ترجمه‌های حمیدرضاخوش قامت آزاد (٨٩٣)

بازدید
٩٠٦
تاریخ
١ ماه پیش
متن
We often get complimentary remarks regarding the cleanliness of our patio.
دیدگاه
٥

اغلب اظهارات تمجیدآمیزی راجع به تمیزی پاسیومان دریافت می کنیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Our guests said some very complimentary things about the meal I'd cooked.
دیدگاه
٥

میهمانان مان چیزهای تمجیدآمیزی راجع به غذایی که پخته بودم گفتند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Everyone had been most complimentary about the costumes.
دیدگاه
٥

همه بیشتر راجع به لباسها تمجید می کردند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She made some very complimentary remarks about my English. It can also mean 'free':There was a complimentary basket of fruit in our room. Complementary:The team members have different but complementary skills.
دیدگاه
٦

خیلی راجع به انگلیسی من تعارف کرد. این کلمه "رایگان "هم معنی می دهد:سبد رایگان میوه در اتاق مان بود"اعضای تیم مهارتهای گوناگون ولی تحسین برانگیزی دار ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Jennie was very complimentary about Katharine's riding.
دیدگاه
٥

جنی خیلی راجع به رانندگی کاترین تعارف کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She made some highly complimentary remarks about their school.
دیدگاه
٥

اظهارات بسیار تمجید آمیزی راجع به مدرسه آنها نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The supermarket operates a complimentary shuttle service.
دیدگاه
٥

سوپرمارکت خدمات تحویلی رایگان راه اندازی می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
His remarks were the reverse of complimentary.
دیدگاه
٢

اظهاراتش وارونه تعارفات بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The staff have been very complimentary, and so have the customers.
دیدگاه
٣

کارکنان بسیار تحسین برانگیز بودند و همچنین مشتریانشان.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
As the biggest selling point, the feature of rurality make rural tourism be developing prosperously.
دیدگاه
١

جنبه روستایی گردشگری دهکده، بزرگترین نکته قابل عرضه است که چشم انداز روبه رشدی دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The problems of rurality appear to be intractable.
دیدگاه
١

بنظر می رسد که مشکلات روستایی حل ناشدنی ( غیرقابل کنترل ) باشند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The townspeople are attracted by charming and gentle rurality scene, rural culture breath, fresh vegetable and fruit, local rustic life .
دیدگاه
١

شهرنشینان مجذوب شکوه و آرامش مناظر روستایی، حال و هوای فرهنگی روستا، میوه و سبزیجات و زندگی بومی روستایی می شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Except husbandry and rurality, what else is conversed in the prerequisite of the content; the meter or rhymes of poem is not subject to the coming spring rain.
دیدگاه
١

چه چیز دیگری بجز دامداری و حال و هوای روستایی پیش نیاز محتوای این طرح است، وزن یا قافیه شعر ربطی به باران بهاری درراه ندارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The rurality of the small village I am living is very beautiful.
دیدگاه
١

حال و هوای روستایی دهکده کوچکی که درآن زندگی می کنمبسیار زیباست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The incredible view of rurality is waiting the convergence of various advanced factors and elements to jointly write down the splendid chapter of human beings of challenging the future.
دیدگاه
١

منظره های باورنکردنی روستایی چشم انتظار همگرایی عوامل و عناصر گوناگون و پیشرفته است تافصلی باشکوه از چالشهای آینده انسان را رقم بزند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Telecommunications could erase all these indicators of rurality.
دیدگاه
١

مخابرات می تواند همه این مشخصه های ( حال و هوای ) روستایی را از میان بردارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
My ankle is still too painful to walk on.
دیدگاه
١

قوزک پایم هنوز اینقدر درد دارد که نتوانم راه بروم. ( اینقدر درد دارد که نمی توانم راه بروم. )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Bo rose rapidly in the movement.
دیدگاه
١

"بو" به سرعت از جایش برخاست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Say, bo, what was all the noise around here last night?
دیدگاه
١

خب "بو" اینهمه سرو صدای این دوروبر دیشب چی بود؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is better bo have love and lost than never to have loved at all.
دیدگاه
١

بهتراست عشق را داشت و از دست داد تا اینکه اصلا عشقی نداشته باشی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The dimensions of the market collapse were certainly not anticipated.
دیدگاه
١

قطعا ابعاد سقوط بازار پیش بینی نشده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We're heading for a catastrophe of enormous dimensions.
دیدگاه
١

بسوی فاجعه ای با ابعادبسیار پیش می رویم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The dimensions of the difficulty for the hydraulic project have only recently been recognized.
دیدگاه
١

