برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

🐾 مهدی صباغ

 🐾 مهدی صباغ

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 سنگِ تمام گذاشتن
ولخرجی کردن
١٣٩٩/٠٩/٠٣
|

2 باشه، هر چی تو بگی ( به نوعی این جمله گاهی با حالت تمسخر یا اعتراض همراه است.) ١٣٩٩/٠٨/٢٨
|

3 به کسی بَر خوردن
از دست کسی ناراحت شدن

به عنوان مثال:
Don't take offence : بهت بَر نخوره
١٣٩٩/٠٨/٢٦
|

4 زیان دهنده
زیان دِه
ضرر دهنده
١٣٩٩/٠٨/٢٣
|

5 به ذهن رسیدن چیزی ١٣٩٩/٠٨/٢٢
|

6 بیخیالِ چیزی شدن
دست از چیزی کشیدن
قطع امید کردن از چیزی
١٣٩٩/٠٨/٢١
|

7 اغراق کردن
خود را دست بالا گرفتن
خود را به دروغ، بهتر جلوه دادن
١٣٩٩/٠٨/١٧
|

8 با کمال میل ١٣٩٩/٠٨/١٣
|

9 اصطلاح :
به معنی به شدت ترسیده بودم
به شدت وحشت کرده بودم
I was really frightened
١٣٩٩/٠٨/١٠
|

10 اصطلاح :
به معنی به شدت ترسیده بودم
به شدت وحشت کرده بودم
I was really frightened
١٣٩٩/٠٨/١٠
|

11 اصطلاح :
به معنی به شدت ترسیده بودم
به شدت وحشت کرده بودم
I was really frightened
١٣٩٩/٠٨/١٠
|

12 نادیده گرفتن پیام های دریافتی از طرف کسی (به امید این که با شما قطع ارتباط کند و یا به قول معروف دست از سر شما بردارد.) ١٣٩٩/٠٨/٠٩
|

13 اختلاف نظر داشتن ١٣٩٩/٠٨/٠٤
|

14 سر حرفت بمون
به حرفی که زدی پایبند باش
١٣٩٩/٠٧/٣٠
|

15 adjective :
بسیار شوکه شده و غمگین
١٣٩٩/٠٧/٢٩
|

16 پلیس ضدشورش ١٣٩٩/٠٧/٢٦
|

17 حرفت را بزن
راحت باش و حرفت را بگو
هرچی توی دلت هست بریز بیرون

از این عبارت برای وقتی استفاده می شود که طرف مقابل از گفتن حرف خود می ترس ...
١٣٩٩/٠٧/٢٦
|

18 Noun-uncountable :
va-va-voom
the quality of being exciting or sexually attractive
مثال:
There’s a real feeling of va-va-voom in the clu ...
١٣٩٩/٠٧/٢٦
|

19 (Verb( I-T :
جزو خدمه یک قایق یا کشتی بودن
١٣٩٩/٠٧/٢٥
|

20 موفق شدن (در انجام و به پایان رساندن کاری)

به عنوان مثال :

Which ancient figure do you think accomplished the most?

فکر می کنید ...
١٣٩٩/٠٧/٢٥
|

21 Noun-countable :
کارت تولد
کارت تبریک روز تولد
١٣٩٩/٠٧/٢٢
|

22 Noun-uncountable :
Well-being
احساس راحتی، سلامتی و خوشحالی
١٣٩٩/٠٧/٢٢
|

23 معلومه که نه ١٣٩٩/٠٧/٢١
|

24 کنترل اوضاع را به دست گرفتن
چیزی یا شرایطی را مدیریت کردن
١٣٩٩/٠٧/٢١
|

25 Phrase-informal-British :
used to express approval of a task well done.
کارت خوب بود
کارت را درست انجام دادی
به عنوان مثال :
You did a ...
١٣٩٩/٠٧/١٨
|

26 Adjective :
Ordinary-looking
دارای ظاهری معمولی
دارای شکلی طبیعی و عادی مثل باقی چیزها/مردم
به عنوان مثال:
An ordinary-looking apartme ...
١٣٩٩/٠٧/١٨
|

27 Idiom :
سرتاسر بدن
از فَرقِ سَر تا نوک پا
١٣٩٩/٠٧/١٧
|

28 Idiom :
Pay for something
١٣٩٩/٠٧/١٧
|

29 Idiom :
فکرهای (یا اشیای) کهنه و قدیمی را دور انداختن و فکرهای (یا اشیای) جدید را جانشین آنها کردن
١٣٩٩/٠٧/١٥
|

30 Noun-countable :
دیدگاه سیاسی
گرایش سیاسی
١٣٩٩/٠٧/١٢
|

31 Noun - uncountable :
مدیریت منابع مالی شخصی (بر اساس پولی که هر فرد دارد، مقدار پولی که باید خرج کند، مقدار پولی که باید پس انداز کند و .....)
١٣٩٩/٠٧/١٢
|

