take

/ˈteɪk//teɪk/

معنی: بردن، گرفتن، پنداشتن، ستاندن، برداشتن، لمس کردن
معانی دیگر: تسخیر کردن، مسخر کردن، تصاحب کردن، فتح کردن، استاندن، یازیدن، دست اندازی کردن، ماهی (و غیره) گرفتن، صید کردن، شکار کردن، (در دست یا با دست) گرفتن، در دست نگهداشتن، (چیزی را از کسی) گرفتن، به دست آوردن، ستدن، ورداشتن، (شطرنج و نرد و غیره) کشتن، برنده بودن، (به بخشی از بدن) زدن، خوردن (به)، دچار کردن، دستخوش کردن یا شدن، (بیماری) گرفتن، (در حین ارتکاب و غیره) مچ کسی را گرفتن، غافلگیر کردن، دستگیر کردن، مفتون کردن، مجذوب کردن، جلب کردن، خرسند کردن، (از کسی یا چیزی) خوش آمدن، نوشیدن، لب زدن، فرودادن، فرو بردن، استنشاق کردن، (زن یا معشوق وغیره) گرفتن، (به شغل یا مقام و غیره) رسیدن، به عهده گرفتن، (سوگند) خوردن، (قول و غیره) دادن، (مسابقه یا جایزه و غیره) بردن، شکست دادن، برگزیدن، گزیدن، انتخاب کردن، خریدن، اتخاذ کردن، دست زدن (به)، متوسل شدن (به)، استفاده کردن (از)، گنجایش داشتن، جا داشتن، اجاره کردن، آبونه شدن یا بودن، (دستور زبان) حالت بخصوص گرفتن، (وسیله ی نقلیه) گرفتن، سوار شدن، با... رفتن، جستن، (پناه) بردن، (بست) نشستن، جای گرفتن، مستقر شدن، (وقت و غیره) صرف کردن، طول کشیدن، نیاز داشتن، لازم داشتن، مستلزم بودن، (به ارث) بردن، (به کسی) رفتن، (اسم یا لقب و غیره) گرفتن، نقل کردن، نقل قول کردن، - کردن، - برداشتن، پذیرفتن، پذیرا بودن، قبول کردن، تحمل کردن، تاب داشتن، فهمیدن، درک کردن، پی بردن، (با خود یا به محلی) بردن، حمل کردن، کشتن، تباه کردن، نابود کردن، کسر کردن، کاستن، منها کردن، (قلمه یا پیوند یا آتش و غیره) گرفتن، به جای کسی یا چیزی دیگر گرفتن، میزان گرفته شده یا صید شده یا بدست آوری شده، دریافتی (ها)، مبالغ واریز شده، کسب، سود، درآمد، (خودمانی) گول زدن، گوش کسی را بریدن، عمل گرفتن، در دست گیری، گیرش، واکسنی که می گیرد (اثر می کند)، (عکسبرداری و فیلمبرداری) برداشت
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: takes, taking, taken, took
(1) تعریف: to cause to be in one's hands; grasp.
مترادف: grab, grasp, nab, seize
متضاد: give, put down
مشابه: appropriate, capture, catch, clutch, get, grip, snatch

- He took the package that she was carrying.
[ترجمه میلاد علی پور] مرد، بسته ای که زن حمل می کرد را از او گرفت
|
[ترجمه سجاد نظری] او ( مرد ) بسته ای را که او ( زن ) داشت حمل میکرد گرفت
|
[ترجمه ترگمان] اون بسته رو که حامله بود رو برداشت
[ترجمه گوگل] او بسته ای را که او حمل می کرد را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to obtain possession of through force, skill, or trick; seize; capture.
مترادف: gain, get, obtain, seize
متضاد: free, liberate, restore, return
مشابه: abduct, acquire, appropriate, capture, catch, commandeer, confiscate, grab, secure, steal, trap, usurp

- The king's army easily took the enemy fortress.
[ترجمه mohammadali] ارتش پادشاه، به راحتی قلعه دشمن را به تصرف خود درآورد.
|
[ترجمه ترگمان] ارتش شاه به آسانی دژ دشمن را تسخیر کرد
[ترجمه گوگل] ارتش پادشاه به راحتی قلعه دشمن را در بر گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to carry away; remove.
مترادف: bear, bring, carry, move, transfer
متضاد: bring, return
مشابه: collect, draw, remove, tote

- That man took my purse!
[ترجمه Bita] این مرد کیف من را برداشت
|
[ترجمه میلاد علی پور] اون مرده کیفِ منو زد!
|
[ترجمه ترگمان] ! اون مرد کیف منو گرفت
[ترجمه گوگل] این مرد کیف پول من را گرفت!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Don't forget to take your umbrella when you leave.
[ترجمه zizi] موقع رفتن یادت نره چتر خود را براری
|
[ترجمه ترگمان] وقتی از اینجا میری، فراموش نکن که umbrella رو با خودت ببری
[ترجمه گوگل] فراموش نکنید که هنگام ورود به چتر خود را بردارید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to transport or escort.
مترادف: carry, convey, transport
مشابه: bring, drive, move, ship

- Could you take these boxes upstairs, please?
[ترجمه ترگمان] میشه این جعبه ها رو ببری طبقه بالا، لطفا؟
[ترجمه گوگل] آیا می توانید این جعبه ها را در طبقه بالا قرار دهید، لطفا؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I'll take you home whenever you're ready.
[ترجمه ترگمان] هر وقت آماده بودی میبرمت خونه
[ترجمه گوگل] هر زمان که آماده باشید، من را به خانه می برم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to subtract.
مترادف: deduct, subtract
متضاد: add

- If you take five from ten, you get five.
[ترجمه فاطمه عبدی] اگه پنج تا از 10 برداری، پنج تا می مونه.
|
[ترجمه ترگمان] اگه پنج تا از ۱۰ بگیری، پنج تا می گیری
[ترجمه گوگل] اگر پنج نفر از ده را بگیرند، پنج نفر را می گیرید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to deal with; do.
مترادف: do
مشابه: deal with, handle, manage, undergo

- The students will take their exams next week.
[ترجمه ترگمان] دانش آموزان هفته آینده امتحان خواهند داد
[ترجمه گوگل] دانش آموزان امتحانات خود را هفته آینده برگزار خواهند کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to accept.

