بهروز مددی

بهروز مددی English teacher

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



insubordinate٠٣:٤٠ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤insubordinate fool کله پوک نافرمانگزارش
2 | 0
barricade٠٢:٠٦ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤سنگرگزارش
2 | 0
instigator٠٢:٠٠ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤خلافکارگزارش
5 | 0
threshing٠١:٠٦ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤خرمن کوبگزارش
5 | 0
jackdaw٠١:٠٢ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤کلاغگزارش
2 | 0
outhouse٠٠:٥٩ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤توالت عمومیگزارش
9 | 1
defecate٠٠:٥٧ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤کار خرابی کردنگزارش
2 | 0
kestrel٠٠:٥٦ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤پرنده شکاری ( این لغت در جملات به صورت کنایه بکار می‎رود. )گزارش
5 | 0
self doubt٠٠:٥٢ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤liberate from self - doubt اعتماد به نفس را بالا بردنگزارش
2 | 1
violence٠٠:٥٠ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤incite violence پاچه گیر کردن ( باعث خشونت فراوان شدن ) ( برای مثال نوشیدن مشروب زیاد باعث تحریک و ابراز خشونت شدید می‎شود )گزارش
5 | 1
inflict٢٣:٤١ - ١٣٩٩/٠٧/٠٣وارد کردن تلفات inflict no casualties = تلفاتی نداشتنگزارش
14 | 0
behave٢٢:٤٦ - ١٣٩٩/٠٧/٠٣مؤدب بودن behave yourself = مؤدب باشگزارش
18 | 0
resolution٢٢:٤٣ - ١٣٩٩/٠٧/٠٣New Year's resolutions آرزوهای سال نوگزارش
44 | 1
authority٢٠:٢٧ - ١٣٩٩/٠٧/٠٣منبع موثق I have it on a very good authorityگزارش
16 | 1
afraid٢٠:٢٥ - ١٣٩٩/٠٧/٠٣( یک معنی عامیانه ولی قشنگ ) واهمه people are not afraid anymore =مردم دیگه واهمه ای ندارند.گزارش
9 | 1
incompetent١٩:٣١ - ١٣٩٩/٠٦/٣١درماندگی suddenly, I feel incompetent یه لحظه، احساس درماندگی کردم.گزارش
9 | 0
compromise١٩:١٨ - ١٣٩٩/٠٦/٣١کوتاه آمدنگزارش
25 | 1
aristocracy١٨:٤١ - ١٣٩٩/٠٦/٣١اشراف زاده‎هاگزارش
7 | 0
under١٧:٤١ - ١٣٩٩/٠٦/٣١به موجب، بر اساس "Under the “polluter pays principle = به موجب اصل " آلوده کننده می‎پردازد" ( جبران خسارت زیست محیطی )گزارش
12 | 1
legitimate٠٧:٥١ - ١٣٩٩/٠٦/٣١قانونی مشروع توجیه پذیر موجهگزارش
21 | 0
rigid٢٠:٣٧ - ١٣٩٩/٠٦/٢٩جدی سختگیر خشکگزارش
12 | 0
exceedingly٢٠:٢٦ - ١٣٩٩/٠٦/٢٩بی اندازه فوق العادهگزارش
14 | 0
delicate١٩:٥١ - ١٣٩٩/٠٦/٢٩دقیق حساس ظریفگزارش
48 | 1
chiefly١٩:٤٠ - ١٣٩٩/٠٦/٢٩عمدتا، بیشترگزارش
14 | 0
