پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٩٣)
افتادن تشت کسی از بام: [عامیانه، کنایه ] رسوا شدن، باز شدن مشت کسی .
افتادگی: [عامیانه، اصطلاح] پریشانی، احتیاج .
افتادن بچه: [عامیانه، اصطلاح] سقط شدن جنین .
افتادن به گردن کسی: [عامیانه، کنایه ] به کسی تحمیل شدن .
اطفال باغ: [عامیانه، کنایه ] گل های تازه .
اصل کاری: [عامیانه، کنایه ] مهم ترین چیز یا شخص .
اصول دین پرسیدن: [عامیانه، کنایه ] سوال پیچ کردن . کنایه از پرسش های طولانی و غالبا نامربوط درباره جزییات غیر مهم کردن.
اصلاح: [عامیانه، اصطلاح] تراشیدن ریش و آرایش موی سر نزد مردان .
اشهد را گفتن: [عامیانه، کنایه ] برای مرگ آماده شدن .
اصحاب منقل: [عامیانه، کنایه ] اهل گفت وگو و سخن .
اشکنک سرشکنک داشتن: [عامیانه، کنایه ] با خطر همراه بودن . ( ( من که لچک بسر نیّسم که کنج خونه بگیرم بنشینم. معلومه ، بازی اشکنک داره سرشکسّنک داره. ...
اشک کوه: [عامیانه، کنایه ] یاقوت، لعل .
اشک خنک: [عامیانه، کنایه ] گریه ی ساختگی .
اشک کسی دم مشکش بودن: [عامیانه، کنایه ] سخت زود رنج بودن، زود به گریه افتادن .
اشک تمساح: [عامیانه، کنایه ] گریه ی دروغین .
اشک تلخ: [عامیانه، کنایه ] شراب، اشک عاشق .
اشکال تراشی: [عامیانه، اصطلاح] ایرادگیری، گره در کار اندازی .
اشرفِ خر: [عامیانه، اصطلاح] حریصی که زیان کند، نه خود خورد و نه به دیگران خوراند .
اشتباه لپی: [عامیانه، اصطلاح] اشتباه لفظی .
اشتر گربه: [عامیانه، اصطلاح] چیزهای نامتناسب با هم .
اُس و فُس: [عامیانه، اصطلاح] اصل، مایه، چهارستون بدن .
اسیر خاک: [عامیانه، کنایه ] مرده، تن پرور .
اسم و رسم: [عامیانه، اصطلاح] نام و مقام، شهرت و اعتبار.
اسم شپش کسی منیژه خانم بودن: [عامیانه، کنایه ] خودبزرگ بینی احمقانه داشتن .
اسم کسی را روی سنگ کندن: [عامیانه، کنایه ] ( در مقام نفرین: ) مردن .
اسم درگوشی: [عامیانه، اصطلاح] نام دوم فرد مسلمان که نام یکی از امامان است .
اسم شب: [عامیانه، اصطلاح] کلمه ی رمز برای عبور به هنگام شب .
اسکلت بندی: [عامیانه، اصطلاح] طرح ریزی، زیرسازی .
استکانی زدن: [عامیانه، کنایه ] می خوارگی اندکی کردن .
اسرار مگو: [عامیانه، اصطلاح] حرف های ناگفتنی .
استغفرالله: [عامیانه، اصطلاح] خدا نکند، خدای نکرده، هرگز .
استخوان لای زخم گذاشتن: [عامیانه، کنایه ] بلاتکلیف گذاشتن، کاری را کش دادن .
استخوان سبک کردن: [عامیانه، کنایه ] بخشوده شدن گناهان، به زیارت رفتن .
استخوان فروش: [عامیانه، اصطلاح] ستایشگر آبا و اجداد .
استخوان در گلو داشتن: [عامیانه، کنایه ] رنج و سختی کشیدن .
استخوان را پیش گاو و کاه را پیش سگ انداختن: [عامیانه، کنایه ] کار را به نااهل سپردن .
استخوان خرد ( نرم ) کردن: [عامیانه، کنایه ] با رنج و زحمت بسیار چیزی به دست آوردن، دود چراغ خوردن .
استخوان ترکاندن: [عامیانه، کنایه ] رشد ناگهانی اندام پس از رسیدن به سن بلوغ .
استخوان جلوی سگ انداختن: [عامیانه، کنایه ] با بخششی ناچیز دهان کسی را بستن .
استخوان بزرگ: [عامیانه، اصطلاح] شخص دارای اصل و نسب .
استخاره کردن: [عامیانه، کنایه ] وقت تلف کردن .
اسب را گم کردن دنبال نعلش گشتن: [عامیانه، کنایه ] اصل را از دست دادن و دنبال فرع گشتن .
اسپند روی آتش بودن: [عامیانه، کنایه ] سخت نگران و دلواپس بودن، آرام و قرار نداشتن .
اسب چپ با همدیگر بستن: [عامیانه، کنایه ] با هم کینه و دشمنی داشتن .
اسب چوبین: [عامیانه، کنایه ] تابوت .
اسباب کشی: [عامیانه، اصطلاح] نقل اثاثه از خانه ای به خانه ی دیگر .
اسباب زحمت: [عامیانه، اصطلاح] کسی یا چیزی که موجب دردسر و آزار شود .
اسباب چینی: [عامیانه، اصطلاح] دسیسه چینی، توطئه چینی .
اسباب بازی: [عامیانه، اصطلاح] وسیله ی بازی ( به ویژه برای کودکان ) .
از هول هلیم توی دیگ افتادن: [عامیانه، ضرب المثل] از حرص و طمع زیاد به جای سود زیان دیدن .