- She decided to take that new job.
[ترجمه بهادر اسلامی] تصمیم گرفت شغل جدید رو قبول کنه . @لَنگویچ
|
[ترجمه ترگمان] او تصمیم گرفت که این شغل جدید را بپذیرد
[ترجمه گوگل] او تصمیم گرفت که این کار جدید را انجام دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He applied to three colleges, but only one took him.
[ترجمه یوسف نادری] او واسه سه تا دانشگاه درخواست داد ولی فقط یکیشون اونو قبول کردن.
|
[ترجمه ایمان حجتی] او برای سه تا کالج درخواست داد، ولی فقط یکی از کالجها او را پذیرش کردند.
|
[ترجمه ترگمان] اون برای سه تا دانشگاه درخواست داده ولی فقط یکی بردنش
[ترجمه گوگل] او به سه کالج اعطا شد، اما تنها یک نفر او را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to fill; occupy.
مترادف: fill, occupy
مشابه: use, utilize

- He took a seat near the window.
[ترجمه ترگمان] نزدیک پنجره نشست
[ترجمه گوگل] او در کنار پنجره نشسته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to put or bring into one's body.
مترادف: ingest, swallow
مشابه: consume, drink, eat, use

- She took two aspirin.
[ترجمه ترگمان] دوتا آسپرین خورد
[ترجمه گوگل] او دوز آسپیرین را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: to use as transport.
مترادف: ride
مشابه: board, catch

- She takes the bus to school.
[ترجمه یوسف نادری] او با اتوبوس به مدرسه می رود.
|
[ترجمه ترگمان] او اتوبوس را به مدرسه می برد
[ترجمه گوگل] او اتوبوس را به مدرسه می برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: to accept; follow.
مترادف: accept, follow, heed, observe, submit to, tolerate
مشابه: mark, mind, receive, swallow

- Don't take orders from him.
[ترجمه فرید] مطیع امر او نباش
|
[ترجمه ترگمان] از او دستور نمی گیرم
[ترجمه گوگل] از او دستور نمی گیرید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: to experience.
مترادف: experience, feel, sense
مشابه: extract, gain, incur, know, realize, suffer, undergo

- I take pleasure in helping you.
[ترجمه یوسف نادری] از کمک کردن به شما لذت می برم.
|
[ترجمه ترگمان] از کمکت لذت می برم
[ترجمه گوگل] لذت بردن از کمک شما به شما
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(13) تعریف: to study (as a course) in a school.
مترادف: learn, study
مشابه: pursue

- He's taking art history this semester.
[ترجمه بهادر اسلامی] این ترم کلاس تاریخ هنر بر میداره . @لَنگویچ
|
[ترجمه ترگمان] این ترم از تاریخ هنر استفاده می کنه
[ترجمه گوگل] او این دوره ترم را در تاریخ هنر می گیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(14) تعریف: to write down; record.
مترادف: notate, record, transcribe, write

- You should take notes during the lecture.
[ترجمه یوسف نادری] بهتره که در طول سخنرانی یادداشت برداری کنید.
|
[ترجمه ترگمان] شما باید در طول سخنرانی یادداشت بردارید
[ترجمه گوگل] در حین سخنرانی باید یادداشت های خود را یادداشت کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(15) تعریف: to withstand; endure; tolerate.
مترادف: bear, endure, stand, stomach, suffer, tolerate, withstand
مشابه: abide, brook

- I can't take this cold weather.
[ترجمه ترگمان] من نمی تونم این هوای سرد رو تحمل کنم
[ترجمه گوگل] من نمی توانم این هوای سرد را بگیرم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(16) تعریف: to accept as true.
مترادف: believe
مشابه: accept, assume, deem, heed, infer, interpret, postulate, regard, suppose, swallow, understand

- Take it from me, the story is accurate.
[ترجمه بهادر اسلامی] از من گفتن ، داستان رد خور نداره . @لَنگویچ
|
[ترجمه ترگمان] این داستان را از من بگیرید، داستان درست است
[ترجمه گوگل] آن را از من برداشت، داستان دقیق است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(17) تعریف: to catch.
مترادف: strike
مشابه: catch, get, overcome, overtake

- Your news took us by surprise.
[ترجمه بهادر اسلامی] خبرت شوک مون کرد . @لَنگویچ
|
[ترجمه ترگمان] خبر تو ما رو غافلگیر کرد
[ترجمه گوگل] اخبار شما ما را غافلگیر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(18) تعریف: to ascertain using some form of measurement.

- She took her son's temperature.
[ترجمه ترگمان] دمای پسرش را گرفت
[ترجمه گوگل] او درجه حرارت پسرش را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(19) تعریف: to destroy; kill.
مترادف: carry off, consume, destroy, do away with, finish, kill
مشابه: decimate, wipe out

- Frost took the flowers.
[ترجمه بهادر اسلامی] سرما، گل ها رو نابود کرد. @لَنگویچ
|
[ترجمه ترگمان] سرما گل ها را گرفت
[ترجمه گوگل] فراست گلها را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(20) تعریف: to require.
مترادف: call for, claim, demand, require
مشابه: consume, necessitate, need, use up

- This business takes a lot of time and effort.
[ترجمه یوسف نادری] این کار وقت و تلاش زیادی می خواهد.
|
[ترجمه ترگمان] این کسب وکار زمان و تلاش زیادی را می طلبد
[ترجمه گوگل] این کسب و کار طول می کشد زمان و تلاش زیادی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(21) تعریف: to make (a photographic picture).
مشابه: capture, film, photograph, shoot

- They take snapshots when they are on vacation.
[ترجمه ترگمان] آن ها عکس های خود را زمانی می گیرند که در تعطیلات هستند
[ترجمه گوگل] آنها زمانی که در تعطیلات هستند عکس می گیرند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(22) تعریف: used to call attention to a particular example of something; consider.

