پیشنهادهای محمود اقبالی (٣,٩٦٠)
ادعاهای جعلی و غیرعلمی درباره زبان فارسی و ریشه فعل هاست که به طور کامل اشتباه و نادرست است. اجازه بدهید قدم به قدم و با منابع معتبر، علمی و روشن توض ...
ادعاهای نادرست و شبه علمی درباره زبان فارسی و ریشه شناسی آن است. من می توانم هر بخش را با استناد به منابع معتبر زبانی و تاریخی نقد کنم و توضیح دهم که ...
در مورد ریشه شناسی واژه های �ترکی�، �گن�، �گنجه� و �گنده�، لازم است به منابع معتبر و لغت نامه های شناخته شده مراجعه کنیم. ۱. واژه �گن� در زبان های ...
ادعایی که مطرح کرده اید هم از نظر زبان شناسی تاریخی و هم از نظر کاربردشناسی ترکی و ریشه شناسی فارسی اشکالات جدی دارد. بیایید مرحله به مرحله بررسی کن ...
خط به خط با استناد به منابع معتبر بررسی و پاسخ می دم، چون این دست نوشته ها معمولاً پر از مغالطه ی تاریخی، ژنتیکی و هویتی هستند. من پاسخ رو در سه بخش ...
اذا. [ اِ ] ( ع حرف ربط ) چون. وقتی. ( غیاث اللغات ) . || پس. ( غیاث اللغات ) . و تکون للمفاجاةو لغیرها. ( منتهی الارب ) . ناگاه. ( غیاث اللغات ) . | ...
( آذان ) آذان. ( ع اِ ) ج ِ اُذُن. اذان. [ اَ ] ( ع مص ) آگاهی. آگاهی دادن. آگاهانیدن. نِداء. اعلام. خبر کردن. خبر بگوش رساندن. || گوش بچیزی داشتن ، ...
مؤذن. [ م ُءْ ذِ ] ( ع ص ) آگاهی دهنده. نعت فاعلی از ایذان. ( غیاث ) ( آنندراج ) . اعلام کننده. || اذان گوینده. بانگ نماز گوینده. ( غیاث ) . مؤذّن. ...
ارحب. [ اَ ح َ ] ( ع ن تف ) نعت تفضیلی ازرحب : هذا ارحب ُ من هذا؛ ای اوسع. ( معجم البلدان ) . ارحب. [ اَ ح َ ] ( اِخ ) نام قبیله ای از همدان. ( منته ...
ارحبی. [ اَ ح َ ] ( ص نسبی ) منسوب به ارحب ، بطنی از همدان. مشهور بدین نسبت ابوحذیفة سلمةبن صهیب الارحبی از تابعین است و حذیفةبن الیمان از او روایت د ...
ارحبیات. [ اَ ح َ بی یا ] ( ع ص نسبی ، اِ ) ( نجائب. . . ) شتران منسوب به اَرْحَب. منبع. لغت نامه دهخدا
ارحم. [ اَ ح َ ] ( ع ن تف ) نعت تفضیلی از راحم. رحیم تر. مهربان تر. بسیاررحم و بسیار مهربان. ( آنندراج ) : اَرحم الراحمین. و فی الحدیث : ارحم امتی اب ...
ارحال. [ اِ ] ( ع مص ) ریاضت دادن و رام کردن ستور را. ( منتهی الارب ) . || دادن ستور بارکش کسی را. شتر باری و سواری بکسی دادن. راحله بکسی دادن. || بس ...
ارحاء. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ رحی ، بمعنی سنگ آسیا. ( آنندراج ) . || دندانهای آسیا. طواحن. || قبائلی که هر یک بنفسه مستقل و مستغنی از دیگرانست. ( مفاتیح ...
ارحاب. [ اِ ] ( ع مص ) فراخ گردیدن. ( منتهی الارب ) . فراخ شدن سرای. ( تاج المصادر بیهقی ) . || فراخ گردانیدن. ( منتهی الارب ) . فراخ کردن چیزی. ( تا ...
ارحام. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ رحِم و رِحم. زهدان ها. ( غیاث اللغات ) ( منتهی الارب ) : اﷲ یعلم ما تحمل ُ کل انثی و ما تغیض الارحام و ماتزداد و کل شی عند ...