32 Noun - countable :
عروسکِ به شکل بچه یا کودک
١٣٩٩/٠٧/١٢
|

33 Adjective :
بهره مند
بهره برده
منفعت برده
سود برده
متنعم شده
برخوردار شده
Benefited from something = بهره مند شده از چیزی
١٣٩٩/٠٧/١٢
|

34 Noun - countable :
سگ مواد یاب
سگی که برای پیدا کردن مواد مخدر یا مواد منفجره آموزش دیده است و توسط پلیس و یا ارتش استفاده می شود.
١٣٩٩/٠٧/١١
|

35 جَو گیر شدن ١٣٩٩/٠٧/١٠
|

36 نَشتِ اطلاعات
دَرزِ اطلاعات
١٣٩٩/٠٧/٠٧
|

37 Phrasal verb :
تصمیم گیری و اصلاح روش ها و شیوه های زیستی و کاری، در جهت حفاظت از محیط زیست و منابع طبیعی
در جهت حفظ محیط زیست گام برداشتن
د ...
١٣٩٩/٠٧/٠٧
|

38 noun-countable/uncountable :
مسئولیت اجتماعی شرکت یا CSR
ایده ای که بیان می کند شرکت های تولید کننده علاوه بر وظیفه ی تولید کالای مورد نیاز جا ...
١٣٩٩/٠٧/٠٧
|

39 Adjective :
بد لباس
بد تیپ
دارای ظاهر نامناسب
١٣٩٩/٠٧/٠٥
|

40 Verb :
درخواست کردن
درخواست تجدید نظر کردن در دادگاه
جذاب بودن
Request
To ask for changing a decision in the court
To be attractive
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

41 Phrasal verb :
کوتاه شدن طول روز به دلیل فرا رسیدن فصل زمستان
درگیر کردن کسی در چیزی و یا مساله ای
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

42 فراری دادن حیوانات به وسیله ترساندن آنها
رَم دادن حیوانات
ترساندن انسان ها (تا جایی که دیگر قادر به انجام کاری که می خواستند انجام دهند، نباشند ...
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

43 Noun-countable-informal :
خلبان
Pilot
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

44 Noun :
پیش پرداخت
پولی که قبل از شروع کاری، پرداخت می شود.
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

45 اصطلاح :
غلط کردم.
اشتباه کردم.
کار بیجایی کردم.
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

46 Adjective :
نیم بها
نصف قیمت
کالایی که ۵۰٪ تخفیف دارد.
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

47 Noun - countable :
یاغی
سرکش
Rebel
١٣٩٩/٠٧/٠٣
|

48 Noun - plural :
خدمات درمانی جانبی ارائه شده در spa ها.
مانند : ماساژ بدن، مانیکور ناخن، نمک درمانی و ......
١٣٩٩/٠٧/٠٣
|

49 noun - plural :
دمپاییِ تِی مانند
دمپایی هایی که کف آن مانند تِی های زمین شویی است و فردی که آن را به پا می کند به جای تمیز کردن سطح زمین با یک ...
١٣٩٩/٠٧/٠٣
|

50 Noun-plural :
نوارهای پلاستیکی که به شکل های مختلفی مانند : حیوانات، حروف، اعداد، اشیا و .... ساخته شده و کودکان آن را به عنوان دستبندهای زینتی به ...
١٣٩٩/٠٧/٠٢
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 newlywed
• The hotel has a special discount rate for newlyweds.
• این هتل درصد تخفیف ویژه ای برای زوجهای تازه ازدواج کرده دارد.
١٣٩٩/٠٥/٢٣
|

2 harsh
• Cherry flavoring covers up the harsh taste of the medicine.
• طعم دهنده (چاشنی) آلبالو، طعم زننده ی دارو را محو می کند.
١٣٩٩/٠٣/٢٦
|

3 call in
• We need to call in an electrician to sort out the wiring.
• ما اجتیاج داریم که با یک برقکار تماس بگیریم تا از سیم کشی سر دربیاورد.
١٣٩٩/٠١/١٢
|

4 constantly
• The Earth is constantly rotating on its axis.
• زمین دانما حول محور خود می چرخد.
١٣٩٩/٠١/١٢
|