- Take Kennedy, for example. He was a popular president.
[ترجمه ترگمان] برای مثال، کندی را در نظر بگیرید او یک رئیس جمهور مشهور بود
[ترجمه گوگل] مثلا به کندی نگاه کنید او یک رئیس جمهور محبوب بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(23) تعریف: to extract, quote.

- I took these two lines from Shakespeare.
[ترجمه مارن] من این دو سطر را از شکسپیر آموختم
|
[ترجمه ترگمان] من این دو سطر را از شکسپیر برداشتم
[ترجمه گوگل] من این دو خط را از شکسپیر گرفتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(24) تعریف: to be affected with; catch.
مترادف: catch, contract, get
مشابه: take root

- She took pneumonia and died.
[ترجمه ترگمان] سینه پهلو گرفت و مرد
[ترجمه گوگل] او پنومونی را گرفت و درگذشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(25) تعریف: to engage; charm.
مترادف: absorb, attract, catch, grip
مشابه: captivate, charm, draw, strike

- He was taken by the idea of opening a coffee shop.
[ترجمه یوسف نادری] به فکرش افتاد که یک کافی شاپ راه بندازه.
|
[ترجمه ترگمان] به این فکر افتاد که یک مغازه قهوه را باز کند
[ترجمه گوگل] او توسط ایده باز کردن یک کافی شاپ گرفته شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: take after, take back
(1) تعریف: to obtain possession.
مشابه: levy, seize

(2) تعریف: to be effective.
مترادف: act, succeed, work
مشابه: function, perform, prevail, root

- The medicine took, and he is well again.
[ترجمه یوسف نادری] دارو رو مصرف کرد و الان حالش خوبه.
|
[ترجمه ترگمان] دارو مصرف کرد و دوباره حالش خوب شد
[ترجمه گوگل] دارو مصرف می شود، و او دوباره خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to become set or permanent.
مترادف: endure, fix, last, set
مشابه: firm, root, stabilize, work

- The dye didn't take, so we had to try again.
[ترجمه ترگمان] رنگ سرخ نگرفت، بنابراین مجبور شدیم دوباره تلاش کنیم
[ترجمه گوگل] رنگ این کار را نکرد، پس مجبور شدیم دوباره تلاش کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to gain favor or wide appeal.
مترادف: click, prevail, succeed
مشابه: obtain, work

- The band's new record certainly took.
[ترجمه ترگمان] رکورد جدید گروه به طور قطع پذیرفته شد
[ترجمه گوگل] رکورد جدید این گروه مطمئنا در بر داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to detract (usu. fol. by from).
مترادف: detract
مشابه: deduct, lessen

- Her poor posture takes from her appearance.
[ترجمه ترگمان] حالت poor از ظاهر او سرچشمه می گیرد
[ترجمه گوگل] وضعیت ضعیف او از ظاهر او طول می کشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to become.
مترادف: become, get, grow

- She took sick and canceled her trip.
[ترجمه یوسف نادری] او مریض شد و سفرشو لغو کرد.
|
[ترجمه ترگمان] اون مریض شد و سفرش رو کنسل کرد
[ترجمه گوگل] او بیمار شد و سفر او را لغو کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: takable (takeable) (adj.), taker (n.)
عبارات: take in, take up
(1) تعریف: the act or process of taking.
مترادف: appropriation, capture, grasp, grip, seizure, taking
مشابه: acceptance, acquisition, catch, claim, consumption, interpretation

- A good friendship is built on give and take.
[ترجمه ترگمان] یک دوستی خوب برای دادن و گرفتن ساخته شده است
[ترجمه گوگل] دوستی خوب بر روی دادن و گرفتن ساخته شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a thing that is taken.
مترادف: appropriation, capture, taking
مشابه: acquisition, catch, claim, haul, inference

- His take from the robbery was a hundred dollars.
[ترجمه ترگمان] سهم او از دزدی صد دلار بود
[ترجمه گوگل] او از سرقت چند صد دلار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the amount of fish or game taken on a single occasion.
مترادف: kill
مشابه: booty, catch, haul

- The hunters came home with a plentiful take.
[ترجمه Farhood] شکارچیان با شکار فراوان به خانه بازگشتند
|
[ترجمه ترگمان] شکارچیان با تعداد فراوان به خانه بازگشتند
[ترجمه گوگل] شکارچیان با درآمد فراوان به خانه می آمدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a scene recorded or televised without interruption.
مترادف: scene

- The director was pleased to have the scene done perfectly in just one take.
[ترجمه یوسف نادری] کارگردان از این که صحنه رو بی نقص در یک برداشت گرفته بود، خوشحال شد.
|
[ترجمه ترگمان] کارگردان خوشحال بود که این صحنه کاملا تنها در یک مورد انجام شده بود
[ترجمه گوگل] کارگردان خوشحال شد که این صحنه را فقط در یک فیلم انجام می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a sound recording completed in a single recording session.
مشابه: recording

- It took three takes for the band to get the song right.
[ترجمه Farhood] برای اون گروه موسیقی سه برداشت لازم بود تا آهنگ را درست اجرا کنند
|
[ترجمه ترگمان] برای گروه سه نفر لازم بود که آهنگ را درست اجرا کنند
[ترجمه گوگل] برای گرفتن این آهنگ، سه بار برای گروه گرفته شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. take a left at the next crossroads!
در تقاطع بعدی به سمت (طرف) چپ برو.

2. take a right at the crossroads
در تقاطع جاده ها به سمت راست بپیچ.

3. take all you want and we will bill you later
هرچه می خواهید بردارید،بعدا صورتحسابش را برایتان می فرستیم.

