پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,٤٤٦)
بعج. [ ب َ ع ِ ] ( ع ص ) مرد سست رفتار، گویا معوج البطن است. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) . بعج. [ ب َ ] ( ع مص ) کفانیدن چیزی را ...
بعیغ. [ ب َ ] ( ع اِ ) چاهی که قعر آن نزدیک باشد. ( مؤید الفضلاء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
بعو. [ ب َع ْوْ ] ( ع اِ ) گناه و خطا. || عاریت. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . بعو. [ ب َع ْوْ] ( ع مص ) گناه کردن و خطا نمودن. ( م ...
( بعیداً ) بعیداً. [ ب َ دَن ْ ] ( ع ق ) پس از آن و من بعد. ( ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
بعیج. [ ب َ ] ( ع ص ) شکم کفانیده. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) . || امراة بعیج ؛ زنی که در خیرخواهی شوی بسیار ...
بعلون. [ ب َ ] ( ع اِ ) سختی گرما. || آثارفرود آمدن قوم که بعد رفتن باقی ماند. ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
بعل. [ ب َ ] ( ع اِ ) زمین بلند که بر آن دو سال یک بار باران بارد. ( منتهی الارب ) . ج ، بِعال و بُعول وبُعولَة ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . آنچه ( ...
بعینه. [ ب ِ ع َ ن ِ ] ( ع ق مرکب ) بِعَینِه. بعینها. عیناً. بمعنی بحقیقت خود و ذات خود. این لفظ در تشبیهات مستعمل و گاهی با لفظ گویا نیز آرند و گاهی ...
بعث. [ ب َ ] ( ع مص ) فرستادن کسی را. ( ناظم الاطباء ) . فرستادن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( مؤید الفضلاء ) ( فرهنگ نظام ) ( ترجمان علامه جرجانی ...
من هر کسی به من امتیاز ی بدهند برام مهم یک چیز جالب طرف خیلی زورش آمده که قد به من امتیاز منفی داده بر اساس شواهد زبانی موجود، تحلیل از ریشه و معنی ...
خ
( سجاعة ) سجاعة. [ س َج ْ جا ع َ ] ( ع ص ) سخن مقفی گوی. ( منتهی الارب ) . مبالغت در سجع. سجاعة. [ س َج ْ جا ع َ ] ( اِخ ) مستوفی گوید: در موصل زنی ...
سجام. [ س َ ] ( اِ ) شجام. و رجوع کنید به سجانیدن ، سجیدن ، سجد، سجن. ( حاشیه برهان قاطع چ معین ) . سرمای سخت. ( برهان ) ( آنندراج ) . رجوع به شجام ش ...
( سجالة ) سجالة. [ س َ ل َ ] ( ع مص ) فروهشته و فراخ پوست گردیدن خایه. ( ناظم الاطباء ) . || ( اِ ) اسم سجیل و سجیلة، ج ِ سجل. ( متن اللغة ) . خصیة س ...
سجان. [ س َج ْ جا ] ( ع ص ، اِ ) زندان بان. ( منتهی الارب ) ( دهار ) ( مهذب الاسماء ) . صاحب السجن. ( اقرب الموارد ) . دوستاق بان. دژخیم. سجان. [ ] ...
سجام. [ س َ ] ( اِ ) شجام. و رجوع کنید به سجانیدن ، سجیدن ، سجد، سجن. ( حاشیه برهان قاطع چ معین ) . سرمای سخت. ( برهان ) ( آنندراج ) . رجوع به شجام ش ...
سجاحت. [ س َ ح َ ] ( از ع ، مص ) نرم خوی بودن : بر رجاحت عقل و سجاحت خلق و صدق وفا واتساع عرصه کرم. . . آفرینها گفتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ) . مرد از ...
سجاح. [ س ُ ] ( ع اِ ) هواء. ( منتهی الارب ) . سجاح. [ س ِ ] ( ع اِ ) مقابل و برابر. ( منتهی الارب ) . سجاح. [ س َ ] ( اِخ ) بنت الحارث بن سوید تمی ...
سجاف. [ س ِ ] ( ع اِ ) کرانه و جانب پرده. || پرده. ( منتهی الارب ) . پرده و ستر. پرده و حجاب. ( ناظم الاطباء ) . پوشش. لحاف : کی توان حق گفت جز زیرلح ...
سجاد. [ س َج ْ جا ] ( ع ص ) بسیار سجده کننده. ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ) . مبالغه در سجود. سجاد. [ س َج ْ جا ] ( اِخ ) لقب ابومحمدعلی بن عبداﷲبن ع ...
سجادة ) سجادة. [ س َج ْ جا دَ ] ( اِخ ) از کسانی است که در قرن سوم هجری میزیست و به مخلوق بودن قرآن قایل بود. رجوع به تاریخ الخلفا ص 207 و ضحی الاسلا ...
( سجلة ) سجلة. [ س َ ل َ ] ( اِخ ) چاهیست که هاشم بن عبدمناف آن را کند، و اسدبن هاشم آن را به عدی بن نوفل بخشید. خالدة بنت هاشم گفته است : نحن وهبنا ...
سجلاء. [ س َ ] ( ع ص ) زنی که سرین آن بزرگ و کلان باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . المراءة العظیمةالمأکمه . ( اقرب الموارد ) . ج ، سُجْل. || ناقة ...
سجلاط. [ س َ ج ُ / س ِ ج ُ ] ( اِ ) به لغت یونانی یاسمین را گویند که یاسمن زرد و یاسمن سفید باشد. ( برهان ) ( الفاظ الادویه ) . در المعرب جوالیقی ص 1 ...
سجل. [ س َ ] ( ع مص ) ریختن آب را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ) . || متصل خواندن سوره را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . متصل خواندن ک ...
