پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,٤٤٦)
( آفق ) آفق. [ ف ِ ] ( ع ص ) مرد بزرگوار. ( مهذب الاسماء ) . آنکه در کرم به نهایت رسیده باشد. بغایت کریم. آفق. [ ف َ ] ( ع ص ) نامختون. افق. [ اُ ف ...
افراح. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ فرح. شادیها. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . افراح. [ اِ ] ( ع مص ) شاد کردن. ( منتهی الارب ) ( از کنز بنقل غیاث اللغات ) ...
افراج. [اِ ] ( ع مص ) گذاشتن و یکسو شدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . راه دادن. ( المصادر زوزنی ) . راه وادادن. ( تاج المصادر بیهقی ) . بازگذاش ...
تلاطم. [ ت َ طُ ] ( ع مص ) با یکدیگر ( بیکدیگر ) تپانچه زدن. ( زوزنی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . باهم طپانچه زدن. ( منتهی الارب ) ( از غیاث اللغات ...
بحران. [ ب ُ ] ( ع اِ ) تغییری که بیمار را پیدا آید در تب و با یوم اضافه شود چنانکه گویند �یوم بحران �. ( ناظم الاطباء ) . یوم باحوری برخلاف قیاس نیز ...
بودجه. [ ج ِ ] ( فرانسوی ، اِ ) انگاره. دخل و خرج مملکت. مجموع درآمدها و هزینه های یک کشور، یک وزارتخانه ، یک اداره ، یک مؤسسه و یا شخص خاص. صورت بر ...
خلاصه و تحلیل شما دقیق و منظم است. برای اینکه متن پژوهشی شما کمی کامل تر و مستندتر شود، می توانم نکات زیر را پیشنهاد کنم: - - - ۱. ریشه شناسی نا ...
واکن. [ ک ِ ] ( ع ص ) نشسته. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . جالس. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) . || پرنده نشسته بردیوار یا چوب ی ...
عملی. [ ع َ م َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عمل. رجوع به عمل شود. آنچه که به مرحله عمل درمی آید. ( فرهنگ فارسی معین ) . || آنچه که بعمل وابسته باشد، مقابل ...
( معمولاً ) معمولاً. [ م َ لَن ْ ] ( ع ق ) برحسب معمول. عادةً. بنا به عادت. برحسب تداول. منبع. لغت نامه دهخدا
نوعی. [ ن َ / نُو ] ( ص نسبی ) منسوب به نوع. مقررشده برای نوع. ( ناظم الاطباء ) . مربوط به نوع : صورت نوعی. حرکت نوعی. ( فرهنگ فارسی معین ) : من ِ نو ...
( نوعاً ) نوعاً. [ ن َ عَن ْ ] ( ع ق ) کلیةً. به طورکلی. عموماً. بیشتر اوقات. به طور معمول. ( ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
نوع. [ ن َ / نُو ] ( از ع ، اِ ) گونه. قسم. ( غیاث اللغات ) . صنف. لون. ( منتهی الارب ) . جور : هر روز نوع دیگر می گفت. ( تاریخ بیهقی ص 363 ) . از ای ...
این ادعاهای جعلی درباره واژهٔ �سنجاب� و منشأ آن را مرحله به مرحله نقد علمی کنیم و با منابع معتبر تطبیق دهیم: - - - ۱. ریشهٔ واژه �سنجاب� در مناب ...
ادعا را دقیق و مستند بررسی کنیم. که برخی منابع مدعی اند واژه ی �اردک� از ترکی است، اما شواهد زبانی و تاریخی نشان می دهد این ادعا نادرست است. تحلیل دق ...
مسکون. [ م َ ] ( ع ص ) آرمیده. ( آنندراج ) . آرام کرده شده و تسلی داده شده. ( ناظم الاطباء ) . آرام گرفته. - مسکون شدن ؛ آرام کرده شدن. خشنودکرده ش ...
محیل. [ م ُ ] ( ع ص ) حیله گر. ( آنندراج ) . چاره گر. حیله ور. مکار. افسونگر. گربز. فریب کار. بافند و فعل. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : الکسندرخان که مر ...
محیر. [ م ُ ح َی ْ ی ِ ] ( ع ص ) که سرگشته کند. سرگشته کننده. ( آنندراج ) . حیران کننده. || ( اِ ) نام پرده موسیقی موافق تودی هند و بعضی گویندکه پرده ...
محابات. [ م ُ ] ( ع مص ) محابا. محاباة. رجوع به محابا و محاباة شود. - محابات کردن ؛ ترسیدن. - || کوتاهی و سهل انگاری کردن. فروگذاشتن : اگر محابات ...
محابا. [ م ُ ] ( از ع ، اِمص ) محاباة. حباء. رجوع به محاباة شود. در اصل محاباة است که فارسیان به حذف تاء استعمال کنند. ( آنندراج ) . در زبان فارسی مح ...
سطوت. [ س َطْ وَ ] ( ع مص ) حمله بردن. ( غیاث ) ( آنندراج ) . سطوة : خجسته روزاکاندر نبرد سطوت تو به آب تیغ بیفروخت آذر و خرداد. مسعودسعد. || حشمت. ...
ابهت. [ اُب ْ ب َ هََ ] ( ع اِ ) بزرگی. ( وطواط ) . بزرگواری. ( دستوراللغة ) . شکوه. ( مهذب الاسماء ) ( خلاص نطنزی ) . عظمت : امیر مسعود پس از خلعت ع ...
مستحدث. [ م ُ ت َ دِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحداث. چیز نو پیدا کننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . از نو پیدا کننده. ( ناظم الاطباء ) . نو و جدید یا ...