4. take an umbrella, it is pouring outside
چتر ببر،بیرون دارد رگبار می آید.

5. take any book you like
هر کتابی را که دلت می خواهد بردار.

6. take any number from one to ten
هر شماره ای را که می خواهی از یک تا ده انتخاب کن.

7. take any one of the apples you want
هرکدام از سیب ها را که می خواهی بردار.

8. take anything you want
هرچه دلت می خواهد بردار.

9. take as many apples as you can eat
هر قدر سیب که می توانی بخوری بردار.

10. take as many as you want
هر چند تا که دلت می خواهد بردار.

11. take as much as you can eat and don't be greedy
آنقدر که می توانی بخوری بردار و حرص نزن !

12. take as much as you like
هرقدر که دلت می خواهد بردار.

13. take care of yourself
از خودت مواظبت کن.

14. take care, i pray you!
خواهش می کنم مواظب باشید!

15. take down her name
اسمش را بنویس

16. take heed of what you do!
مواظب کارهای خود باش !

17. take her name off the list
اسم او را از فهرست حذف کن.

18. take him into your confidence
رازت را با او در میان بگذار.

19. take his predictions with a grain of salt!
پیش بینی های او را جدی نگیر!

20. take it or leave it
همین که هست (می خواهی قبول کن می خواهی رد کن)

21. take measures to stop someone
برای متوقف کردن کسی اقدام کردن

22. take my advice!
پند مرا بپذیر!

23. take my word for it!
قول مرا بپذیرید!

24. take no notice of his threats; they are sheer bravado
به تهدیدهای او توجه نکن ; کاملا تو خالی است.

25. take off that silly hat!
آن کلاه مسخره را از سرت بردار!

26. take off the mantle of authority and put it on younger shoulders
ردای قدرت را بکن و بر شانه ی افراد جوانتر بیانداز.

27. take off those short pants and wear something more decent
آن شلوار کوتاه را دربیار و یک چیز مناسب تر بپوش !

28. take off your gloves!
دستکش هایت را در بیاور!

29. take one pill at noon and one at night
یک قرص ظهر و یک قرص شب بخورید.

30. take special care of it
از آن به طور ویژه ای مراقبت کن

31. take the bitter with the sweet
زندگی تلخ و شیرین دارد.

32. take the clothes off the rope!
لباس ها را از روی رجه بردار!

33. take the fireplace ashes out!
خاکستر بخاری را ببر بیرون !

34. take the near road and go to the red light
راه راست را بگیر و تا چراغ قرمز برو.

35. take the pen in your right hand
قلم را در دست راست خود بگیر.

36. take them dirty boots off!
آن پوتین های کثیف را در بیار!

37. take these letters over to the post office
این نامه ها را به پستخانه ببر.

38. take this job and stuff it!
این شغل به درد عمه ات می خورد!

39. take this medicine every three hours
این دارو را هر سه ساعت بخورید.

40. take three from five
سه را از پنج کسر کردن

41. take three tablespoonfuls three times a day
روزی سه بار سه قاشق سوپ خوری میل کنید.

42. take two from four
دو را از چهار کم کن !

43. take us to any restaurant that will suit
ما را به هر رستورانی که مناسب باشد ببر.

44. take what he says with a grain of salt
حرف های او را باور نکن.

45. take whatever you want!
هر چی دلت می خواد ور دار!

46. take which you prefer?
هر کدام را که ترجیح می دهی بردار!

47. take your medicine sweetheart!
عزیزم دارویت را بخور!

48. take your paw off the table!
دست صاحب مرده ات را از روی میز بردار!

49. take your pick!
هر کدام را می خواهی برگزین !

50. take (or get) the bit in one's teeth
مهار پذیر نبودن،سرپیچی کردن

51. take (or run) a risk
مخاطره کردن،خطر کردن

52. take (or suffer or bear) the consequences
نتیجه ی عمل خود را چشیدن،گرفتار پیامد عمل خود شدن

53. take a bath
(خودمانی) ضرر مالی کردن،زیان کردن

54. take a bearing
موضوع یا موقعیت (شخص یا چیزی را) بررسی کردن

55. take a bow
با تعظیم کف زدن و هلهله ی حضار را جواب دادن (در کنسرت و نمایش و غیره)

56. take a chance
قمار کردن،به مخاطره انداختن،گشاد بازی کردن

57. take a dim (or poor) view of
نظر مساعد نداشتن (نسبت به چیزی)،بدبین بودن

58. take a dim view of
بابدبینی نگاه کردن به

59. take a dive
(امریکا - خودمانی - مسابقه ی مشت زنی) عمدا باختن

60. take a false step
حرکت اشتباهی کردن،گام خطا برداشتن

61. take a fancy
دوست داشتن،گرایش پیدا کردن به

62. take a fling at
(بدون فکر قبلی) به کاری پرداختن

63. take a high road
خود را بالاتر از دیگری دانستن،دست بالا را گرفتن،بزرگواری کردن

64. take a hint
به یک اشاره کفایت کردن،متوجه کنایه شدن

65. take a leaf from someone's book
از کسی سرمشق گرفتن،پیروی کردن (از کسی)

66. take a meeting
(خودمانی) در کنفرانس حضور یافتن،به جلسه رفتن

67. take a miss
1- (در اصل) اشتباه کردن،عوضی گرفتن 2- درست درک نکردن،سو تفاهم پیدا کردن

68. take a piece out of somebody
کسی را سخت نکوهش کردن

69. take a powder
(خودمانی) فرار کردن،گریختن،به چاک زدن

70. take a scunner
تنفر داشتن،بیزار بودن

مترادف ها

بردن (فعل)
snatch, remove, bear, abstract, take, win, take away, carry, convey, conduct, propel, lead, steer, pack, transport, drive, port

