پیشنهاد‌های حکیم زاده نقوی م ج (٢,١٢٧)

بازدید
٣,١٥٦
تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٦

گردی:gardi. معتاد به حشیش وهروئین که عامه به آن گرد می گویند. نمونه�عین گردی ها شیرخشک هایی راکه توی مشمابرایش آورده بودند می خورد. � ( آبنبات هل دا ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٦

قابلی:ghabeli. نوعی دمپخت بجنوردی که درپخت این دمپخت برنج وگوشت ورب گوجه وحبوبات و. . . استفاده می شود نمونه�موقع ناهار وقتی داشتیم قابلی می خوردیم� ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٦

قلعه گی:ghalegii دهاتی . روستایی نمونه:�دختره نه کاره داره نه پدر مادر قلعه گی ش میلیونرن� ( آبنبات هل دار . ص ۶۶ )

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٨

خِرتمه: لایه انبوه چرک وآلودگی درگویش بجنوردی. نمونه�نمخوای بری حموم؟از چرک خرتمه بستیا� ( آبنبات هل دار . ص ۷۶ ) محمدجعفرنقوی

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٧

قایم:ghayem. بلند ورسادر گویش گوغر . محکم نمونه :�یک سوت قایم هم کشیدم� ( آبنبات هل دار . ص ۷۹ )

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٧

دِگ:deg. دستگاه ضبط صوت درلهجه بجنوردی. نمونه:�دگ آقای اشرفی را باهم گرفتیم وبردیم داخل � ( آبنبات هل دا ، ص ۸۰ )

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
١٠

چاله چُغٓر:chale choghar. فرورفتگی . گودی . حفره . چاهک. نمونه:�کله ت هم عین ماه داره مدرخشه وهم پراز چاله چغر شده� ( آبنبات هل دار . ص۸۵ )

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٧

از دستی:az dasti, عمدی ، از قصد نمونه:�من که از دستی این کار رانکردم� ( آبنبات هل دار. ص ۹۴ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
١١

پٓل:pal. درگویش بجنوردی معادل کٓرت در کشاورزی است نمونه:�شب وقتی آقاجان داشت پٓل ها راآب می داد� ( آبنبات هل دار ، ص۹۷ ) . درگویش گوغر به چوب چوپان پ ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٦

زاروک:zaruk، درگویش گوغر زنبور راگویند وغالبا ٌ زنبور غیرعسل را گویند. محمدجعفر نقوی

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٦

پنجروک:penjoruk، درگویش گوغر به معنای نیشگون. نمونه :�پنجروکت می کٓنم زاروک وار. تاکه ورجیکی زجایت بی بخار� محمدجعفر نقوی

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٦

چمبولی:chambuli, نیشگون نمونه:�روز اول مهر همه بچه ها ازهم چمبولی تازه می گرفتند� ( آبنبات هل دار, ص۱۰۱ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

در کشاورزی به معنی قسمت برآمده خاک کردیا کَرت که بر آن درخت یا گیاه می کارند نیز آمده.

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

بطور کامل. تماماً. نمونه: عباسجان گمان برد که پدر بی باقی کر شده است. ( کلیدر ج ۹ص ۲۵۴۷ )

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

لُغُز:لیچار. یاوه. نمونه: یکی دوتا آدم بی مزه چهارتا لُغُز بارم کنند که بگذار لغز بارم کنند؛ها؟ ( کلیدر ج ۹ص ۲۶۲۴ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

مِزْگ؛ صفت گوشت خالص بدون چربی واستخوان وزواید است

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١١

سُلفیدن: پرداخت پولی به اکراه. به اجبار دادنِ چیزی به کسی. نمونه:هرکدام وقت سُلفیدنش هزار بهانه می تراشند. ( کلیدر ج۶ص۱۸۷۴ ) محمدجعفر نقوی

پیشنهاد
٦

خاکمالی کردن:سر وته قضیه ای راجمع وجورکردن. شستشوی چیزی با خاک وآب. نمونه :اورا وابداردتا به کلامی واقعه را خاکمالی بکند. ( کلیدر ج۷ص۲۰۲۶ ) محمدجعف ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

اَلو ( در گویش گوغربا کسر الف به کار می رود ) :شعله آتش. زبانه آتش. نمونه:از گونه ها ولاله های گوشش گویی الو بیرون می زد. ( کلیدر ج۷ص۲۰۱۸ ) محمدج ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١٢

کُنده:هیزم کلفت. تنهء بریده شده درخت. نمونه:نجف ارباب، همچون گره پیچ کنده ای، بی تکان وسخت برجای نشسته بود ( کلیدر ج۷ص۲۰۱۸ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٨

قیماق: معادل ترکی سرشیر. خامه نمونه:با پیشکشی ماست و قیماق و خربزه. وبره و بزغاله. ( کلیدر ج۶ص۱۸۷۶ ) محمد جعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

مَچَل: مورد تمسخر واقع شده، ساده لوح فیلم شده، کسی که از سادگی مضحکه دیگران شده نمونه:این بار از خودمان مچل ترش آمده ( کلیدر ج۶ص۱۸۸۱ ) هردوتاشون ساد ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

دَق: گسترده. یکنواخت. صافِ صاف. خشک وخالی. نمونه:ان شاءالله خرمنگاه دَق است. ( کلیدر ج۶ص۱۸۸۵ ) محمد جعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٨

کوران:بحبوبه. جریان. قضیه. روند. ماجرا نمونه:باید این کوران بگذرد. باید این کورانی که درگرفته، بگذرد ( کلیدر ج۶ص۱۸۹۴ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٥