منسوبه. [ م َ ب َ / ب ِ ] ( از ع ، اِ ) بر وزن و معنی منصوبه است که درست و خوب نشستن نقش و کار و مهمات باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . انتظام و ترتیب و ...
منسوبین. [ م َ ] ( از ع ص ، اِ ) آنهایی که دارای نسبت و علاقه و پیوستگی باشند و خویشاوندان و متعلقان. ( ناظم الاطباء ) . بستگان. وابستگان. ( یادداشت ...
صرفان. [ ص َ / ص ِ ] ( ع اِ ) شب و روز. ( اقرب الموارد ) . صرفان. [ ص َ رَ ] ( ع اِ ) مرگ. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . || مس و قلعی. ( منتهی ...
صرفی. [ ص َ فی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به صرف. || عالم به علم صرف. ج ، صرفیون و صرفیین. صرفی. [ ص َ ] ( اِخ ) شاعری است. صاحب مجمع الخواص آرد: وی ژول ...
صرف. [ ص َ ] ( ع مص ) گردانیدن. ( ترجمان القرآن جرجانی ) . بگردانیدن. ( زوزنی ) . گردانیدن چیزی را. ( منتهی الارب ) . باز گردانیدن کودکان را از مکتب. ...
( صرفاً ) صرفاً. [ ص ِ فَن ْ ] ( ع ق ) محضاً. خالصاً. || تنها. فقط:صرفاً برای انجام این مقصود. . . صرفاً چنین است. . . منبع. لغت نامه دهخدا
از واژگان زیبا عربی هست ( صرفة ) صرفة. [ ص َ ف َ ] ( ع اِ ) نیک بختی زمانه. ( منتهی الارب ) . ناب الدهر، الذی نفتر عن البرد او عن الحرّ. ( اقرب الم ...
صرف. [ ص َ ] ( ع مص ) گردانیدن. ( ترجمان القرآن جرجانی ) . بگردانیدن. ( زوزنی ) . گردانیدن چیزی را. ( منتهی الارب ) . باز گردانیدن کودکان را از مکتب. ...
صغیر. [ ص َ ] ( ع ص ) خرد. ( منتهی الارب ) ( ترجمان علامه جرجانی ) ( مهذب الاسماء ) . خرد و کوچک. ( غیاث اللغات ) . کوچک. ( مفاتیح العلوم خوارزمی ) . ...
( صغیرة ) صغیرة. [ ص َ رَ ] ( ع ص ) تأنیث صغیر. رجوع به صغیر شود. || گناه خرد. ( مهذب الاسماء ) . مقابل کبیرة : اقرار کرده بر گنه خود به سرّ و جهر ن ...
عدال. [ ع ِ ] ( ع مص ) با چیزی برابر آمدن. ( منتهی الارب ) . || خمیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . || بازگردیدن از کسی. ( منتهی الارب ) . || اندازه ...
متظالم. [ م ُ ت َ ل ِ ] ( ع ص ) همدیگررا ستم کننده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . ظلم و ستم کننده یکی مر دیگری را. ( ناظم الاط ...
( متاعة ) متاعة. [ م َ ع َ ] ( ع مص ) نیکو و زیرک شدن ، متع الرجل متاعة؛ نیکو و زیرک گردید. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) . ...
متظاهر. [ م ُ ت َ هَِ] ( ع ص ) یارمند شونده با هم. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از محیطالمحیط ) . پشت به پشت پیوسته و یکدیگر ...
متاعب. [ م َ ع ِ ] ( ع اِ ) رنجها و ماندگیها این جمع تعب است خلاف قیاس. ( آنندراج ) ( غیاث ) . ج ِ متعب و متعبة. ( اقرب الموارد ) . ج ِ متعب. ( ناظم ...
متاع. [ م َ ] ( ع اِ ) اخریان و کالا و سود ومنفعت و سامان و هر آنچه حوائج را سودمند باشد. ج ، امتعه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . ق ...
واژه بسمه تعالی از ریشه ی دو واژه اول ترکی بسمه و تعالی عربی هست واژه بسمه. [ ب َ م َ / م ِ ] ( ترکی ، اِ ) باسمه. لغت ترکی است و آن نام ابزاریست ک ...