فردی که هزاران حساب کرد و مثل آب خوردن به شما مدرک می دهند اول که دوستم با شخص سعید سرور ۱۴۰۳ بود زمین حرف می زد بار دوم خودم دوستم ۱۴۰۴ بود حساب مسد ...
عرف. [ ع َ ] ( ع مص ) بریدن یال اسب را. ( منتهی الارب ) . پش اسب بریدن. ( المصادر زوزنی ) . فش اسب بریدن. ( دهار ) . �عرف � اسب را بریدن. واز آن جمله ...
واژه آدم /ādam/ نخستین آفریده. این واژه در تازی ریشه ندارد و از پارسی به تازی رفته است و نام دگرگون شده ای از واژه ی اوستایی ayudāman / آیودَامن �yu ...
سطر. [ س َ ] ( ع مص ) نوشتن. ( ترجمان القرآن ) ( آنندراج ) ( غیاث ) . نبشتن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . || بریدن بشمشیر ...
( سطرة ) سطرة. [ س ُ رَ ] ( ع اِ ) آرزو. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . راجعت فلانا و لم یساعد سطرتی ؛ ای اُمنیتی. ( اقرب الموارد ) . ...
سطراک. [ س ِ ] ( معرب ، اِ ) به لغت یونانی دوایی است که آن را به فارسی زرنباد گویند. و سطواک هم بنظر آمده است اﷲاعلم. ( آنندراج ) ( برهان ) . زرنباد. ...
سدار. [ س ِ ] ( ع اِ ) پرده مانندی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . شبه الکلة تعرض فی الخباء. ( اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
سداس. [ س ُ ] ( ع ق ) شش شش. معدول است از ستةسته. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
سداد. [ س َ ] ( ع مص ) راست شدن. ( ترجمان القرآن ) ( تاج المصادر بیهقی ) . راست شدن قول. ( المصادر زوزنی ) . راست و درست شدن. ( غیاث ) ( از اقرب المو ...
این شخص هزاران حساب داره با اسم مختلف یا عشق فارس زبان زیبایی فارسی یا عشق زبان عرب یا مذهبی سخت عشق زبان زیبایی عربی هست یا عشق زبان مادری بنده زبان ...
( ماضغة ) ماضغة. [ ض ِ غ َ ] ( ع ص ) مؤنث ماضغ. رجوع به ماضغ شود. || احمق. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . احمق و گول. ( ناظم الاطباء ) . منبع. لغت ...
ماضغان. [ ض ِ ] ( ع ص ، اِ ) تثنیه ماضغ. دو ماضغ. رجوع به ماضغ شود. || بن هر دو زنخ متصل به بن اضراس یا دو رگ است در دو زنخ. ( منتهی الارب ) ( آنندرا ...
( نافلة ) نافلة. [ ف ِ ل َ ] ( ع اِ ) غنیمت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( معجم متن اللغة ) ( المنجد ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) . || فرزند ف ...
افع. [ ف ِ ] ( ع ص ) اسم فاعل است از نفع به معنی آن که معاونت می کند کسی را در وصول به خیر. ( از معجم متن اللغة ) || سوددهنده. ( السامی فی الاسامی ) ...
ناقص. [ ق ِ ] ( ع ص ) ناتمام. مقابل کامل. ( فرهنگ نظام ) ( آنندراج ) . ناتمام. ناکامل. ( ناظم الاطباء ) . ناکامل. نیمه کاره. که کمی دارد. نادرست. که ...
نایب. [ ی ِ ] ( ع ص ، اِ ) نائب. آنکه بر جای کسی ایستد. وکیل. جانشین. قائم مقام. خلیفه. گماشته. ( از ناظم الاطباء ) . کسی که کار دیگری را انجام دهد. ...
ناطق. [ طِ ] ( ع ص ) اسم فاعل از نطق. ( اقرب الموارد ) . گوینده. ( منتهی الارب ) . گویا. ( آنندراج ) . ( فرهنگ نظام ) . سخنگوی. ( دهار ) ( مهذب الاسم ...
ناطق. [ طِ ] ( ع ص ) اسم فاعل از نطق. ( اقرب الموارد ) . گوینده. ( منتهی الارب ) . گویا. ( آنندراج ) . ( فرهنگ نظام ) . سخنگوی. ( دهار ) ( مهذب الاسم ...
ناصر. [ ص ِ ] ( ع ص ، اِ ) یاریگر. رهاننده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . یاری دهنده. ( السامی ) ( مهذب الاسماء ) ( غیاث اللغات ) . ...
بر اساس شواهد زبان شناسی و تاریخی موجود، ادعای “ترکی بودن واژه تَرسه” با پیشینه مستند این واژه در زبان فارسی همخوانی ندارد. ۱. ریشه شناسی واژه ( Et ...
بر اساس منابع معتبر فارسی و ترکی، ادعای "گویچه در تورکی میشه زیبا یا همون خوشگل" نادرست است. این ادعا از شباهت آوایی �گویچه� ( فارسی ) و �گؤزل� ( ت ...
ح
بر اساس منابع معتبر ریشه شناسی، هر دو ادعای مطرح شده در این جعلیات کاملاً نادرست هستند. در زیر به تفکیک هر کلمه، رد ادعا با استناد به منابع معتبر ارا ...
با استناد به منابع معتبر زبان شناسی، این ادعا که �قورخیدم� ترکی است و �گرخیدن� ریشه فارسی ندارد، کاملاً نادرست است. در حقیقت، �گرخیدن� ریشه ای کهن در ...
بر اساس شواهد ریشه شناختی موجود در زبان های ایرانی و ترکی، این ادعا که واژه �کلنگ� ریشه ترکی دارد و فاقد ریشه در فارسی است، صحیح به نظر نمی رسد. در ا ...