پیشنهادهای نوشداد کیان مهر (٥٤٤)
دریازنی. [ دَرْ زَ ] ( نف مرکب ) دزدی دریای. ( دهخدا ) .
دریازن. [ دَرْ زَ ] ( نف مرکب ) دریازننده. دزد دریای. ( دهخدا ) .
( دیرآمد ) دیرآمد. [ م َ ] ( مص مرکب مرخم ) تأخیر؛ جریمه دیرآمد یا دیرآمدگی. جریمه تأخیر. ( دهخدا ) ( فرهنگ فارسی ) .
دیرداشت. ( مص مرکب مرخم ، اِمص مرکب ) تأخیر. تعویق : مماطله ، مَطْل ؛ دیرداشت وام. ( منتهی الارب )
دیرداشت. ( مص مرکب مرخم ، اِمص مرکب ) تأخیر. تعویق : مماطله ، مَطْل ؛ دیرداشت وام. ( منتهی الارب )
دیرند. [ رَ ] ( ص ) دیرپای. ( یادداشت مؤلف ) . بمعنی دیریاز است که دراز است. ( برهان ) . دیرنده. به معنی دیریاز و دراز. ( انجمن آرا ) ( از آنندراج )
دیرند. [ رَ ] ( ص ) دیرپای. ( یادداشت مؤلف ) . بمعنی دیریاز است که دراز است. ( برهان ) . دیرنده. به معنی دیریاز و دراز. ( انجمن آرا ) ( از آنندراج )
دیژک. [ ژَ ] ( ص ) خاکستری رنگ. ( ناظم الاطباء ) .
دیلمک. [ دَ ل َ م َ ] ( اِ ) جانوری است شبیه بعنکبوت و لعاب او مهلک میباشد و او را بعربی رتیلاء خوانند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( مه ...
دیلمک. [ دَ ل َ م َ ] ( اِ ) جانوری است شبیه بعنکبوت و لعاب او مهلک میباشد و او را بعربی رتیلاء خوانند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( مه ...
دیوالی. [دی ] ( حامص ) افلاس و بی چیزی. ( ناظم الاطباء )
دیوانسی. [ دی ] ( اِ ) میل و خواهش بیقاعده. ( ناظم الاطباء ) . || نفس امارة. ( ناظم الاطباء ) .
دیوباد. [ وْ ] ( اِ مرکب ) گردباد را گویند که هوا را تاریک و سیاه سازد. ( جهانگیری ) . گردباد. ( برهان ) ( غیاث ) ( شرفنامه ) ( ناظم الاطباء )
دیوپا. [ وْ ] ( ص مرکب ) دیوپای. عنکبوت. ( برهان ) ( از جهانگیری ) ( صحاح الفرس ) ( لغت فرس اسدی ) ( از آنندراج ) . غنده. تننده. تنند. وِندرِ ( در تد ...
دیومار. [ وْ ] ( اِ مرکب ) مار بزرگ. مار عظیم الجثه. ( غیاث ) ( آنندراج ) .
دیوِه/ دیوَک: غارچ و سماروغ. ( ناظم الاطباء ) ( از اوبهی ) .
دیوه. [ وَ ] ( اِ ) ( از: دیو هَ ، نسبت و تصغیر، دیوک ، دیوچه ) کرم پیله ابریشم. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) . کرم پیله. ( حاشیه لغت فرس اسدی ...
دیهور. [ ] ( اِ ) آسمان و فلک و چرخ. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) .
راب. ( اِ ) حلزون ( اصطلاح گیلان ) . کرم شب تاب. ( فرهنگ فرانسه به فارسی نفیسی ) .
راب. ( اِ ) حلزون ( اصطلاح گیلان ) . کرم شب تاب. ( فرهنگ فرانسه به فارسی نفیسی ) .