گرفتن (فعل)
snatch, grab, cease, take, receive, obtain, hold, assume, engage, capture, pickup, catch, kindle, gripe, nail, educe, detract, devest, enkindle, obturate, wed

پنداشتن (فعل)
take, count, assume, suppose, deem, fancy, imagine, conceive

ستاندن (فعل)
take, receive, conquer

برداشتن (فعل)
remove, take, raise, lift, pick up, delete

لمس کردن (فعل)
take, stroke, touch, feel, palpate

تخصصی

[سینما] برداشت
[عمران و معماری] برگیری - جذب
[حقوق] تصرف کردن، مالک شدن، سلب مالکیت کردن، گرفتن، مصادره کردن، بازداشت کردن، متقلبانه تصاحب کردن، ضبط کردن، تصرف عدوانی مال منقول
[ریاضیات] اختیار کردن، فرض کردن، گرفتن، پیدا کردن، پنداشتن، برداشتن، اختیار شدن
[معدن] محدوده معدن (عمومی)

به انگلیسی

• act of taking; something taken; amount taken or collected at one time; income, proceeds, profits (informal); movie scene filmed without interruption; sound recording made in one session; successful inoculation
get into one's possession; seize, capture, possess; grasp with the hands; contract, be affected with; carry away; captivate, charm; subtract, minus; do; occupy; ingest; ride; accept; feel; study; write down; endure; convey, transport; be effective
you can use take to say that someone performs an action. for example, if you say that someone takes a look at something, you mean that they look at it.
1. if you take a particular attitude or view, you have it. 2. if you are in a shop and you say that you will take something, you mean that you will buy it.
1. if something takes a certain amount of time, you need that amount of time in order to do it. 2. if an action takes a particular quality or thing, that quality or thing is required in order to perform the action.
1. if you take something, you put your hand round it and hold it, often in order to move it somewhere. 2. if you take something from one place to another, you carry it there. 3. if you take someone somewhere, you drive them or
1. if someone takes something that belongs to you, they steal it or go away with it without asking your permission. 2. if soldiers or terrorists take people or places, they capture them.
if someone takes office or takes power, they start being in control of something.
1. if you take something that is offered to you, you accept it. 2. if you take the responsibility or blame for something, you accept responsibility or blame for it.
if you take someone's advice or orders, you do what they say you should do.
if you take pills, medicine, or drugs, you swallow them.
if someone takes a person's temperature or pulse, they find out what it is by measuring it.
1. if you take a particular road or route, you travel along it. 2. if you take a particular form of transport such as a car or train, you use it to travel from one place to another.
1. if you cannot take something unpleasant, you cannot bear it. 2. if you take an event or piece of news well or badly, you react to it well or badly. 3. if you take what someone says in a particular way, you interpret it in
if you take students for a subject, you give them lessons in it.
if you take a subject or course at school or university, you study it.
if you take a test or examination, you sit it in order to obtain a qualification.
if you take a particular size in shoes or clothes, you wear that size.
you use take in the imperative to introduce an example that you want to be considered.
you can say `i take it' to check that the person you are talking to knows or understands something.
give or take: see give.
take aback ... if you are taken aback, you are surprised or shocked. take after ... if you take after someone in your family, you look or behave like them. take apart ... if you take something a
1. if you take something back, you return it to the place you borrowed or bought it from, either because you have finished with it or because it is broken in some way. 2. if you take back something that you said, you admit tha
1. when people take down a structure, they separate it into pieces and remove it. 2. if you take down what someone is saying, you write it down.
1. if someone is taken in, they are deceived. 2. if you take in information, you understand it when you hear it or read it.
... 1. when an aeroplane takes off, it leaves the ground and starts flying. 2. if you take off something that you are wearing, you move it off your body. 3. if you take time off, you do not go to work
1. if you take to someone or something, you like them immediately. 2. if you take to doing something, you begin to do it regularly.
1. if you take up an activity or job, you start doing it. 2. if you take up an activity that was interrupted, you continue doing it from the point where it had stopped. 3. if you take up an idea or suggestion, you discuss it

پیشنهاد کاربران

دزدیدن
در نظر گرفتن
در آغوش کشیدن، در آغوش گرفتن
در اوردن
طول کشیدن
وقت صرف کردن _وقت گرفتن
برداشت
I take a pink dress from store
بردن، گرفتن

بردن، گرفتن
برداشتن، لمس کردن
لمس کردن، برداشتن
تسخیرکردن
زدن، منها کردن، کاستن، لب زدن، نوشیدن
گرفتن، برداشتن.
گرفتن
وقت صرف کردن ( خیلی هم درسته )
تهیه کردن
به دست آوردن
می تونه معنی های زیادی داشته باشه البته وقتی که با کلمه های و صفت های دیگری ترکیب شود برای مثال take care of . . . Take a shower
من با نظر شخصی که گفته take معنی های مختلفی داره موافقم به خصوص اگر با to و about بیاد ولی معنی کلی آن به طور انگلیسی give یا به طور فارسی نگاه داشتن است
خاک کردن، ستاندن
to get into one's hands, control, or possession
to hold, grasp, or grip
to consider, believe, or regard
to accept, receive, or assume
to do or perform
( to use or require ( time
to use ( something ) as a means of conveyance or transportation
to use ( something ) as a means of safety or refuge
to undertake, make, or perform
to commit and apply oneself to the study of
to study for with success
to accept as true; believe
to accept or adopt as one's own
to understand or interpret
to regard or consider in a particular relation or from a particular viewpoint
( to perceive or feel; experience; to have or experience ( a feeling or state of mind
to obtain from a source; derive or draw
to write or make a record of, esp. in shorthand or cursive writing
inf. to swindle, defraud, or cheat
to have the intended result or effect
to go into or enter
to use up; consume
to fill ( time, space, etc. ) ; occupy
to employ for some purpose
to require
to absorb or become impregnated with; be susceptible to
to enter into the enjoyment of
to remove
to remove by death
to receive into the body, as by swallowing or inhaling
to extract or quote
to receive or accept ( a person ) into some relation
یعنی گرفتن، برداشتن، بردن
یعنی گرفتن. برداشتن. بردن .
مثال:take photos
ینی عکس گرفتن
ببینید این کلمه چون فعله در جمله های متفاوت معانی متفاوتی ممکنه داشته باشه.
در نظرات بالا کلمه ( take ) در جمله های متفاوت معنی شده و اکثراًنشون درستن. مــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــون
�🙅💋💋💗💗💗💙💗💙💔💔💜❤💜❤��������💕�💜💜💜💔💜💔💜🌂یسرا�💕💕💕💕💕💕�� ����💋💖💕💓💞
�💕💕
زمان بردن
برای دارو هم استفاده میشه، یعنی مصرف دارو
زدن
1. گرفتن
2. بردن، رساندن، حمل کردن، برداشتن
3. خوردن، مصرف کردن
4. سفر/مسافرت کردن
5. نیاز/احتیاج داشتن
داشتن
He took a geography test
اندازه گرفتن
گرفتن. برداشتن. . .
گرفتن ، برداشتن ; )
به کار بردن
بگیریم. بگیر. گرفتن.
تحمل کردن