بسمه. [ ب َ م َ / م ِ ] ( ترکی ، اِ ) باسمه. لغت ترکی است و آن نام ابزاریست که بدان نقش ها و کلمه ها را بر منسوجات طبع میکنند چنانکه کاغذ رابا خاتم م ...
تعالیم. [ ت َ ] ( ع اِ ) ج ِ تعلیم. تعلیمات. رجوع به تعلیم شود. منبع. لغت نامه دهخدا
نسیه. [ ن َس ْ / ن ِس ْ ی َ / ی ِ ] ( از ع ، اِ ) آنچه نقد نباشد و به زمانه بعید وعده ادای آن کرده باشند. ( غیاث اللغات ) ( ازآنندراج ) . خلاف نقد. ( ...
تعالی. [ ت َ ] ( ع مص ) بلند شدن. ( زوزنی ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) . بس بلندشدن و برآمدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . ارتفاع ( بر ...
البته این واژه فوت عربی هست با واژه فُوت سانسکریت فرق دارد. فوت. [ ف َ ] ( ع مص ) از دست شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) . درگذشتن کار. ( منتهی الارب ) . ...
( حضوراً ) حضوراً. [ ح ُ رَن ْ ] ( ع ق ) در برابر کسی. در جلو کسی. در مقابل ِ غیاباً. منبع. لغت نامه دهخدا
حضوری. [ ح ُ ] ( ص نسبی ) مقابل غیابی. - تلگراف حضوری ؛ که مخاطِب و مخاطَب هر دو در تلگرافخانه باشند. - طبخ حضوری ؛ نوعی تفنن شکمخوارگان از شاهان ...
حضور. [ ح ُ ] ( ع مص ) حاضر آمدن. ( منتهی الارب ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( از المصادر زوزنی ) . حاضر شدن. نقیض غیبت. ( آنندراج ) . شهود. مشهد . - حض ...
اهمیت. [ اَ هََم ْ می ی َ ] ( ع مص جعلی ، اِمص ) لزوم. وجوب. احتیاج. ( ناظم الاطباء ) . مهم بودن ( مصدر ) مهم بودن بایسته بودن . منبع. لغت نامه ده ...
تقوی. [ ت َق ْ وا ] ( ع اِ ) پرهیزگاری. ( دهار ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) . پرهیز. اصله تقیا قلبوه للفروق بین الاسم و الصفة و قوله تعالی ه ...
حزن. [ ح ُ ] ( ع اِ ) اندوه. غم. کمد. ( دهار ) . انده. غم. حَوبَة. اندوهگنی. حزن. غمی که آدمی را افتد پس از فوات محبوب. خدوک. غمگنی. غمگینی. گُرم. تی ...
نصیب. [ ن َ ] ( ع اِ ) بهر. ( زمخشری ) . حظ. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ) . بهره. ( منتهی الارب ) ( دهار ) ( ترجمان علامه جرجانی ص 99 ) ( زمخشری ) ( ن ...
مراد. [ م ُ ] ( ع اِ ) ( از �رود� ) نعت مفعولی از اِرادة. آرزو. کام. خواسته. بویه. خواهش : چون جامه اشن به تن اندر کند کسی خواهد ز کردگار بحاجت مراد ...
مطیر. [ م َ ] ( ع اِ ) باران. ( غیاث ) . باران و جای باران رسیده. ( آنندراج ) . مکان مطیر؛ جای باران رسیده. ( منتهی الارب ) . ممطور و یقال یوم ماطر و ...
( مطیبة ) مطیبة. [ م ُ طَی ْ ی َ ب َ ] ( ع ص ) شراب مطیبة للنفس ؛ یعنی سبب خوشی نفس است. ( منتهی الارب ) . شرابی که سبب خوشی نفس است. ( ناظم الاطباء ...
مطیب. [ م ُ طَی ْ ی ِ ] ( ع ص ) بوی خوش دهنده و پاک شونده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . مطیب. [ م ُ طَی ْ ی َ ] ( ع ص ) پاک و خوشبودار کرده شده. ( غیاث ) ...
مطیع. [ م ُ ] ( ع ص ) ( از �طوع � ) اطاعت و فرمانبرداری کننده. ( آنندراج ) . فرمانبردار. ج ، مطیعون. ( مهذب الاسماء ) . فرمانبردار. رام و فروتن. ( نا ...