برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

English User

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

251 کسی که پیداش نیست، غیبش زده، گم و گور شده ١٣٩٩/١٠/٠٣
|

252 مبتنی و بر پایه عینیات و واقعیات، واقع بینانه ١٣٩٩/١٠/٠٣
|

253 مبادی آداب رفتار کردن
از خط مشی مشخص و قانونی پیروی کردن
١٣٩٩/١٠/٠٣
|

254 خوراک
تغذیه
١٣٩٩/١٠/٠٢
|

255 به ثبت رساندن ١٣٩٩/١٠/٠٢
|

256 خشک(خالی از چربی و آب، یجورایی برشته و ترد) ١٣٩٩/١٠/٠١
|

257 1اگه چیزی هم باشه، اگه چیزی هم بخواد باشه،تازه، هر چی باشه، هر چی هم باشه
The situation is, if anything, worsening rather than improving
If an ...
١٣٩٩/٠٩/٣٠
|

258 پاره پاره کردن ١٣٩٩/٠٩/٣٠
|

259 داره میاد ١٣٩٩/٠٩/٣٠
|

260 گریه زاری ١٣٩٩/٠٩/٣٠
|

261 پرخاشگر ١٣٩٩/٠٩/٣٠
|

262 یه نمه
The fish was OK, but the chips were a tad greasy.
١٣٩٩/٠٩/٣٠
|

263 وقتی یکی یه کاری کرده و ما برای تاییدش می گیم:خیلی به جا بود ١٣٩٩/٠٩/٣٠
|

264 دستمال صورت ١٣٩٩/٠٩/٢٩
|

265 کار از کار گذشته ١٣٩٩/٠٩/٢٩
|

266 مدتیه...، چند وقتیه که...
for a while now I've been wanting to say you this
١٣٩٩/٠٩/٢٩
|

267 it's not so much a question as more of a wonderment یعنی: این بیشتر یک کنجکاویه تا یک پرسش ١٣٩٩/٠٩/٢٩
|

268 برای اینکه بگیم برای توضیح و توصیف یک شخص یا چیز فلان کلمه و وصف بهتره
It's more of a guess than an estimate.
١٣٩٩/٠٩/٢٩
|

269 بذارید توی جمله بگم تا واضح باشه:
They're not so much lovers as friends. یعنی: اونا دوست محسوب میشن تا عاشق
What bothered me was not so much wh ...
١٣٩٩/٠٩/٢٩
|

270 ناشیانه، از روی ناشی گری ١٣٩٩/٠٩/٢٧
|

271 تدارک دیدن، فراهم کردن
She put on a wonderful meal for us.
They've put on a late-night bus service for students
١٣٩٩/٠٩/٢٧
|

272 فریبنده و ظاهر دار، چیزی که فقط ظاهر ش خوب و جذابه ١٣٩٩/٠٩/٢٧
|

273 مشعر بودن، اظهار داشتن، بیان گر بودن(کلا معنای رسمی و کتابی میده) ١٣٩٩/٠٩/٢٧
|

274 بدون شلوغ پلوغی ، بی آلایش
I like the simple, chaste lines of their architecture.
١٣٩٩/٠٩/٢٦
|

275 دم دما ١٣٩٩/٠٩/٢٦
|

276 چیز بدی رخ دادن
I have a life insurance policy that will take care of my family if disaster strikes.
اینکه موقعیتی بد جایی رو فرا بگیره
The ...
١٣٩٩/٠٩/٢٦
|

277 هول هوش سی روز، تا یک ماه آینده ١٣٩٩/٠٩/٢٦
|

278 انگ زدن به چیزی یا کسی ١٣٩٩/٠٩/٢٤
|

279 then که به معنای یک وقت خاص و مشخص چه در آینده و چه در گذشته است، و by به معنای تا است، پس معنای این دو میشه تا اون موقع(چه منظور آینده باشه و چه گذ ... ١٣٩٩/٠٩/٢٣
|

280 چیزی که لازمه و گفتنی هست رو بیان کردن ١٣٩٩/٠٩/٢٣
|

281 سرخی و سفیدی صورت(نشانه خوش و سلامت بودن) ١٣٩٩/٠٩/١٩
|

282 بهره کافی و وافی بردن از چیزی، کمال بهره و استفاده رو از چیزی کردن ١٣٩٩/٠٩/١٨
|

283 من یکی ١٣٩٩/٠٩/١٨
|

284 پیشدستانه ١٣٩٩/٠٩/١٨
|

285 طی کردن
He came to Iowa Falls in 1985, and has ridden the ups and downs of the rural economy ever since.
١٣٩٩/٠٩/١٨
|

286 فکرای بد کردن(یعنی فکر کردن به بدترین احتمالات در مورد یک اتفاق ناخوشایند)
We hoped that they would be found safe and uninjured, but secretly we f ...
١٣٩٩/٠٩/١٧
|

287 به هم رسیدن ١٣٩٩/٠٩/١٧
|

288 از پیش فکر چیزی رو کردن ١٣٩٩/٠٩/١٧
|

289 تمومه دیگه، آخرشه دیگه
I just have one more letter to sign and that should do it.
بسشه، کفایته(بیشتر برای رسمی رد کردن یک تعارفه)
"Do you ne ...
١٣٩٩/٠٩/١٧
|

290 به درک واصل کردن، کار کسی یا چیزی رو ساختن و تموم کردن ١٣٩٩/٠٩/١٧
|

291 همینطور بردگردی و ...(یعنی بدون ملاحظه افراد و واکنششون چیزی رو صاف و بی پرده بگیم)
I can't just turn round and say, "Sorry, it was all a big mis ...
١٣٩٩/٠٩/١٧
|

292 رودرو کردن، به روی کسی آوردن(اینکه توی روی خود شخص کار بدی که انجام داده رو به زبون بیاریم) ١٣٩٩/٠٩/١٦
|

293 به این زودیا ١٣٩٩/٠٩/١٦
|

294 برای تاکیددر شمول و دربرگیری حتی جزئی ترین و ناچیز ترین ها
Amalie was dressed completely in black, right down to black lipstick and a black earri ...
١٣٩٩/٠٩/١٦
|

295 مفت خوری ١٣٩٩/٠٩/١٦
|

296 کنار گذاشتن
We eliminated the possibility that it could have been an accident.
The police eliminated him from their enquiries.
خلاص کردن، ا ...
١٣٩٩/٠٩/١٦
|

297 پیشروی کردن، پیش رفتن، به پیش رفتن ١٣٩٩/٠٩/١٥
|

298 قر و قاطی کردن
Don't mix up the bottles - you'll have to repeat the experiment if you do.
Your jigsaw puzzles and games are all mixed up togeth ...
١٣٩٩/٠٩/١٥
|

299 اصطلاحا: یه کاریش کردن(هر جور که شده و هر طور که لازمه در رابطه با کسی یا چیزی کاری انجام بشه)
I’ll leave you to take care of the refreshments.
١٣٩٩/٠٩/١٥
|

300 چاشنی کردن
I bought a new sofa and they threw in a chair.
١٣٩٩/٠٩/١٥
|