فعل:
- hold - نگه داشتن
- remove - برداشتن
- carry or bring with one; convey
- حمل و یا آوردن توسط کسی؛ انتقال
- accept or receive ( someone or something پذیرش یا دریافت ( کسی یا چیزی )
- consume as food, drink, medicine, or drugs
مصرف مواد غذایی، نوشیدنی، دارو یا داروها
- make, undertake, or perform ( an action or task ساختن، به عهده گرفتن یا اجرا کردن ( کاری یا وظیفه ای )
- require or use up ( a specified amount of time
نیاز به استفاده یا مصرف ( در یک مقدار معین از زمان )
( of a plant or seed ) take root or begin to grow; germinate. ( در یک گیاه یا دانه ) ریشه می زند یا شروع به رشد می کنند؛ جوانه زدن
"the fuchsia cuttings had taken and were looking good"
- ( of an added substance ) become successfully established.
GRAMMARگرامر
have or require as part of the appropriate construction.
"verbs which take both the infinitive and the finite clause as their object"

اسم:
a scene or sequence of sound or vision photographed or recorded continuously at one time.
"he completed a particularly difficult scene in two takes"

an amount of something gained or acquired from one source or in one session.
"the take from commodity taxation"

an amount of copy set up at one time or by one compositor.
رفتن
I take a bus
در پیش گرفتن
قلمداد کردن، به خود گرفتن
They may take our interest as a licence to become overdomenant
وقت گذاشتن برای انجام چیزی
Take time doing sth

برداشتن
ریختن
take me a cup of tea
اخذ کردن
برداشت کردن
Bus takes about an hour
اتوبوس حدود یکساعت دیگه میرسه
take care
مراقبت کردن
( noun )
تلاش، اقدام
An attempt or a try: He got the answer on the third take

رویکرد، نگرش، گرایش
an approach; treatment: a new take on an old idea

source: thefreedictionary. com/take
به کار گرفتن، به کار بردن
going to be taking قصد داشتن
آموختن، یادگرفتن
میتونه به معنای ( مستلزم بودن ) هم باشه
داشتن، به کار گرفتن، اتخاذ کردن
گرفتن بردن
قلمداد کردن
Take یعنی گرفتن ، برداشتن ، بردن، ولی give یعنی دادن به ، بخشیدن ، که متضاد take است

Take:گرفتن یا برداشتن
دستگیر کردن
take معانی زیادی دارد مثل گرفتن لمس کردن و. . .

I just take fresh fruit and vegetable
take
این واژه همریشه با واژه تَکیدن ، تَک ، پاتَک پارسی به مینه های :
۱ - دَویدن ، تاختن ، تازیدن
۲ - کردن ، انجام دادن
۳ - جنگیدن ، نبردیدن ، رزمیدن ، پیکاریدن
۴ - گرفتن : به مینه ی در جنگ به چنگ آوردن
برداشتن =مثل کتاب
فتح کردن =مثل زمین
گرفتن=مثل تاکسی
اقدام کردن
طول کشیدن

بسیااار معنی دارد. چندتا از معانی عبارتند از:
بردن، گرفتن، برداشتن، نگه داشتن، حمل کردن، بیرون آوردن، خریدن، مواد غذایی یا دارو مصرف کردن، اندازه گرفتن، در نظر گرفتن، پذیرفتن، وقت گرفتن، امتحان دادن، نیاز داشتن
take
هم چنین هم ریشه با :
کارواژه ی : تَکیدن = با تاختن و جنگیدن به دست آوردن و گرفتن و بَرگرفتن
کارواژه ی واداری : تَکاندن = جنگ را به دشمن تَحمیل یا تاواندن یا بیش بار کردن
تَکیده = کسی که در اثر جنگ زخمی و بیمار و لاغر و رنجور شده است
به نظرم خسته کننده میشه برای مخاطب خوندن این همه معنی با هم . گفتم یه چند تا مثال بزنم شاید بهتر جا بیوفته تو ذهن 😉

۱ . to remove something, especially without permission
مثال :
Here's your pen - I took it by mistake
بفرمایید خودکارتون ، اشتباهی برش داشتم .

۲ . to subtract a number
مثال :
If you take 4 from 12 you get 8
اگر چهار رو از دوازده کم کنیم عدد هشت بدست میاد

۳ . to move something or someone from one place to another
مثال :
The weather forecast said rain, so take your umbrella ( with you ) when you go out

هواشناسی اعلام بارندگی کرد ، برای همین وقتی میری بیرون چتر ببر همرات.