مستحث. [ م ُ ت َ ح ِث ث ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحثاث. برانگیزنده. ( غیاث ) ( اقرب الموارد ) . برانگیزاننده. تشویق کننده. رجوع به استحثاث شود. ...
مستحسن. [ م ُ ت َ س ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحسان. نیکوشمرنده. ( اقرب الموارد ) . نیک پندارنده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . رجوع به استحسان شود. ...
مستحضر. [ م ُ ت َ ض ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحضار. دواننده. ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ) . || بخود بازآینده. ( آنندراج ) . رجوع به استحضار شو ...
مستحفظ. [ م ُ ت َ ف ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحفاظ. رجوع به استحفاظ شود. || یادگیرنده. ( منتهی الارب ) . || حفاظت و نگهداری خواهنده چیزی را. ( ...
مستحق. [ م ُ ت َ ح ِق ق ] ( ع ص ) نعت فاعلی از استحقاق. رجوع به استحقاق شود. سزاوارشونده. ( آنندراج ) . مستوجب. ( اقرب الموارد ) . سزاوار. لایق. شایس ...
مستحیل. [ م ُ ت َ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحالة. مملو و ملآن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . || سخن که روی وی گردانیده باشند، یاسخن که سر و ...
مستحبات. [ م ُ ت َ ح َب ْ با ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ مستحبة. مقابل مکروهات و واجبات. کارهای پسندیده. کارهایی که فعل آنها بهتر از ترکشان باشد. رجوع به مستح ...
مستحب. [ م ُ ت َ ح ِب ب ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحباب. دوست دارنده و مهربان ودارای محبت. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به استحباب شود. مستحب. [ م ُ ...
مستحکم. [ م ُ ت َ ک ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از استحکام. استوارگردنده. ( آنندراج ) . استحکام دارنده. بازل. استوار. محکم. متقن. سخت. متین. وزین. پایدار. ...
با یک بازی سطحیِ کلمات، واژهٔ �فیل/پیل� را عربی معرفی کند و آن را به �طویل� و دیگر مشتقات عربی ربط دهد. این دقیقاً همان شیوهٔ شبه علمی و عوام فریبانه ...
حاجی. ( از ع ، ص ، اِ ) حاج. حنیف. ( منتهی الارب ) . آنکه فریضه حج گذاشته بود : لاجرم روی بزرگان همه سوی در اوست حاجیند ایشان گوئی و درِ خواجه حَرم. ...
حاج. ( اِخ ) ( ایل. . . . ) نام یکی از ایلهای کرمانشاهان است و حسین خان زنگنه حاج از این ایل بود و پس از قتل نادر که هر کس ، در هر گوشه ای سر بطغیان ...
حشمت. [ ح َ ش َ م َ ] ( ع اِ ) حَشَمَة. حشم. حشمه مرد؛ چاکران مرد و کسان وی از اهل و همسایگان که بجهت وی غضب کنند. خدمتکاران. تابعین. تبعه. حشمت. [ ...
تسبیح. [ ت َ ] ( ع مص ) خدای را به پاکی یاد کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) . به پاکی یاد کردن و صفت کردن خدای را. ( ...
اکارس. [ اَ رِ ] ( اِ ) قسمی از سماروغ و قارچ که در جای نمناک و متعفن مانند زیر خمره شراب و جایی که پهن و سرگین ریخته باشند روید. ( ناظم الاطباء ) ( ...
تسع. [ ت َ ] ( ع مص ) نه بکردن. ( تاج المصادر بیهقی ) . نه گردانیدن ایشان را به اینکه خود نهم ایشان گردد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . با خود، ...
تسحح. [ ت َس َح ْ ح ُ ] ( ع مص ) روان شدن آب از بالا. تسحسح. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . روان شدن آب و جز آن. ( از متن اللغة ) . روان شدن آب و ...
اتساع. [ اِ ] ( ع مص ) نُه شدن. ( تاج المصادر ) . نُه تن شدن. || خداوند شترانی شدن که نه روز یک بار به آب شوند. || نهم به آب آمدن اشتر. ( تاج المصادر ...
عواری. [ ع َ / ع َ ری ی ] ( ع اِ ) ج ِ عاریة [ ی َ / ری ی َ ]. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) . رجوع به عاریة شود. عواری. [ ع ُوْ وا را ] ( ع اِ ) ...
( عَ یِّ ) [ ع . ] ( ص مر. ) آب دیده ، کثیف یا مچاله ( کالا ) . منبع. لغت نامه دهخدا
عوار. [ ع ِ / ع َ /ع ُ ] ( ع اِ ) دریدگی و کفتگی جامه. ( منتهی الارب ) ( ازناظم الاطباء ) . شکاف و پارگی در لباس و پیراهن. ( از اقرب الموارد ) . || ع ...
عوارف. [ ع َ رِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ عارفة. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به عارفة شود. || شناسندگان. || صابران. || احسان و نیکویی کنندگان. | ...
عوارضات. [ ع َ رِ ] ( ع اِ ) ج ِ عوارض است بصورت غیرفصیح. ( از فرهنگ فارسی معین ) . رجوع به عوارض شود. منبع. لغت نامه دهخدا
عوارم. [ ع ُ رِ / ع َ رِ ] ( اِخ ) آبی است و پشته ای است. ( از منتهی الارب ) . تپه و آبی است ازبرای بنی جعفر. و گویند کوهی است ازبرای بنی ابی بکربن ک ...
عوارضی. [ ع َ رِ ] ( ص نسبی ، اِ مرکب ) منسوب به عوارض. آنچه بعنوان عوارض گرفته شود. رجوع به عوارض شود. || محل وصول و اخذ عوارض. رجوع به عوارض شود. ...
عوارض. [ ع َ رِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ عارضة. ( از منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به عارضة شود. || اتفاقات و حادثه ها و حوادث. ( ن ...