is constantly rotating on its axis.
• زمین دانما حول محور خود می چرخد.
١٣٩٩/٠١/١٢
|

5 unpaid
• unpaid workers
• کارگرهای بدون حقوق و دستمزد
١٣٩٩/٠١/٠٧
|

6 sure enough
• He said he would come, and sure enough he came.
• او گفت خواهد آمد، و همانطور که انتظار میرفت او آمد.
١٣٩٨/١٢/٢٩
|

7 on the mend
• She's been very unwell, but she's on the mend now.
• او خیلی بدحال و مریض بوده است، اما الان در حال بهبود است.
١٣٩٨/١١/٢٥
|

8 obsess
• She used to obsess about her weight.
• او قبلا در مورد وزن خود وسواس داشت.
١٣٩٨/١١/١٢
|

9 aeroplane
• The guerrillas shot down one aeroplane and captured the pilot.
• چریکها (پارتیزان ها) به یک هواپیما شلیک کردند و خلبان آن را دستگیر کردند.
١٣٩٨/١١/٠٩
|

10 occur
• She had dreamed of winning the award, but she was surprised when it actually occurred.
• او برنده شدن جایزه را در خواب دیده بود، اما او شگفت زده بودوقتی که واقعا اتفاق افتاد.
١٣٩٨/٠٨/٢٩
|

11 occur
• Accidents frequently occur at this intersection.
• در این چهارراه (تقاطع) مکررا تصادف هایی رخ می دهد‌.
١٣٩٨/٠٨/٢٩
|

12 arrest
• The storm arrested their climb up the mountain.
• توفان مانع بالا رفتن آنها از کوه شد.
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

13 motivated
• What motivated you to do such a thing?
• چه چیزی تو را تحریک کرد که چنین کاری بکنی؟
١٣٩٨/٠٧/٣٠
|

14 jaywalker
• Jaywalker may be held fully or partially responsible if they are involved in an accident with a vehicle.
• عابر پیاده ی متخلف، اگر گرفتار تصادف با یک وسیله ی نقلیه شده باشد، به صورت کلی یا جزیی مسئول می باشد.
١٣٩٨/٠٧/١٨
|

15 jaywalker
• We nearly ran over a couple of jaywalkers who walked out in front of the car.
• ما تقریبا به یک گروه از عابران پیاده متخلف که در جلوی خودروها راه می رفتند، برخورد کردیم.
١٣٩٨/٠٧/١٨
|

16 cheesed off
• You sound really cheesed off.
• تو به نظرم، خیلی ناراحت میای.
١٣٩٨/٠٦/١٩
|

17 cheesed off
• I'm cheesed off with having to mow the lawn every week.
• من از اینکه مجبورم هر هفته چمنها رو کوتاه کنم، ناراحتم.
١٣٩٨/٠٦/١٩
|

18 cheesed off
• She's a bit cheesed off with her job.
• اون خانوم، کمی به خاطر کارش، ناراحته.
١٣٩٨/٠٦/١٩
|

19 lawn mower
• We need a lawn mower to cut the grass.
• برای کوتاه کردن چمن ها، به یک ماشین چمن زنی نیاز داریم.
١٣٩٨/٠٦/١٥
|

20 deal
• As a waiter, you have to know how to deal with customers.
• به عنوان یک پیشخدمت، شما باید بدانید چگونه با مشتریان رفتار کنید.
١٣٩٨/٠٦/٠٧
|

21 deal
• We must deal with this matter carefully.
• ما باید با احتیاط به این مشکل بپردازیم.
١٣٩٨/٠٦/٠٧
|

22 used
• It's used clothing, but it's in good condition.
• این لباس کارکرده است، اما در وضعیت خوبی قرار دارد.
١٣٩٨/٠٦/٠٢
|

23 miraculously
• A schoolboy miraculously survived a 25 000 - volt electric shock.
• یک دانش آموز به طور معجزه آسایی از یک شوک الکتریکی 25000 ولتی جان سالم به در برد.
١٣٩٨/٠٥/١٨
|

24 miraculously
• The barn has been miraculously transformed into a luxury hotel.
• انبار غله به طرز معجزه آسایی تبدیل به یک هتل لوکس شده است.
١٣٩٨/٠٥/١٨
|

25 pizzeria
• We ate at a pizzeria in town.
• ما در یک پیتزافروشی در شهر غذا خوردیم.
١٣٩٨/٠٥/١٦
|

26 imported
• All the raw materials are imported.
• همه ی مواد خام، وارداتی هستند.
١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

27 mousse
• Stroke the Luminescent Mousse quickly through your hair and comb through, making sure that it is well distributed at the roots.
• موس براق کننده را به سرعت روی موهایتان بکشید و شانه کنید، مطمئن شوید که این موس به خوبی در ریشه ی مویتان پخش شده است.
١٣٩٨/٠٣/٠٦
|