۴ . to accept or have

مثال :
؟Do they take credit cards here
اینجا کارت های اعتباری هم قبول میکنن ؟

لطف برای یادگیری لغات بیشتر همراه با مثال کانال من رو توی اینستاگرام دنبال کنید 😘
languageyar@




To understand or accept as valid


Do I take it that . . . you consider me unfit
درست فهمیدم/درست متوجه شدم که شما فکر میکنید من فاقد صلاحیت هستم؟

گذراندن. شرکت کردن
بگیر take it easy سخت نگیر
در پزشکی برای مصرف دارو از take استفاده میشه
برای یادسپاری بهتر می توان با استخراج کلماتی از داخل کلمه ی مورد نظر و ساخت جملات و تصورات ذهنی ماندگاری ان را بیشتر کرد طبق نظر مهندس نصرت در تکنیک های یادسپاری، بهره بردن از کلمات طنز و مسخره ماندگاری ذهنی را بیشتر می کند.
استخراج کلمات
miss:دوشیزه، گم کردن.
take:گرفتن، لمس کردن.
بعضی از روسای جمهور وقتی خارج رفتند خودشون را گم کردند یا شاید هم اشتباهی دست خانم های بیگانه را گرفتند ( دست دادن ) پس حمل بر اشتباه کنید. .