ابعاد دشواری پروژه هیدرولیک بتازگی مشخص شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
What are the dimensions of the room?
دیدگاه
١

اتاق چنددرچند است؟ ( ابعاد اتاق چیست؟ )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Thus, the two brothers with a broom and dustpan to sweep up the sun terrace.
دیدگاه
٠

پس دوبرادر با یک جارو و خاک انداز. . . . برای جاروی ایوان خورشید ( فعل ندارد )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Hence, two people of brothers take broom and dustpan, arriving veranda uping to sweep sunlight.
دیدگاه
٠

از این رو دوبرادر جارو و خاک انداز را برداشتند، به ایوان رسیدند تا نور خورشید را جارو کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A dustpan is often used to pickup rubbish.
دیدگاه
٠

غالبا از خاک انداز برای جمع کردن آشغال استفاده می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Sweep the melon - seed shells into a dustpan.
دیدگاه
٠

پوسته تخمه خربزه ها روبریز تو خاک انداز.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Sweep the melon - seed shells into a dustpan.
دیدگاه
٠

پوست تخم خربزه هارو جارو کن تو خاک انداز.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A dustpan full of horse manure with the dustpan's brush stuck firmly into the stuff.
دیدگاه
٠

خاک اندازی پراز کود اسب، درحالی که فرچه خاک انداز محکم به اون چیزا چسبیده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She emptied the dustpan and searched for something else to do, straightening the Christmas cards on the mantelpiece as she passed.
دیدگاه
٠

خاک انداز را خالی کرد و بدنبال کار دیگری گشت تا انجام دهد، سرراه کارتهای کریسمس را روی طاقچه بالای بخاری ( شومینه ) را صاف کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I dropped the dustpan and ran indoors.
دیدگاه
٠

خاک انداز را انداختم و به داخل دویدم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They display chocolates next to supermarket checkouts to encourage impulse buying.
دیدگاه
٣

شکلاتها را کنار صندوق فروشگاه به نمایش می گذارند تا خرید بی برنامه را تشویق کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The man who lives next to you is sussed by the police in this case.
دیدگاه
٣

مردی که جنب شما زندگی میکند در این پرونده تحت تعقیب پلیس است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Next to his tanned face, hers seemed pallid and unhealthy.
دیدگاه
٣

کنار چهره برنزه او، صورت زن رنگ پریده و ( بیمارگونه ) بنظر می رسید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There's a nine - storey apartment building next to the bank.
دیدگاه
٣

کنار بانک آپارتمان نه طبقه ای قراردارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I sat down on the sofa next to Barbara.
دیدگاه
٣

بغل مبل کنار باربارا نشستم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The campsite is in a beautiful location next to the beach.
دیدگاه
٣

اردوگاه در محلی زیبا کنار دریاست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Can I sit next to you?
دیدگاه
٣

اجازه هست کنارشما بنشینم؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
If I see you next to never,how can we say forever.
دیدگاه
٣

اگر من تورا تقریبا هیچوقت نبینم، چطور بگوییم برای همیشه.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She set the tray down on a table next to his bed.
دیدگاه
٣

سینی را روی میز کنار تختش گذاشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's next to the coffee shop.
دیدگاه
٣

جنب کافی شاپ است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The seat next to him was vacant.
دیدگاه
٣

صندلی کنار ی اش خالی بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Cleanliness is next to godliness.
دیدگاه
٣

پاکیزگی ( نشانه ) ایمان است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her job's so cushy: she does next to nothing and earns a fortune.
دیدگاه
٣

شغل راحتی دارد، تقریبا هیچ کاری نمیکند و پول خوبی در می آورد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Mira was there also, forlorn in the snowy courtyard as she contemplated Bicker leaving her yet again.
دیدگاه
٠

میرا هم آنجابود، تنها در حیاطی پربرف، و با خود فکر می کرد دوباره "بیکر" ترکش خواهد کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
One late autumn afternoon Snowy failed to turn up for his meal, so his master went out to look for him.
دیدگاه
٠

یک روز اواخر یک بعد از ظهر پاییزی، اسنویی ( برفی ) برای وعده غذایش پیدایش نشد، بنابراین صاحبش بیرون رفت تا دنبالش بگردد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
And these are rare snowy white wallabies, thought to be the only flock in the World.
دیدگاه
٠

و والابیهای ( نوعی کانگوروی ریز جثه ) سفید برفی ، که تصور می شودتنها گله آنهاباشد، وجود دارند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They often stood sentry on snowy nights.
دیدگاه
٠

اغلب شبهای برفی را نگهبان می ایستاد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The sleigh jingled along the snowy road.
دیدگاه
٠

زنگوله های سورتمه در طول جاده برفی صدا می کرد.