رادبوی. ( اِ مرکب ) رادبو. عود را گویند و آن را داربو نیز خوانند . ( آنندراج ) ( دهخدا ) ( برهان )
چَپنا : چَپا ، در سمت چپ. مخالف راستنا / راستا
راض. ( ص ) زن بمزد. ( ملحقات لغت فرس اسدی ) . || زنی را گویند که پنهانی قحبگی کند. ( ملحقات لغت فرس اسدی ) . در ملحقات فرهنگ اسدی چاپ اقبال این کلمه ...
رافد. [ ف ِ ] ( اِخ ) رودخانه فرات را گویند. ( دهخدا ) ( از شعوری )
رافریاء. [ ف ِ ] ( اِ ) نعناع. ( دهخدا ) ( دزی ج 1 ص 496 ) .
راقوته. [ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) پودنه. ( شرفنامه منیری ) ( از آنندراج ) . پودینه. ( فرهنگ رشیدی )
راگ. ( اِ ) کاسه. ( دهخدا ) . همان لاک؟
راله. [ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) مَشک چرمین. ( دهخدا ) ( آنندراج ) . مشک شیر. ( شعوری ) .
رانجو. ( اِ ) پروانه. ( ناظم الاطباء ) ( دهخدا ) ( شعوری )
رانه. [ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) نارگیل. ( ناظم الاطباء ) ( دهخدا ) .
رانین. [ ن َ / نی ] ( اِ ) شلوار. ( ناظم الاطباء ) . شلوار . ( از برهان ) ( رشیدی ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( غیاث اللغات )
رأورا. [ رَئو ] ( اِ ) راورا. خارپشت. ( فرهنگ رشیدی )
راوُک. [ وُ ] ( ص ) صاف و لطیف و پالوده هر چیز باشد . ( دهخدا ) ( برهان ) ( شعوری ) ( فرهنگ رشیدی )
پیگییری ریشه واژه های Yellow و Gold در پارسی: درپارسی ما واژه ی زرد را بیشتر می شناسیم. به چیزی که زردرنگ باشد "زردو" می گویند. مانند ترسو ، گیسو. . ...
پیگییری ریشه واژه های Yellow و Gold در پارسی: درپارسی ما واژه ی زرد را بیشتر می شناسیم. به چیزی که زردرنگ باشد "زردو" می گویند. مانند ترسو ، گیسو. . ...
به پارسی " اَنیتی" {Aniti} به چم "رحم ، مهربانی ، نرمی" . ( بنمایه : فرهنگ اوستای بهرامی )
تخمیر : از اوستایی "تَخمَ ئیریه" به معنی "نرم شدن" است. ( بنمایه: فرهنگ اوستای بهرامی )
ربوت. [ رَ ] ( اِ ) هدهد. ( ناظم الاطباء ) ( لغت فرس اسدی ) . پوپو. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . پوپک. شانه بسر. مرغ سلیمان. پوپونک
رجله. [ رَ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) سماروغ ، و آن رستنیی باشد که در دیوارهای حمام و زمینهای نمناک و امثال آن روید و آنرا میخورند و شیره آن جلای بصر دهد. و ...
رجله. [ رَ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) سماروغ ، و آن رستنیی باشد که در دیوارهای حمام و زمینهای نمناک و امثال آن روید و آنرا میخورند و شیره آن جلای بصر دهد. و ...
رچک. [ رَ چ ُ ] ( اِ ) آروغ. ( فرهنگ فارسی معین ) . آروغ و رجک و رجغک. ( ناظم الاطباء ) . به معنی رجعک است. ( از شعوری ج 2 ص 9 )
رخته. [ رَ ت َ / ت ِ ] ( ص ) مجروح و زخمدار و بیمار و دردمند. ( دهخدا ) ( ناظم الاطباء ) . بیمار. ( فرهنگ ولف ) ( یادداشت مؤلف ) . خسته. ( از شعوری ...
رخانی. [رَ] ( اِ ) مرواریدی است که تیره. ( دهخدا ) ( جواهرنامه ) .