5 unpaid
• unpaid workers
• کارگرهای بدون حقوق و دستمزد
١٣٩٩/٠١/٠٧
|

6 sure enough
• He said he would come, and sure enough he came.
• او گفت خواهد آمد، و همانطور که انتظار میرفت او آمد.
١٣٩٨/١٢/٢٩
|

7 on the mend
• She's been very unwell, but she's on the mend now.
• او خیلی بدحال و مریض بوده است، اما الان در حال بهبود است.
١٣٩٨/١١/٢٥
|

8 obsess
• She used to obsess about her weight.
• او قبلا در مورد وزن خود وسواس داشت.
١٣٩٨/١١/١٢
|

9 aeroplane
• The guerrillas shot down one aeroplane and captured the pilot.
• چریکها (پارتیزان ها) به یک هواپیما شلیک کردند و خلبان آن را دستگیر کردند.
١٣٩٨/١١/٠٩
|

10 occur
• She had dreamed of winning the award, but she was surprised when it actually occurred.
• او برنده شدن جایزه را در خواب دیده بود، اما او شگفت زده بودوقتی که واقعا اتفاق افتاد.
١٣٩٨/٠٨/٢٩
|

11 occur
• Accidents frequently occur at this intersection.
• در این چهارراه (تقاطع) مکررا تصادف هایی رخ می دهد‌.
١٣٩٨/٠٨/٢٩
|

12 arrest
• The storm arrested their climb up the mountain.
• توفان مانع بالا رفتن آنها از کوه شد.
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

13 motivated
• What motivated you to do such a thing?
• چه چیزی تو را تحریک کرد که چنین کاری بکنی؟
١٣٩٨/٠٧/٣٠
|

14 jaywalker
• Jaywalker may be held fully or partially responsible if they are involved in an accident with a vehicle.
• عابر پیاده ی متخلف، اگر گرفتار تصادف با یک وسیله ی نقلیه شده باشد، به صورت کلی یا جزیی مسئول می باشد.
١٣٩٨/٠٧/١٨
|

15 jaywalker
• We nearly ran over a couple of jaywalkers who walked out in front of the car.
• ما تقریبا به یک گروه از عابران پیاده متخلف که در جلوی خودروها راه می رفتند، برخورد کردیم.
١٣٩٨/٠٧/١٨
|

16 cheesed off
• You sound really cheesed off.
• تو به نظرم، خیلی ناراحت میای.
١٣٩٨/٠٦/١٩
|

17 cheesed off
• I'm cheesed off with having to mow the lawn every week.
• من از اینکه مجبورم هر هفته چمنها رو کوتاه کنم، ناراحتم.
١٣٩٨/٠٦/١٩
|

18 cheesed off
• She's a bit cheesed off with her job.
• اون خانوم، کمی به خاطر کارش، ناراحته.
١٣٩٨/٠٦/١٩
|

19 lawn mower
• We need a lawn mower to cut the grass.
• برای کوتاه کردن چمن ها، به یک ماشین چمن زنی نیاز داریم.
١٣٩٨/٠٦/١٥
|

20 deal
• As a waiter, you have to know how to deal with customers.
• به عنوان یک پیشخدمت، شما باید بدانید چگونه با مشتریان رفتار کنید.
١٣٩٨/٠٦/٠٧
|

21 deal
• We must deal with this matter carefully.
• ما باید با احتیاط به این مشکل بپردازیم.
١٣٩٨/٠٦/٠٧
|

22 used
• It's used clothing, but it's in good condition.
• این لباس کارکرده است، اما در وضعیت خوبی قرار دارد.
١٣٩٨/٠٦/٠٢
|

23 miraculously
• A schoolboy miraculously survived a 25 000 - volt electric shock.
• یک دانش آموز به طور معجزه آسایی از یک شوک الکتریکی 25000 ولتی جان سالم به در برد.
١٣٩٨/٠٥/١٨
|

24 miraculously
• The barn has been miraculously transformed into a luxury hotel.
• انبار غله به طرز معجزه آسایی تبدیل به یک هتل لوکس شده است.
١٣٩٨/٠٥/١٨
|

25 pizzeria
• We ate at a pizzeria in town.
• ما در یک پیتزافروشی در شهر غذا خوردیم.
١٣٩٨/٠٥/١٦
|

26 imported
• All the raw materials are imported.
• همه ی مواد خام، وارداتی هستند.
١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

27 mousse
• Stroke the Luminescent Mousse quickly through your hair and comb through, making sure that it is well distributed at the roots.
• موس براق کننده را به سرعت روی موهایتان بکشید و شانه کنید، مطمئن شوید که این موس به خوبی در ریشه ی مویتان پخش شده است.
١٣٩٨/٠٣/٠٦
|

