پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٧,٦١٥)
کاهش، تفریق، کاستن، منها.
جهش زیرروال.
فراخوانی زیرروال
زیررویه.
معاون رئیس مدرسه، نایب رئیس، تیر فرعی تاق.
اغواء کننده.
تقریبا بیضی، نیمه بیضی.
اغواء بکار بد، زیر پا نشینی، اغواء.
تابع، مادون، تبعی.
راسته فرعی، طبقه بندی فرعی، ردیزه، خرده راسته.
واقع درعمق اقیانوس، زیر اقیانوسی.
زیر چشم، واقع در زیر چشم.
کوهپایه ای، دامنه ای کوهی.
خیلی کوچک.
مطیع، پست، پائین.
غوطه ور کردنی، قابل فرو کردن در آب.
( submerge ) درآب فرو بردن، زیر آب کردن، غوطه ورساختن، پوشاندن، مخفی کردن.
آرواره پائین، وابسته به استخوان فک پائین.
مسلسل خودکار یانیمه خودکار، مسلسل دستی.
قلمرو تابعه، سلطنت تابع سلطنت دیگری.
لالایی های گلپایگان الا لالا گُل قندم عزیز رود دلبندم مکن ناله، مکن گریه به قنداقت نمی بندم الا لالا گُل لاله پلنگ در کوه می ناله نَه بز میخوا ...
الحاق، افزایش در پایان، چیز اضافه شده.
افزودن، در پایان افزودن، اضافه کردن.
تبعیت.
واقع در زیر، مادون.
( subinfeudation ، =subinfeud ) اعطای اراضی تیول از طرف امیری به امیر دیگری برای بیعت با او، ملوک الطوایفی فرعی.
عنوان جزء یا فرعی، عنوان فرعی مقاله.
نیمه سنگواره.
سردیزه، جنس فرعی، تیره فرعی.
وابسته به زیر توده یخ، وابسته بدوره فرعی یخبندان.
اشتراک، آبونمان، پول اعانه.
خانواده فرعی، تیره فرعی.
زیر زمینی، نهانی، تحت الارضی.
واژگونگر، سرنگون کننده، تضعیف کننده، توطئه گر.
( =suberous ) دارای بافت چوب پنبه ای، چوب پنبه ای.
( suberous ) دارای بافت چوب پنبه ای.
تبدیل به بافت چوب پنبه ای شدن.
( گیاه شناسی ) بافت چوب پنبه ای.
مستاجر دست دوم.
کشیدن، بیرون بردن، ربودن، تفریق کردن، کسر کردن.
تقسیم کننده باجزاء فرعی، بخشیزه گر.
قسمت کردن مجدد، بخش کردن مجدد.
قابل تقسیم بچند بخش، بخشیزه پذیر.
از یک جهت متناقض، مغایر درمرحله فرعی، درجهت متقابل، دوقیاس مغایر.
به شکل قلب غیر متقارن.
رابطه بین دو قیاس متقابل، تشابه قیاسی، ارتباط قیاسی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دارم - یعنی آدم دارا، ثروتمند، صاحب بضاعت. مثال: پدرتان آدم دارم، این خرجها برای آن کس هیچ چیز نه. یا: کمتر دار ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خویش. به معنی خویشاوند که این واژه هنوز در سمرقند معمول است. میگویند خویش و خویشاوندی اما خویش بیشتر معمول است. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خوش نه آمدن. یعنی بی حوصله گی، تنبلی. مثال: شعر را خوانده از یاد کن گفتم نکرد، خوشش نه آمد، خوشم نه آمد که به ب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خوشا خمَس. شخص بی حوصله و تنبل را خوشا خمَس میگویند. این واژه مرکب است از کلمه خوش تاجیکی، و ( یا قمَسِ ) Yaq ...