پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٦,٦٤٨)
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَهلُکَه کشیدن، Tahluka زحمت زیاد کشیدن، تدارک دیدن. شما تهلکه کشیده از راه دور برای دیدن ما آمده اید، خدا خیرتانه و خیرت ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَوَلاّ - Tavallo، یعنی التماس و خواهش سخت، زاری کردن. مثال: آمده تولاّ کرد که از گناهش گذرم، یا: چه قدر زاری و تولاّ کرد ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَهتول - Tahtl ناشتا. مثال: تهتول نکرده آمدیم، یگان چیز برار خوریم. این واژه شاید در اصل تَعطُّل عربی بوده است به معنی مع ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی: توشبیره را خام شمردن - توشبیره نوعی کوفته و طعامی است که در پرده های چارگوشه تُنُک خمیر گوشت قیمه را می پیچند و به اندا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَنسوق - Tansuq ، کمیاب، چیز نادر، کم واقع شونده. مثال: آش صافی خوراک تنسوق وی را گاه گاه برای مهمانان می پزند. در فرهنگ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَلواسه - Talvosa، دلشوره، اضطراب، هیجان، ناآرامی سخت. مثال: این گپ ( حرف ) را شنیده به تلواسه افتاد، اینها همه اش تلواسه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی تلاش کردن: مجادله و رقابتی در بالای چیزی [بر سر چیزی] در هم افتادن، در تقسیم چیزی مناقشه و نزاع کردن. مثال: بالای میراث پد ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَککُرسی - Takkursi پایه، تهکرسی. مثال: تککرسی خانه را محکم کنید ( یعنی مستحکم سازید ) . یا: تککرسی آن کس در علم زور است. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تقّاس کردن - Taqqos قیاس کردن، مقایسه ساختن. مثال: منه، خودتان کار پسرتان را با کار پسر همسایه تقّاس کنید، یا: که نغز که ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تکشین، یعنی ته نشین. فرهنگ لغت تاجیکی اینگوه معنی کرده: دُرد یا لای و ریگ که زیر چیزهای مایع می نشیند. مثال محاوره ای: آب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَفسیدن Tafsidan - یا تَسپیدن گوش؛ صدا دادن گوش، این تعبیر به آهنگ طنز و شوخی استعمال میشود. مثال: دینه از شما خیلی بسیار ...
تفنگ بی خان، بی خان.
چرب زبان، خوش بیان، چاپلوس.
ماچی، کثیف، نوازش کننده.
( smokable ) قابل تدخین، دودشدنی، دود کردنی، دود دادنی.
مامور آتش نشانی جنگل.
بوته سماق.
غیر قابل نفوذ دود، ضد دود.
( smokeable ) قابل تدخین، دودشدنی، دود کردنی، دود دادنی.
( smidgen ، smidgeon ) مقدار کم، قطعه، تکه.
( smidgen ، smidgin ) مقدار کم، قطعه، تکه.
کارخانه ذوب فلزات، کارخانه گدازگری.
بوکش، بو دهنده.
عنوان یا لقب اهانت آمیز، تهمت.
غبار شبیه مه رقیق.
کسی که از روی بی اطلاعی حرف میزند، کسی که بریده بریده حرف میزند.
خرد کننده، درهم شکننده.
زمرد.
زمرد سبز.
خرده شیشه رنگین روی آجر موزائیک.
کرفس رسمی.
آدم بی اهمیت.
آبجو آبکی وارزان.
( smacker ) سیلی زننده، خوش طعم، دوست داشتنی، صدای ملچ ملوچ، صدای ماچ، مهم، فعال، کتک.
راه باریک.
( زمان ماضی فعل slink ) .
ساکن محلات کثیف، زاغه نشین.
( slumbrous ، slumberous ) چرتی، خوابکی، سست، بی سر وصدا، خواب آور، خواب آلود.
( slumbery ، slumberous ) چرتی، خوابکی، سست، بی سر وصدا، خواب آور، خواب آلود.
نوکر، پست، مشروب بی مزه ( مثل چای وقهوه وغیره ) .
چرت زننده.
( slumbery ، slumbrous ) چرتی، خوابکی، سست، بی سر وصدا، خواب آور، خواب آلود.
ساری، جاری، آبگیر مانند.
ضربه زنی، مشت زنی.
طرز قرارگیری، بدور محور ثابتی گشتن، چرخیدن، تابیدن.
لجن، کثافت، نخ نیم تاب، سرهمبندی کردن، کثیف کردن، لک کردن.
کرم کور ( anguis fragilis ) .
ابریشم نیم تاب، نخ نیم تاب، پشم نیم رشته، سرهم بندی کردن، کثیف کردن.
( در دینامیت های معدن وغیره ) چاشنی کند سوز، فتیله ی کندسوز، کبریت کند سوز
نسبتا کند.