28 mousse
• The chocolate mousse was smooth and creamy.
• موس شکلاتی، نرم و خامه ای بود.
١٣٩٨/٠٣/٠٦
|

29 mousse
• The sweet was a mousse flavoured with whisky.
• شیرینی، یک موس طعمدار شده با ویسکی بود.
١٣٩٨/٠٣/٠٦
|

30 frozen
• Ice is frozen water.
• یخ، آب منجمد شده است.
١٣٩٨/٠٣/٠٥
|

31 stink
• Stink the rats out by burning sulphur.
• با سوزاندن گوگرد، موش ها را فراری دهید.
١٣٩٨/٠٣/٠٢
|

32 savvy
• Keep your mouth shut! Savvy?
• دهانت را ببند.فهمیدی؟؟
١٣٩٨/٠٢/٠٦
|

33 outfit
• His father bought a ski outfit for him on his birthday.
• پدرش یک دست لباس اسکی برای او در روز تولدش خرید.
١٣٩٨/٠١/٠٦
|

34 spew
• The drains spew millions of gallons of raw sewage into the river.
• فاضلاب، میلیون ها گالن آب تصفیه نشده را به رودخانه میریزند.
١٣٩٧/١٢/٢٠
|

35 cross out
• I crossed out 'Miss' and wrote 'Ms'.
• من کلمه ی Miss‌ را خط زدم و نوشتم Ms .
١٣٩٧/١٢/١٨
|

36 inflatable
• We gave the children an inflatable paddling pool for Christmas.
• ما یک قایق پارویی بادکردنی به بچه ها در کریسمس هدیه دادیم.
١٣٩٧/١٢/١٤
|

37 handy
• It's handy to have a grocery store nearby.
• خوبه که یک فروشگاه مواد غذایی در نزدیکی خودمان داشته باشیم.
١٣٩٧/١٢/١٠
|

38 whole milk
• All Rocombe Farm ice-cream is made with whole milk and double cream from the farm's organic-fed Jersey herd.
• همه بستنی های Rocombe Farm از شیرپرچرب و خامه غلیظ که از گله های jersy تغذیه شده ی ارگانیک، ساخته شده است.
١٣٩٧/١١/٢٤
|

39 gripe
• I have to listen to his gripes all day long.
• من مجبورم در تمام طول روز، به گله و شکایت های او گوش بدهم.
١٣٩٧/١١/١٦
|

40 tantalize
• Give the dog the bone don't tantalize him.
• آن استخوان را به آن سگ بده و او را اذیت نکن.
١٣٩٧/١١/١٦
|

41 meanwhile
• We were engrossed in watching the football game; meanwhile, the roast was burning in the oven.
• در حالیکه مجذوب تماشای مسابقه فوتبال شده بودیم، گوشت در اجاق گاز می پخت.
١٣٩٧/١١/٠٩
|

42 abreast
• The two desks had been abreast but now they faced each other.
• آن دو میز در کنار هم قرار داشته اند، اما آنها اکنون روبروی هم قرار دارند.
١٣٩٧/١١/٠٣
|

43 abreast
• The police officers stood abreast, blocking the entrance to the building.
• ماموران پلیس، برای مسدود کردن ورودی ساختمان، در کنار هم ایستاده بودند.
١٣٩٧/١١/٠٣
|

44 shallow
• The water was so shallow that we could walk out far into the lake.
• آب به قدری کم عمق بود، که مدت زمان زیادی طول کشید تا از دریاچه بیرون بیاییم.
١٣٩٧/١١/٠٢
|

45 tunnel
• The roof of the tunnel caved in on the workmen.
• سقف تونل بر روی سر کارگران فرو ریخت.
١٣٩٧/١١/٠٢
|

46 adventure
• He wrote a book about his adventures on the Amazon.
• او یک کتاب در مورد ماجراجویی های خود در سایت آمازون نوشت(دقت کنید حرف اضافه ی on برای آمازون آورده نه in)
١٣٩٧/١١/٠٢
|

47 across
• Let's go to the store across the street.
• بیایید به فروشگاه آن طرف خیابان برویم.
١٣٩٧/١٠/٣٠
|

48 humble
• It's a humble home, but it's comfortable.
• این یک خانه ی محقر، ولی راحت است.
١٣٩٧/١٠/٢٨
|

49 life sentence
• He has just begun a life sentence for murder.
• او فقط به خاطر یک قتل به حبس ابد محکوم شده است.
١٣٩٧/١٠/٢١
|

50 life sentence
• He will have to serve a life sentence.
• او مجبور است به یک محکوم به حبس ابد، خدمت رسانی کند.
١٣٩٧/١٠/٢١
|