پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٩٣)
باد به پشت کسی خوردن: [عامیانه، کنایه ] بر اثر بیکاری تنبل و تن پرور شدن.
باد به آستین انداختن:[عامیانه، اصطلاح] فخر فروختن، خودخواهی کردن.
با خرس توی جوال رفتن: [عامیانه، کنایه ] با آدم ناجور همدم و همکار شدن. با مردی خشن در افتادن.
باخت: [عامیانه، اصطلاح] آنچه باخته باشند، زیان.
باج سبیل : [عامیانه، کنایه ] چیزی که به ناحق به اشخاص قلدر و مقتدر باید داد.
باج به شغال دادن: [عامیانه، کنایه ] به شخصی پست رشوه دادن.
باب دهان : [عامیانه، اصطلاح] موافق سلیقه، مطابق میل، خوشایند.
باب طبع : [عامیانه، اصطلاح] موافق میل، مطابق سلیقه.
بابا ننه دار : [عامیانه، اصطلاح] خانواده دار، اصیل، صاحب نام و نشان
با آتش بازی کردن: [عامیانه، کنایه ] به کاری پر خطر پرداختن
( اقتصاد ) به معنای گرفتن قصد، و قصد به معنای میانه است ، پس اقتصاد به معنای میانه روی در ا مور و پرهیز از افراط و تفریط در امور است ، و امت مقتصده ا ...
اله و بله کردن: [عامیانه، کنایه ] لاف زدن، چنین و چنان گفتن . این کنایه هم ترکی است . اصل آن ایله و بئله کردن می باشد . به معنی چنین و چنان کردن. ...
الیسون و ولیسون: [عامیانه، کنایه ] وردی است که برای کسانی که منتظرشان هستند می خوانند .
اله و بله: [عامیانه، کنایه ] چنین و چنان . اِله در زبان ترکی یعنی" این چنین و این چنان " و "بِلَه " در زبان ترکی یعنی آن چنان .
الو گرفتن: [عامیانه، کنایه ] آتش گرفتن، ( کنایه از شدت خشم و عصبانیت ) .
الواتی کردن: [عامیانه، کنایه ] عیاشی و هرزگی کردن .
الو: [عامیانه، اصطلاح] شعله ی آتش، در پاسخ به زنگ تلفن یا خانه می گویند ( یعنی می شنوم ) .
الف شدن اسب: [عامیانه، کنایه ] هر دو پا بلند کردن اسب .
الفرار: [عامیانه، اصطلاح] گریز، بگریز ! .
الف الف کردن: [عامیانه، کنایه ] قاچ قاچ کردن .
الف به خاک کشیدن: [عامیانه، کنایه ] خجالت کشیدن .
الف: قاچ خربزه و از این قبیل، بچه ی کوچک، سیخ، راست .
الدنگ: [عامیانه، کنایه ] بیکاره، مفتخور، بی غیرت .
الدرم بلدرم کردن: [عامیانه، کنایه ] بد و بیراه گفتن، ناسزا گفتن . این کنایه یک کنایه ترکی است . اصلش" اؤلدورَّم و بئلدیرَّم " به معنی " می کُشم و حا ...
الحق و الانصاف: [عامیانه، اصطلاح] انصافاً، حقاً .
التفاتی: [عامیانه، اصطلاح] داده شده، مرحمتی، اعطا شده .
البرز: [عامیانه، کنایه ] بلندقامت، دلیر .
الاو للا [عامیانه، کنایه ] ( به خدا که این است و جز این نیست ) به هنگام اصرار و یکدنگی می گویند .
الانه: [عامیانه، اصطلاح] همین حالا، هم اکنون .
الابختکی: [عامیانه، کنایه ] اتفاقی، تصادفی .
اَل اَمان: [عامیانه، اصطلاح] زینهار، پناه بر خدا .
اَکه ننه: [عامیانه، اصطلاح] آدم آب زیرکاه .
اگر بمیری هم: [عامیانه، اصطلاح] به هیچوجه، هرگز .
اگر و مگر کردن: [عامیانه، کنایه ] شرط و بهانه آوردن .
اکبیری: [عامیانه، اصطلاح] زشت، بی ریخت .
اقل کم: [عامیانه، اصطلاح] دست کم، لااقل .
اُق گرفتن: [عامیانه، کنایه ] حالت تهوع پیدا کردن .
اُق زدن: [عامیانه، کنایه ] بالا آوردن .
اقبال کسی به برج ریق بودن: [عامیانه، کنایه ] بداقبال بودن .
افندی پیزی: [عامیانه، کنایه ] به ظاهر شجاع و در واقع ترسو، پهلوان پنبه .
افسرده پستان: [عامیانه، کنایه ] زن پیر و نازا .
افسارگسیخته: [عامیانه، کنایه ] سرکش .
افسرده بیان: [عامیانه، کنایه ] بیهوده و بی مزه گو .
افسارسرخود: [عامیانه، کنایه ] خود رای، افسارگسیخته .
افسار کسی را شل کردن: [عامیانه، کنایه ] به کسی آزادی کمی دادن .
افت کردن: [عامیانه، کنایه ] کاهش یافتن، کم شدن .
افتاده: [عامیانه، کنایه ] فروتن، متواضع .
افتادن توی پوست کسی: [عامیانه، کنایه ] کسی را وسوسه کرد .
افتادن توی هچل: [عامیانه، کنایه ] گرفتار دردسر و ناراحتی شدن .
افتادن دست: از فرط کار زیاد در دست های خود احساس خستگی بسیار کردن .