معنی: بردن، گرفتن، پنداشتن، ستاندن، برداشتن، لمس کردن
معانی دیگر: تسخیر کردن، مسخر کردن، تصاحب کردن، فتح کردن، استاندن، یازیدن، دست اندازی کردن، ماهی ( و غیره ) گرفتن، صید کردن، شکار کردن، ( در دست یا با دست ) گرفتن، در دست نگهداشتن، ( چیزی را از کسی ) گرفتن، به دست آوردن، ستدن، ورداشتن، ( شطرنج و نرد و غیره ) کشتن، برنده بودن، ( به بخشی از بدن ) زدن، خوردن ( به ) ، دچار کردن، دستخوش کردن یا شدن، ( بیماری ) گرفتن، ( در حین ارتکاب و غیره ) مچ کسی را گرفتن، غافلگیر کردن، دستگیر کردن، مفتون کردن، مجذوب کردن، جلب کردن، خرسند کردن، ( از کسی یا چیزی ) خوش آمدن، نوشیدن، لب زدن، فرودادن، فرو بردن، استنشاق کردن، ( زن یا معشوق وغیره ) گرفتن، ( به شغل یا مقام و غیره ) رسیدن، به عهده گرفتن، ( سوگند ) خوردن، ( قول و غیره ) دادن، ( مسابقه یا جایزه و غیره ) بردن، شکست دادن، برگزیدن، گزیدن، انتخاب کردن، خریدن، اتخاذ کردن، دست زدن ( به ) ، متوسل شدن ( به ) ، استفاده کردن ( از ) ، گنجایش داشتن، جا داشتن، اجاره کردن، آبونه شدن یا بودن، ( دستور زبان ) حالت بخصوص گرفتن، ( وسیله ی نقلیه ) گرفتن، سوار شدن، با. . . رفتن، جستن، ( پناه ) بردن، ( بست ) نشستن، جای گرفتن، مستقر شدن، ( وقت و غیره ) صرف کردن، طول کشیدن، نیاز داشتن، لازم داشتن، مستلزم بودن، ( به ارث ) بردن، ( به کسی ) رفتن، ( اسم یا لقب و غیره ) گرفتن، نقل کردن، نقل قول کردن، - کردن، - برداشتن، پذیرفتن، پذیرا بودن، قبول کردن، تحمل کردن، تاب داشتن، فهمیدن، درک کردن، پی بردن، ( با خود یا به محلی ) بردن، حمل کردن، کشتن، تباه کردن، نابود کردن، کسر کردن، کاستن، منها کردن، ( قلمه یا پیوند یا آتش و غیره ) گرفتن، به جای کسی یا چیزی دیگر گرفتن، میزان گرفته شده یا صید شده یا بدست آوری شده، دریافتی ( ها ) ، مبالغ واریز شده، کسب، سود، درآمد، ( خودمانی ) گول زدن، گوش کسی را بریدن، عمل گرفتن، در دست گیری، گیرش، واکسنی که می گیرد ( اثر می کند ) ، ( عکسبرداری و فیلمبرداری ) برداشت
بررسی کلمه
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: takes, taking, taken, took
• ( 1 ) تعریف: to cause to be in one's hands; grasp.
• مترادف: grab, grasp, nab, seize
• متضاد: give, put down
• مشابه: appropriate, capture, catch, clutch, get, grip, snatch
- He took the package that she was carrying.
[ترجمه میلاد علی پور] مرد، بسته ای که زن حمل می کرد را از او گرفت42|14
[ترجمه سجاد نظری] او ( مرد ) بسته ای را که او ( زن ) داشت حمل میکرد گرفت16|10
[ترجمه ترگمان] اون بسته رو که حامله بود رو برداشت
[ترجمه گوگل] او بسته ای را که او حمل می کرد را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
• ( 2 ) تعریف: to obtain possession of through force, skill, or trick; seize; capture.
• مترادف: gain, get, obtain, seize
• متضاد: free, liberate, restore, return
• مشابه: . . . بیشتر
جمله های نمونه
1. take a left at the next crossroads!
در تقاطع بعدی به سمت ( طرف ) چپ برو.
2. take a right at the crossroads
در تقاطع جاده ها به سمت راست بپیچ.
3. take all you want and we will bill you later
هرچه می خواهید بردارید، بعدا صورتحسابش را برایتان می فرستیم.
4. take an umbrella, it is pouring outside
چتر ببر، بیرون دارد رگبار می آید.
5. take any book you like
هر کتابی را که دلت می خواهد بردار.
6. take any number from one to ten
هر شماره ای را که می خواهی از یک تا ده انتخاب کن.
7. take any one of the apples you want
هرکدام از سیب ها را که می خواهی بردار.
8. take anything you want
هرچه دلت می خواهد بردار.
9. take as many apples as you can eat
هر قدر سیب که می توانی بخوری بردار.
10. take as many as you want
هر چند تا که دلت می خواهد بردار.
11. take as much as you can eat and don't be greedy
آنقدر که می توانی بخوری بردار و حرص نزن !
12. take as much as you like
هرقدر که دلت می خواهد بردار.
13. take care of y . . . بیشتر
مترادف
بردن ( فعل )
snatch, remove, bear, abstract, take, win, take away, carry, convey, conduct, propel, lead, steer, pack, transport, drive, port
گرفتن ( فعل )
snatch, grab, cease, take, receive, obtain, hold, assume, engage, capture, pickup, catch, kindle, gripe, nail, educe, detract, devest, enkindle, obturate, wed
پنداشتن ( فعل )
take, count, assume, suppose, deem, fancy, imagine, conceive
ستاندن ( فعل )
take, receive, conquer
برداشتن ( فعل )
remove, take, raise, lift, pick up, delete
لمس کردن ( فعل )
take, stroke, touch, feel, palpate
تخصصی
Take
[سینما] برداشت
[عمران و معماری] برگیری - جذب
[حقوق] تصرف کردن، مالک شدن، سلب مالکیت کردن، گرفتن، مصادره کردن، بازداشت کردن، متقلبانه تصاحب کردن، ضبط کردن، تصرف عدوانی مال منقول
[ریاضیات] اختیار کردن، فرض کردن، گرفتن، پیدا کردن، پنداشتن، برداشتن، اختیار شدن
[معدن] محدوده معدن ( عمومی )
take a value
[ریاضیات] قبول کردن یک مقدار، مقدار پذیرفتن
take adgantage of
[ریاضیات] استفاده کردن از
take advantage
[ریاضیات] استفاده کردن
take as
[ریاضیات] در نظر گرفتن
take effect
[حقوق] به مرحله اجرا درآمدن، قطعیت یافتن، قابل اجرا شدن
[ریاضیات] اجرا شدن، انجام گرفتن
take for
[ریاضیات] در نظر گرفتن، اختیار کردن
take in the following form
[ریاضیات] به شکل . . . درآوردن، به صورت . . . نوشتن
take into account
[ریاضیات] گرفتن، با استفاده از، با توجه به
take into consideration
[ریاضیات] با توجه به، به، بخاطر داشته باشید، با در نظر گرفتن، با ملاحظه ی اینکه
take inventory
[حقوق] صورت برداری کردن، سیاهه برداری کردن
Continuous Take . . . بیشتر
عبارات مشابه
take a bath
( خودمانی ) ضرر مالی کردن، زیان کردن
take a bearing
موضوع یا موقعیت ( شخص یا چیزی را ) بررسی کردن
take a bow
با تعظیم کف زدن و هلهله ی حضار را جواب دادن ( در کنسرت و نمایش و غیره )
take a chance
قمار کردن، به مخاطره انداختن، گشاد بازی کردن
take a dim view of
نظر مساعد نداشتن ( نسبت به چیزی ) ، بدبین بودن، بابدبینی نگاه کردن به
take a dive
( امریکا - خودمانی - مسابقه ی مشت زنی ) عمدا باختن
take a false step
حرکت اشتباهی کردن، گام خطا برداشتن
take a fancy
دوست داشتن، گرایش پیدا کردن به
take a fling at
( بدون فکر قبلی ) به کاری پرداختن
take a high road
خود را بالاتر از دیگری دانستن، دست بالا را گرفتن، بزرگواری کردن
take a hint
به یک اشاره کفایت کردن، متوجه کنایه شدن
take a leaf from someone's book
از کسی سرمشق گرفتن، پیروی کردن ( از کسی )
take a leap in the dark
دل به در یا زدن
. . . بیشتر
انگلیسی به انگلیسی
take
• act of taking; something taken; amount taken or collected at one time; income, proceeds, profits ( informal ) ; movie scene filmed without interruption; sound recording made in one session; successful inoculation
• get into one's possession; seize, capture, possess; grasp with the hands; contract, be affected with; carry away; captivate, charm; subtract, minus; do; occupy; ingest; ride; accept; feel; study; write down; endure; convey, transport; be effective
• you can use take to say that someone performs an action. for example, if you say that someone takes a look at something, you mean that they look at it.
• 1. if you take a particular attitude or view, you have it. 2. if you are in a shop and you say that you will take something, you mean that you will buy it.
• 1. if something takes a certain amount of time, you need that amount of time in order to do it. 2. if an action takes a particular quality or thing, that quality or thing is required in order to perform the action.
• 1. if you take something, you put your hand round it and hold it, often in order to move it somewhere. 2. if you take something from one place to another, you carry it there. 3. if you take someone somewhere, you drive them or
• 1. if someone takes something that belongs to you, they steal it or go away with it without asking your permission. 2. if soldiers or terrorists take people or places, they capture them.
• if someone takes office or takes power, they start being in control of something.
• 1. if you take something that is offered to you, you accept it. 2. if you take the responsibility or blame for something, you accept responsibility or blame for it.
• if you take someone's advice or orders, you do what they say you should do.
• if you take pills, medicine, or drugs, you swallow them.
• if someone takes a person's temperature or pulse, they find out what it is by measuring it.
• 1. if you take a part . . .
یکی از معانیش "زمان بردن" میشه :

? How long do these take to make

. These kind of videos not too long. The others take much longer
خوردن ( دارو )
مراقبت کردن
Take = گرفتن. مثال : I take a taxi = من یک تاکسی میگیرم .
Take = بردن . مثال: I take your children to school = من بچه هاتو به مدرسه می برم.
Take = برداشتن. مثال: I take an umbrella = من یک چتر برمی دارم.
take : نگریستن به معنای در نظر گرفتن، برداشت کردن، و پنداشتن هم می شود.
نوشتن صورت جلسه
take minutes
خوردن قرص یا شربت
این جمله take your book
یعنی بیا کتابت را بگیر
طول می کشد
به طول می انجامد
برداشتن😏
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما