پیشنهادهای علی باقری (٣٦,٢٥٨)
رکاب گران کرده ؛ تند و به تاخت : باد شمال. . . . رکاب گران کرده در آمد. ( کلیله و دمنه ) . رجوع به ترکیب رکاب ساییدن و ماده رکاب افشاندن شود.
رکاب گردان شدن ؛ سوار شدن. ( ناظم الاطباء ) . بر اسب نشستن. - || حمله کردن. ( ناظم الاطباء ) .
رکاب گردون جناب ؛ رکاب سلطنتی که برزین اسب خاصه پادشاهی آویزند. ( ناظم الاطباء ) .
رکاب گران کردن ؛ کنایه از تهیه سواری کردن. ( آنندراج ) . کنایه از تند راندن مرکوب. بسرعت حرکت دادن ستور. ( فرهنگ فارسی معین ) . استوار بنشستن و اسب ر ...
رکاب گران شدن ؛ برنشستن. سوار شدن. کنایه از سوار شدن و حمله کردن. ( از شرفنامه منیری ) ( امثال و حکم دهخدا ج 2 ص 871 ) . کنایه از استوار نشستن سوار ا ...
- رکاب زدن ؛اسب را با ضربات آهن مهمیز که سوار بر دو پهلوی او زند بحرکت تند واداشتن. رکاب کشیدن. تهییج کردن سواراسب را برای حرکت.
رکاب زر زدن ؛ کنایه از رکاب زرین ساختن است. ( آنندراج ) : از پی شبدیز شب دیشب رکاب زر زدند نقره خنگ آسمان را نعل زرین برزدند. سلمان ساوجی ( از آنندر ...
رکاب ساییدن ؛ کنایه از تهیه سواری کردن. ( آنندراج ) . - || کنایه از رهسپار شدن بجایی و عزیمت کردن و گذشتن از جایی است : هر کجا ساید رکاب و هر کجا ر ...
رکاب با رکاب زدن ؛ کنایه از همراه رفتن است در سواری. ( آنندراج ) : آسمان اندر زر مهر از چه رو می گیردش با رکاب ماه نو گرنه رکابی می زند. ثنایی ( از ...
رکاب دراز ؛ به کنایه نمودار بلندقامتی سوار است.
رکاب دوال ؛ بند رکاب و تسمه رکاب. ( ناظم الاطباء ) .
در رکاب کسی یا چیزی بودن ؛ مطیع او بودن. پیرو او بودن. همراه و ملازم او بودن. در خدمت او بودن : ای دولت در رکاب بختت چون جنت درعنان کعبه. خاقانی.
در رکاب کسی یا چیزی بودن ؛ مطیع او بودن. پیرو او بودن. همراه و ملازم او بودن. در خدمت او بودن : ای دولت در رکاب بختت چون جنت درعنان کعبه. خاقانی.
رستم رکابی ؛ چون رستم سوارکار بودن. مانند رستم در اسب راندن مهارت و چابکی داشتن : به رستم رکابی روان کرده رخش. نظامی.
جنبیدن رکاب کسی ؛ کنایه از تهیه سوارکاری او. ( آنندراج ) . کنایه از عزیمت و رحیل اوست : چون بجنبد رکاب منصورت ای قیامت که آن زمان باشد. انوری ( از آ ...
چابک رکاب ؛ سوارکار ماهر و زبردست که تواند بسرعت و با مهارت اسب دواند: سوار هنرمند چابک رکاب. نظامی.
به زیر رکاب کشیدن یا گرفتن کسی را ؛ مطیع و منقاد ساختن. وی را بکار واداشتن. به تبعیت واداشتن : می کشد عقل را به زیر رکاب چون رکاب گران کشند احرار. خ ...
به زیر رکاب کشیدن یا گرفتن کسی را ؛ مطیع و منقاد ساختن. وی را بکار واداشتن. به تبعیت واداشتن : می کشد عقل را به زیر رکاب چون رکاب گران کشند احرار. خ ...
پا بر رکاب ؛ آماده حرکت. مهیای رفتن و کوچ کردن : وعده وصل به فردا مفکن ای نوخط که جهان پا به رکاب است و زمان این همه نیست. صائب.
بوتراب رکاب ؛ کسی که چون بوتراب �علی ( ع ) � برنشیند. که مانند علی در سوارکاری پیروز و غالب باشد : نظام کشور پنجم اجل رضی الدین رضای ثانی ابونصر بوتر ...