28 mousse
• The chocolate mousse was smooth and creamy.
• موس شکلاتی، نرم و خامه ای بود.
١٣٩٨/٠٣/٠٦
|

29 mousse
• The sweet was a mousse flavoured with whisky.
• شیرینی، یک موس طعمدار شده با ویسکی بود.
١٣٩٨/٠٣/٠٦
|

30 frozen
• Ice is frozen water.
• یخ، آب منجمد شده است.
١٣٩٨/٠٣/٠٥
|

31 stink
• Stink the rats out by burning sulphur.
• با سوزاندن گوگرد، موش ها را فراری دهید.
١٣٩٨/٠٣/٠٢
|

32 savvy
• Keep your mouth shut! Savvy?
• دهانت را ببند.فهمیدی؟؟
١٣٩٨/٠٢/٠٦
|

33 outfit
• His father bought a ski outfit for him on his birthday.
• پدرش یک دست لباس اسکی برای او در روز تولدش خرید.
١٣٩٨/٠١/٠٦
|

34 spew
• The drains spew millions of gallons of raw sewage into the river.
• فاضلاب، میلیون ها گالن آب تصفیه نشده را به رودخانه میریزند.
١٣٩٧/١٢/٢٠
|

35 cross out
• I crossed out 'Miss' and wrote 'Ms'.
• من کلمه ی Miss‌ را خط زدم و نوشتم Ms .
١٣٩٧/١٢/١٨
|

36 inflatable
• We gave the children an inflatable paddling pool for Christmas.
• ما یک قایق پارویی بادکردنی به بچه ها در کریسمس هدیه دادیم.
١٣٩٧/١٢/١٤
|

37 handy
• It's handy to have a grocery store nearby.
• خوبه که یک فروشگاه مواد غذایی در نزدیکی خودمان داشته باشیم.
١٣٩٧/١٢/١٠
|

38 whole milk
• All Rocombe Farm ice-cream is made with whole milk and double cream from the farm's organic-fed Jersey herd.
• همه بستنی های Rocombe Farm از شیرپرچرب و خامه غلیظ که از گله های jersy تغذیه شده ی ارگانیک، ساخته شده است.
١٣٩٧/١١/٢٤
|

39 gripe
• I have to listen to his gripes all day long.
• من مجبورم در تمام طول روز، به گله و شکایت های او گوش بدهم.
١٣٩٧/١١/١٦
|

40 tantalize
• Give the dog the bone don't tantalize him.
• آن استخوان را به آن سگ بده و او را اذیت نکن.
١٣٩٧/١١/١٦
|

41 meanwhile
• We were engrossed in watching the football game; meanwhile, the roast was burning in the oven.
• در حالیکه مجذوب تماشای مسابقه فوتبال شده بودیم، گوشت در اجاق گاز می پخت.
١٣٩٧/١١/٠٩
|

42 abreast
• The two desks had been abreast but now they faced each other.
• آن دو میز در کنار هم قرار داشته اند، اما آنها اکنون روبروی هم قرار دارند.
١٣٩٧/١١/٠٣
|

43 abreast
• The police officers stood abreast, blocking the entrance to the building.
• ماموران پلیس، برای مسدود کردن ورودی ساختمان، در کنار هم ایستاده بودند.
١٣٩٧/١١/٠٣
|

44 shallow
• The water was so shallow that we could walk out far into the lake.
• آب به قدری کم عمق بود، که مدت زمان زیادی طول کشید تا از دریاچه بیرون بیاییم.
١٣٩٧/١١/٠٢
|

45 tunnel
• The roof of the tunnel caved in on the workmen.
• سقف تونل بر روی سر کارگران فرو ریخت.
١٣٩٧/١١/٠٢
|

46 adventure
• He wrote a book about his adventures on the Amazon.
• او یک کتاب در مورد ماجراجویی های خود در سایت آمازون نوشت(دقت کنید حرف اضافه ی on برای آمازون آورده نه in)
١٣٩٧/١١/٠٢
|

47 across
• Let's go to the store across the street.
• بیایید به فروشگاه آن طرف خیابان برویم.
١٣٩٧/١٠/٣٠
|

48 humble
• It's a humble home, but it's comfortable.
• این یک خانه ی محقر، ولی راحت است.
١٣٩٧/١٠/٢٨
|

49 life sentence
• He has just begun a life sentence for murder.
• او فقط به خاطر یک قتل به حبس ابد محکوم شده است.
١٣٩٧/١٠/٢١
|

50 life sentence
• He will have to serve a life sentence.
• او مجبور است به یک محکوم به حبس ابد، خدمت رسانی کند.
١٣٩٧/١٠/٢١
|