hound١٤:٤٢ - ١٣٩٩/٠٦/٢٩سگ شکاری A pack of baying hounds یک دسته سگ شکاری گزارش
5 | 0
bad١٨:٤٣ - ١٣٩٩/٠٦/٢٦مزخرف، نکبت this life is bad این زندگی مزخرفه this life is all bad این زندگی همش نکبتهگزارش
12 | 1
lock١٨:٤٠ - ١٣٩٩/٠٦/٢٦put their own lock مهر و موم کردنگزارش
9 | 1
put their own lock١٨:٣٩ - ١٣٩٩/٠٦/٢٦مهر و موم کردنگزارش
5 | 0
impound١٨:٣٨ - ١٣٩٩/٠٦/٢٦توقیف کردنگزارش
12 | 1
nut١٨:٣٢ - ١٣٩٩/٠٦/٢٦سرسخت در اصطلاحات عامیانه He was a tough nut to crack but he did crack خیلی مقاومت کرد، ولی دوام نیاورد.گزارش
12 | 1
protection١٨:٢١ - ١٣٩٩/٠٦/٢٦معنی عامیانه در تعریف شماره 4 قل چماقی ( informal ) money extorted, as from a business, to guarantee safety from violence or criminal prosecutionگزارش
9 | 0
racketeering١٨:١٦ - ١٣٩٩/٠٦/٢٦باجگیریگزارش
9 | 0
shalom١٨:٠٤ - ١٣٩٩/٠٦/٢٦تو مکالمات عامیانه بیشتر به معنی "عشقی" بکار می رود. البته در انگلیسی بریتانیایی این مورد رو بیشتر می‎بینیم.گزارش
9 | 1
paddy١٨:٤٠ - ١٣٩٩/٠٦/٢٤irregular paddies چریک های ایرلندیگزارش
5 | 1
mouth١٨:٣٨ - ١٣٩٩/٠٦/٢٤زبون دراز the one with the mouth = اون زبون درازگزارش
7 | 1
unsteady١٨:٢٥ - ١٣٩٩/٠٦/٢٤آشفته you look a little unsteady یک کم آشفته به نظر می آییگزارش
7 | 0
nice١٧:٣٨ - ١٣٩٩/٠٦/٢٤با حال They seem nice به نظر باحال میان.گزارش
16 | 1
garotte١٧:٢٧ - ١٣٩٩/٠٦/٢٤( شیوه ی ) خفه کردن They have a long and glorious relationship with the garotte این دسته ارتباط طولانی و روشنی با این شیوه‎ی خفه کردن دارند.گزارش
9 | 0
appeal to voters١٧:٢٠ - ١٣٩٩/٠٦/٢٤( سیاست های ) جذب رای دهنده‎گان The party needs to broaden its appeal to votersگزارش
7 | 0
burden١١:٤٠ - ١٣٩٩/٠٦/١٨بار مسئولیت بار سنگین زندگی فشار زندگیگزارش
53 | 0
appropriate١٩:١٧ - ١٣٩٩/٠٦/١٥appropriate ministers وزرای مربوطهگزارش
25 | 0
grease someones palm١٩:٠٩ - ١٣٩٩/٠٦/١٥سبیل کسی را چرب کردن رشوه دادن زیر میزی دادنگزارش
12 | 0
premonition١٨:٥٧ - ١٣٩٩/٠٦/١٥دلشوره حس شومگزارش
34 | 0
stigmata١٨:٤٤ - ١٣٩٩/٠٦/١٥به صلیب کشیدنگزارش
14 | 0
gallows١٨:٣٠ - ١٣٩٩/٠٦/١٥چوبه دارگزارش
21 | 0
impeccable١٨:٢٩ - ١٣٩٩/٠٦/١٥معتبرگزارش
16 | 0
constabulary١٨:١٣ - ١٣٩٩/٠٦/١٥شهربانیگزارش
9 | 0
unsanctified١٧:٠٨ - ١٣٩٩/٠٦/١٥پلید un - sanctified charlatan شارلاتان پلیدگزارش
12 | 0
correspondence١٧:٠٤ - ١٣٩٩/٠٦/١٥نامه نگاری correspondence courses دوره های نامه نگاریگزارش
18 | 0
bucket١٦:٢٨ - ١٣٩٩/٠٦/١٥I had to take half the kid away in buckets خاک انداز مجبور شدم نصف یارو رو با خاک انداز از روی زمین جمع کنم. گزارش
12 | 1

فهرست جمله های ترجمه شده