English User

English User

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



manifest٠٩:٠٦ - ١٤٠٠/١٠/١٩به ظهور رساندن، پدیدار ساختن، به عمل آوردن، به حقیقت نشاندنگزارش
2 | 0
as luck would have it١٤:٣٨ - ١٤٠٠/١٠/١٨از قضا، از بخت ما ( هم در موارد خوب و هم در موارد بد بکار میره )گزارش
2 | 0
ripple effect١٤:١٦ - ١٤٠٠/١٠/١٥پیامدهای دامنه دار و فراگیرگزارش
5 | 0
put on a show١٤:٣١ - ١٤٠٠/١٠/١٤به اجرا گذاردن، به نمایش گذاردنگزارش
5 | 0
anchor١٥:٠٢ - ١٤٠٠/١٠/١٣بند کردن خود یا چیزی به جاییگزارش
2 | 1
block١٤:١٢ - ١٤٠٠/١٠/١٣یعنی مسافت یک خیابان بین یک چهار راه تا چهار راه بعدی The museum is just six blocks away.گزارش
2 | 0
get on it١٤:٣٢ - ١٤٠٠/١٠/١١خطاب به کسی: پس یالا معطل چی هستی، بدوگزارش
5 | 0
fall short١٤:٠٩ - ١٤٠٠/١٠/١١کوتاه ماندن دست از چیزیگزارش
2 | 1
wind up١٤:٠٥ - ١٤٠٠/١٠/١١تو فارسی:یهو چشم وا کردن و خود رو در یک شرایط ناخواسته و بد دیدنگزارش
0 | 1
pick up on١٤:٠٥ - ١٤٠٠/٠٩/٣٠ملتفت شدن التفات پیدا کردنگزارش
2 | 0
perimeter١٤:٠٩ - ١٤٠٠/٠٩/٢٣جداره، جنب، شرف، محدودهگزارش
2 | 0
every bit as١٥:٠١ - ١٤٠٠/٠٩/١٥عینه، به همان اندازه، همان قدر کهگزارش
0 | 1
bummed١٤:٥٦ - ١٤٠٠/٠٩/١٥بی دل و دماغگزارش
2 | 0
make the face١٤:٣٢ - ١٤٠٠/٠٩/١٥ادا در آوردنگزارش
2 | 0
mope١٤:٣٠ - ١٤٠٠/٠٩/١٥گنده دماغ بودنگزارش
2 | 0
grumpy١٤:٢٧ - ١٤٠٠/٠٩/١٥بی جنبه grumpy loserگزارش
2 | 0
set back١٤:٣٢ - ١٤٠٠/٠٩/١٣عقب گشتگزارش
2 | 0
flinch١٤:٣٠ - ١٤٠٠/٠٩/٠٩خم به ابرو آوردنگزارش
2 | 1
lay of the land١٥:٠٨ - ١٤٠٠/٠٩/٠٧وضعیت و احوال و اوضاع Get the lay of the land before you make any decisions. وضعیت و شرایط مکانی و منطقه ای See if there's a path to higher ground s ... گزارش
2 | 0
trump١٤:١٠ - ١٤٠٠/٠٩/٠٣رو دست کسی آوردن، رو دست کسی زدن ( کار بهتری ارائه دادن )گزارش
7 | 1
reach out to sb١٧:٣٧ - ١٤٠٠/٠٨/٣٠ناز کشی کردن، لی لی به لالا گذاشتنگزارش
0 | 1
catchup١٦:١٦ - ١٤٠٠/٠٨/٣٠حال و احوالپرسیگزارش
2 | 0
as sth as they come١٦:١٦ - ١٤٠٠/٠٨/٢٩در نهایت حد ممکن The movie was as boring as they comeگزارش
2 | 0
come out to١٥:٥٧ - ١٤٠٠/٠٨/٢٩ابراز گرایش جنسیگزارش
0 | 1
flamboyant١٥:٠٥ - ١٤٠٠/٠٨/٠٩چشم نما، تو چشمگزارش
2 | 0
clear sth with sb١٤:٥٠ - ١٤٠٠/٠٨/٠٤اجازه کاری رو از کسی گرفتنگزارش
2 | 0
full of oneself١٤:١٢ - ١٤٠٠/٠٨/٠٣معطل خود بودنگزارش
2 | 0
go figure١٤:٠٤ - ١٤٠٠/٠٨/٠١چه چیزا حسابشو بکنگزارش
5 | 0
hick١٣:٥١ - ١٤٠٠/٠٨/٠١گرگوریگزارش
2 | 0
have it in you١٣:٤٢ - ١٤٠٠/٠٦/٣٠این کاره بودن His speech was really funny - we didn't know he had it in him.گزارش
12 | 0
how would you like١٦:٠٩ - ١٤٠٠/٠٦/٢٨این چطوره که. . . اینو چی میگی که. . .گزارش
9 | 0
on the market١٥:٥٤ - ١٤٠٠/٠٦/٢٨در معرض فروشگزارش
9 | 1
smarmy١٤:٣٣ - ١٤٠٠/٠٦/٢٨زیادی دست به قلم و اتو کشیده بودن و حرف زدن زبون بازگزارش
7 | 0
who am i kidding١٣:٣٥ - ١٤٠٠/٠٦/٢٧با خودم که تعارف ندارم، بی تعارفگزارش
7 | 0
chump١٤:٤١ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢مشنگگزارش
2 | 0
is that so١٤:٣٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢پس اینطوریه؟ اینطوریاس هان؟گزارش
2 | 0
wiseacre١٤:٢٤ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢همون know - allگزارش
2 | 0
establish١٥:٣٢ - ١٤٠٠/٠٦/١٧جاانداختن، جا زدن، مورد قبول واقع کردنگزارش
9 | 0
homey١٥:٠١ - ١٤٠٠/٠٦/١٧محلیگزارش
2 | 0
represent١٥:١٥ - ١٤٠٠/٠٦/١٦به مثابه چیزی بودنگزارش
7 | 1
decide against١٤:٢٥ - ١٤٠٠/٠٦/١٦نظرمون از انجام کاری برگرده ، منصرف شدنگزارش
7 | 1
distorted١٦:٠٤ - ١٤٠٠/٠٦/١٥خلاف رویه ، خلا ف معمولگزارش
5 | 0
nerve١٧:٢٣ - ١٤٠٠/٠٦/١٤به معنای رو That man has some nerve! He's always blaming me for things that are his fault. عجب رویی داره این یارو، همیشه دیگران رو به خاطر اشتباهاتش ... گزارش
7 | 1
have nerve١٧:٢٢ - ١٤٠٠/٠٦/١٤رو داشتن ( پر رو بودن ) That man has such a nerve!عجب رویی دارهگزارش
5 | 0
spruce up١٦:٢٩ - ١٤٠٠/٠٦/١٤تمیز کاری کردنگزارش
0 | 0
too little too late١٥:٢٤ - ١٤٠٠/٠٦/١٣دیگه دیره، کار از کار گذشتهگزارش
0 | 1
get a load of that١٣:٣٧ - ١٤٠٠/٠٦/١٠اینو باش، اینو نگاگزارش
0 | 0
oversight١٣:٥٤ - ١٤٠٠/٠٦/٠٩وقتی چیزی از نظر پنهان مانده و از قلم افتادهگزارش
5 | 0
claw back١٨:٣٦ - ١٤٠٠/٠٦/٠٧به چنگ آوردن، به چنگ درآوردن چیزیگزارش
2 | 0
scrappy١٨:٣٢ - ١٤٠٠/٠٦/٠٧سرسخت و یه دندهگزارش
5 | 0