پیشنهادهای محمد بکام (١٣٣)
one last thing = آخرین چیز
خودقوم نگاری
اجرایی
متمرکز [بر زمینه ای خاص]
catch unawares غافلگیر کردن
catch unprepared غافلگیر کردن
متمایز کردن
سرواژه
چراغ دیوارکوب
کاراکتر ( شخصیت ) ِ دارندۀ عنوان اثر
نقطه [در معنای جا و مکان]
مدیریت میان رده
جدل [در جایگاه اسم] / این کلمه هم اسمه، هم صفت، هم فعل
مشمولِ. . .
فشرده
منطبق شدن بر
{در تئاتر و سینما} چیدمان/جایگیری/استقرارِ [عوامل]
خانه به دوش
دستور صحنه، توضیح صحنه
پایه / مرجع The Major Plays: نمایش نامه های پایه / مرجع
دلیل مضاعفـی است برای. . .
گاهی این معنی رو می ده: to behave fairly انجام بازی جوانمردانه
الان نه
انگار، به ظاهر
بیشتر شدن
نسبت به
second leg: پای دیگر
بر عکس
امکان نداشتن، امکانِ استفاده از چیزی را نداشتن
بی حاصل
به کار گرفتن، به کار بردن
جعبه، صندوقچه
زیبایی شناسی [اسم] / زیبایی شناسانه [صفت] / ( این کلمه هم اسمه هم صفت )