برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

محمدرضا شریفی

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 to be involved in a difficult situation that you cannot get out of ١٤٠٠/٠٣/٢٦
|

2 to be involved in a difficult situation that you cannot get out of ١٤٠٠/٠٣/٢٦
|

3 وزن کشی ١٣٩٩/١٢/٠٨
|

4 feeling unhappy and disappointed
example: I was dismayed to find only one public university ranked near the top
١٣٩٩/١١/٢٦
|

5 زنگ(در مدرسه، مثلا زنگ چهارم تاریخ داریم) ١٣٩٩/١١/٢٦
|

6 to divulge the bad thing someone has done ١٣٩٩/١١/١٩
|

7 to divulge the bad thing someone has done ١٣٩٩/١١/١٩
|

8 he tightened his belt an extra notch
یک درجه ی دیگر کمربندش را محکم کرد
١٣٩٩/١١/١٧
|

9 کمی، یک کم
Those French fries were a tad greasy.
آن سیب زمینی سرخ کرده ها یک کم چرب بودند
١٣٩٩/١١/١٧
|

10 out of one's mind. See also spaz
خل و چل، شاسکول
١٣٩٩/١١/٠٨
|

11 پرخاشگری کردن ١٣٩٩/١١/٠٨
|

12 سوژه ١٣٩٩/١١/٠٨
|

13 to consider someone responsible for something; to blame something on someone ١٣٩٩/١١/٠٧
|

14 Light pollution can even have a disorienting effect on migratory birds.
آلودگی نوری حتی می تواند اثر سردرگم کننده ای بر پرنده های مهاجر داشته باشد
١٣٩٩/١٠/١٦
|

15 رو دادن ١٣٩٩/١٠/١٦
|

16 Owners claimed demurrage pursuant to clause 8 of the charter party.
مالکان بنابر ماده ی هشتم پیمان نامه ادعای غرامت کردند
١٣٩٩/١٠/١٦
|

17 the state of being confined in prison; imprisonment ١٣٩٩/١٠/١٦
|

18 the merger is not contrary to the public interest
مدیر مخالف مصلحت عمومی نیست
١٣٩٩/١٠/١٦
|

19 They blur the line between gamesmanship and cheating.
آنها خط بین ترفند زدن و تقلب کردن را محو کردند
١٣٩٩/١٠/١٦
|

20 قدر دان بودن، تحسن کردن، احترام گذاشتن
We salute you for your courage and determination.
ما قدردان شجاعت و جدیت شما هستیم
١٣٩٩/١٠/١٥
|

21 To recite a prayer of invocation or thanksgiving at meal time.
دعا کردن قبل از غذا
مثال:
Why do we say grace at dinner but not at lunch or ...
١٣٩٩/١٠/١٥
|

22 deserving hatred and contempt. ١٣٩٩/١٠/١٥
|

23 The answer seems almost self-evident, namely, yes.
جواب معمولا بدیهی به نظر می رسد، مثلا بله
١٣٩٩/١٠/١٤
|

24 the practice of spying or of using spies, typically by governments to obtain political and military information. ١٣٩٩/١٠/١٤
|

25 the cows mooed from the barn
گاو ها از داخل طویله ماما کردند
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

26 she's a loudmouthed wiseacre who thinks she is more amusing than she really is.
او یک عقل کل وراج است که فکر میکند بامزه تر از آن چیزی است که واقع ...
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

27 گنده دماغ، بد دماغ ١٣٩٩/١٠/٠٢
|

28 دندان نیش ١٣٩٩/١٠/٠١
|

29 She adored her elder brother, and she was devastated when he died.

او عاشق برادر بزرگترش بود و وقتی او مرد داغان شد.
١٣٩٩/٠٩/٢٩
|

30 definition : to cause one person, group, or thing to fight against or be in competition with another

It was a bitter civil war, that pitted ne ...
١٣٩٩/٠٩/٢٨
|

31 someone, usually your romantic or sexual partner, who you have a special relationship with, and who you know and love very much ١٣٩٩/٠٩/٢٥
|

32 آرزو به دل بودن ١٣٩٩/٠٩/٢٤
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 low key
• We will try to keep it low key.
• سعی میکنیم صدایش را در نیاوریم.
١٣٩٩/١١/١٩
|

2 second
• She seconded his nomination for chairman.
• از نامزدی او برای ریاست حمایت کرد
١٣٩٩/١١/١٩
|

3 escapee
• The escapee crossed the border with his family.
• فراری با خانواده اش از مرز رد شد
١٣٩٩/١١/١٩
|

4 stay put
• The policeman ordered him to stand up and stay put.
• پلیس به او دستور داد که بایستد و دست به کاری نزند.
١٣٩٩/١١/١٧
|

5 incur
• Any costs that you incur will be reimbursed in full.
• تمام هزینه هایی که شما متحمل می شوید به طور کامل بازپرداخت خواهد شد
١٣٩٩/١٠/١٦
|

6 combatant
• The battle was fierce, and many combatants on both sides were killed.
• نبرد سهمگین بود و بسیاری از رزمنده های هر دو طرف جنگ کشته شدند
١٣٩٩/١٠/١٦
|