با رکاب محمد عنان درآر ؛ یعنی از محمد ( ص ) باش ؛ کذا فی الاصطلاح الشعرا و درفرهنگی با سایه رکاب محمد عنان درآر نیز دیده شد. ( آنندراج ) .
رک نزدن ؛ قادر نبودن بر ایستادن از ضعف یا از خوف که طاری شده : فلانی رک نمیزند. ( از لغت محلی شوشتر ) .
با رکاب تو خاک است ؛ کنایه از مطیع و رام ؛ ای هنگام سواری تو مطیع است و رام. انوری در تعریف اسب گوید : تبارک اﷲ ازین آب سرد آتش نعلی که با رکاب تو خا ...
رک و راست ؛ صاف و پوست کنده : �من رک و راست حرف می زنم � ( فرهنگ فارسی معین ) .
- رقیق اللفظ ؛ آنچه از سخن سهل و عذب باشد. ( از اقرب الموارد ) .
رقیق المعانی ؛ لطیف. ( اقرب الموارد ) . || لاغر. || شفیق و مهربان. سلیم و رحیم. || پست و دون. ( ناظم الاطباء ) . || قرصی است که از آرد سرشته با روغن ...
رقیق الحاشیة ؛ کسی که در بند و بست کارها چندان استوار نباشد. ( ناظم الاطباء ) . - || آنکه دارای کاری جزیی بود. ( از ناظم الاطباء ) .
عیش رقیق الحواشی ؛ زندگی فراخ و پرنعمت. ( از اقرب الموارد ) .
رقیق القلب ؛ نرم دل و حلیم و سلیم و مهربان و رحیم. ( ناظم الاطباء ) . دل نازک. نازک دل. ( یادداشت دهخدا ) .
رقیق البدن ؛ نرم و نازک بدن و ظریف. ( ناظم الاطباء ) .
رقیق الانف ؛ باریک بینی. نرم بینی. ( از اقرب الموارد ) .
رجل رقیق الحال ؛ اندک مال. ( از اقرب الموارد ) .
رقیق گردیدن ؛ نازک و لطیف گشتن : اندر آیند اندرین بحر عمیق تا که گردد روح صافی و رقیق. مولوی. - || آبکی شدن.
رقیب ذراع ؛ بلده است. ( یادداشت دهخدا ) .
رقیب دست چپ ؛ فرشته موکل بر اعمال بد شخص. ( فرهنگ فارسی معین ) .
رقیب دست راست ؛ فرشته موکل بر اعمال نیک شخص. ( از فرهنگ فارسی معین ) .
رقیب بطین ؛ زبانیان. ( از یادداشت دهخدا ) .
رقیب بلده ؛ ذراع است. ( یادداشت دهخدا ) .
رقیب ثریا ؛ عیوق است. ( یادداشت دهخدا ) ( از اقرب الموارد ) .
رقیب راه ؛ نگهبان راه. مراقب راه. راهدار : فروخفت شه با رقیبان راه ز رنج ره آسود تا صبحگاه. نظامی.
رقیب جیش ؛ طلیعه سپاه. ( یادداشت مؤلف ) ( از اقرب الموارد ) .
رقیبان دست ؛ نگهبانان صدر و مسند. ( ناظم الاطباء ) .
رقیبان راز ؛ عارفان و اصحاب مشاهده که نگهبانان اسرار و رازند. ( ناظم الاطباء ) . عارفان و اصحاب مشاهده. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( برهان ) . عارفان ...
رقیبان شب ؛ پاسبانان شب. ( آنندراج ) .
رقیبان هفت بام ؛هفت ستاره سیار. ( ناظم الاطباء ) . سبعه سیاره. کنایه از سبعه سیاره است. ( از آنندراج ) ( برهان ) .
رقم طراز ؛ نویسنده و محرر. ( آنندراج ) . رجوع به ترکیب رقم سنج و رقم کار شود.
رقم گردیدن ؛ نوشته شدن : توخواهی نیک وخواهی بدکن امروز ای پسر اینجا عمل گر بد بود ور نیک بر عالم رقم گردد. سعدی.
قلم سعادت رقم ؛ کلک فرخنده و درست نویس. ( ناظم الاطباء ) .
بنت الرقم ؛ بلا و سختی. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) .
رقم پرور ؛ نویسنده و محرر. ( آنندراج ) . رجوع به رقم زن و ترکیب رقم طراز شود.