جُرّه: نرینه، چابک، پسر نوجوان جَلد. [جُرّگی:نوجوانی] نمونه:هیچ نفهمیدم! زادن. . . طفولیت. . . جرّگی. . . جوانی. . . پختگی ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۴۰ ) توشه ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

مَنگال:افزارو ادات درو بزرگتر از داس که تیغه هلالی آن دندانه ندارد. نمونه:بلخی تیغه چنگال رابالا گرفت. . . ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۳۹ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٨

آیِش: زمین شخم زده ی ناکار، زمین زراعتی که جهت ترمیم کاشت نشده. نمونه:پاییز سر زمین آیش ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۷۵ ) / کدام دشت را آلاجاقی به آیش وا گذاشته ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

زاله: هر یک از بخش ها ی تقریبا مساوی یک مزرعه ، کَرت یا کَرد. نمونه:وقتی که زاله می بندند وآب به زمین می برند. ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۷۵ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

مِیار:افزاروادات غله کشی. نمونه:تا یادم می آید دستش به دسته میار ودسته بیل و دسته منگال بوده. ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۷۲ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٨

قُلّاج:واحد طول ، برابربا درازی هر دو دست . نمونه:به قدوبرش نباید نگاه کرد که یک وجب وچهار قلاج هم نمی شود ( کلیدر، ج۶ص۱۷۷۱ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

دروزار:محل وزمان درو محصولات کشاورزی. نمونه:ذهنش به تندی باد از جهت شیدا به سوی فردای دروزار به پیچ درآمد. ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۷۱ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

پیشلاو:خریطه ای پارچه ای که هنگام خوشه چینی از جلو به کمر بندند. ، پیشبندی پارچه ای جهت جمع آوری محصولات کشاورزی . نمونه:آن با من که پیشلاوهایتان پر ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

پاتیل:دیگِ گشاده دهان مسی، پاتیله نمونه:پاتیلی پرکندوبرای غرشمال ها بیاورد. ( کلیدر، ج۶, ص۱۷۶۹ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

هِنگاو:نیرو واردکردن بر چیزی جهت حرکت دادن آن، نمونه:قاتمه به چنگال هنگاو وارد کرد. ( کلیدر، ج۶ص۱۷۶۲ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٥

غِرِشمال:کولی، لولی، فیوج. نمونه:پیرمرد غر شمال سر ازکار برداشت. ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۶۱ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٥

غِلِف:کماجدان، دیگ غذاپزی ، قابلمه. نمونه:اجاقی شعله ور بود وغلفی ور بار ( کلیدر، ج۶ص۱۷۶۱ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

مَندیل:دستمال سر، دستار، نمونه:پیرمرد غر شمال بامندیلی زرد وریش حنایی. . . به کار پرداخت. ( کلیدر، ج۶ص۱۷۶۱ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

وَرز دادن:پایین بالا کردن، مشت ومال دادن، زیر و روکردن. نمونه:سوالی سخت بغرنج را در ذهن خود ورز می دهد ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۵۶ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

نه رد:چراگاه دست نخورده، مرتعی که گوسفند در آن نبرده اند سبزه زار چرانده نشده. نمونه:گوسفند رابه نه رد رها کرده است. ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۱۴ ) محمدجعفر ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

وِری :گوشت بن دندان, لثه. نمونه:نان رابه دشواری قورت داد، وری هایش رابه زبان واروفت. ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۵۷ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

هَر ده: قسمت پایانی کوه، نرسیده به قله کوه وکتل. نمونه :شاید که به همان خموشی تا سال هر ده پیش آمده بودند ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۰۰ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

پناهوو، آروم وقایم قایمو. دزدیده وبیصدا نمونه:هم از این رو بی صدا وخفناک ( کلیدر، ج۶, ص۱۷۰۰ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٢

پناهوو، آروم وقایم قایمو. نمونه: هم از این رو بی صدا وخفناک ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۰۰ )

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

دیگلو:وسیله ریسندگی، ابزاری چون دوک برای ریسیدن پشم وموی حیوانات. نمونه:تااین موها با دست و دیگلو رسیده بشوند. ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۱۴ ) محمدجعفر نقوی

پیشنهاد
٦

بقبند :چادرشب، جاوند، روپوش مانندی از پشم و پنبه و مربع شکل برای نگه داشت لحاف وتشک یا حمل محصولاتی مثل علف. ( کلیدر، ج۶, ص۱۷۱۲ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

بقبند :چادرشب، جاوند، روپوش مانندی از پشم و پنبه و مربع شکل برای نگه داشت لحاف وتشک یا حمل محصولاتی مثل علف. ( کلیدر، ج۶, ص۱۷۱۲ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٧

جنم:حالت وطبیعت وصلت چیزی، ویژگی منحصر به فرد. نمونه:چشم های درشت سیاه وجنم نگاه پسر ملا معراج ( کلیدر، ج۶ص۱۷۱۰ )

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٩

گاو گم:رو به تاریکی، هوای تاریک روشن پیش از غروب. نمونه:روی در پهنای گنگ گاو گم شیب و نشیب بیابان ( کلیدر، ج۶ص۱۷۰۸ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٦

ترساندن:با تحکم دواندن وحرکت دادن، حرکت دادن با تهدید و تندی. نمونه:یا اینکه اسب و سوار می ترپاند میان بیابان ها. ( کلیدر، ج۶، ص۱۷۰۱ ) محمدجعفر نقوی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٨

کر کردن:از صدا انداختن، بی صدا کردن. نمونه:صدای درای اشتران را قربان بلوچ، کر کرده بود. ( کلیدر، ج۶، ص۱۶۶۶ ) محمدجعفر نقوی