7 implausible
• Margaret found his excuse somewhat implausible.
• مارگارت بهانه ی او را به گونه ای نامقبول یافت
١٣٩٩/١٠/١٦
|

8 siren
• The screaming siren of the ambulance woke up the household.
• آژیر پر سر وصدای آمبولانس اهالی خانه را بیدار کرد
١٣٩٩/١٠/١٦
|

9 clearance
• The pilot was granted clearance to land.
• به خلبان اجازه ی فرود داده شد
١٣٩٩/١٠/١٥
|

10 floorboard
• A shadow moves across the wall. A floorboard creaks.
• سایه‌ای روی دیوار حرکت می‌کند پارکتی جیر جیر می‌کند
١٣٩٩/١٠/١٤
|

11 omen
• He will regard your presence as an omen of good fortune.
• او حضور شما را به نشانه ای از اقبال نیک خواهد گرفت.
١٣٩٩/١٠/١٤
|

12 discreetly
• I took the phone, and she went discreetly into the living room.
• من تلفن را برداشتم و او ملاحظه کارانه به اتاق نشیمن رفت.
١٣٩٩/١٠/١٤
|

13 intrigued
• I'm intrigued to know what you thought of the movie.
• کنجکاوم بدانم درباره ی فیلم چه فکری می کردید.
١٣٩٩/١٠/١٤
|

14 woodsman
• A woodsman and his family dwelt in the middle of the forest.
• یک مرد جنگلی و خانواده اش در وسط جنگل زندگی می کردند
١٣٩٩/١٠/١٤
|

15 umbilical cord
• The midwife cut and tied off the baby's umbilical cord.
• قابله بند ناف نوزاد را برید و گره زد.
١٣٩٩/١٠/١٤
|

16 tollbooth
• Theres a tollbooth up ahead. Wheres the change?
• یک باجه ی عوارضی تو مسیرمان است، پول خرد کجاست؟
١٣٩٩/١٠/١١
|

17 silverware
• She placed silverware on a napkin before me.
• قاشق و چنگال را روی یک دستمال سفره جلوی من گذاشت
١٣٩٩/١٠/١١
|

18 snap
• Dry twigs snapped under our feet as we walked down the path.
• وقتی که در مسیر قدم می زدیم، شاخه ها زیر پایمان شکستند.
١٣٩٩/١٠/١١
|

19 loner
• He was a paradox—a loner who loved to chat to strangers.
• او یک تناقض بود، گوشه گیری که دوست داشت با غریبه ها چت کند
١٣٩٩/١٠/١١
|

20 pass out
• I wanted to throw up, pass out, scream and cry at the same time.
• همزمان می خواستم بال بیاورم، از حال بروم، جیغ بکشم و گریه کنم.
١٣٩٩/١٠/١١
|

21 obituary
• I didn't know one of our neighbors had died until I saw his obituary in the newspaper.
• من نمی دانستم که یکی از همسایگان ما فوت کرده بود، تا زمانی که آگهی فوت او را در روزنامه دیدم.
١٣٩٩/١٠/١١
|

22 cubicle
• The account managers work in cubicles, but the supervisors have their own offices.
• مدیران حساب در اتاقک ها کار می کنند، اما ناظران دفاتر خود را دارند.
١٣٩٩/١٠/١١
|

23 smarmy
• The waiters'manners are always so smarmy.
• رفتار پیشخدمت ها همیشه چاپلویانه است.
١٣٩٩/١٠/١٠
|

24 prude
• Alvin was fastidious and even a bit of a prude.
• آلوین سختگیر و حتی کمی بچه مثیت بود
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

25 acknowledge
• The professor was forced to acknowledge that the student had been correct after all.
• استاد در نهایت مجبور شد بپذیرد که سر آخر حق با دانشجو بوده است.
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

26 headhunter
• Unfortunately, the headhunter forgot to inform the candidate, so the meeting between the candidate and the client collapsed in misunderstanding.
• متاسفانه،متصدی کاریابی فراموش کرد که داوطلب را مطلع کند، بنابراین ملاقات بین داوطلب و موکل در سو تفاهم شکست خورد
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

27 overreact
• And he tended to overreact to any problems.
• و او تمایل داشت هر مشکلی را بزرگ جلوه دهد.
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

28 blessed
• Wishing you a blessed Christmas and a New Year filled with happy surprises.
• برایتان کریسمسی مبارک و سال جدیدی پر از شگفتی های خوش آرزومندم
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

29 groomsman
• We need one groomsman for each bridesmaid.
• برای هر ساقدوش عروس نیاز به یک ساقدوش داماد داریم
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

30 groomsman
• My friend Alan invited me to play the groomsman role on his wedding.
• دوستم آلن از من دعوت کرد تا نقش ساقدوش داماد را در عروسی او داشته باشم
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

31 back out
• Everything's arranged. It's too late to back out now.
• همه چیز ترتیب داده شده، برای کنار کشیدن خیلی دیر است
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

32 uvula
• If this is the tongue, then that must be the uvula.
• اگر این زبان است، پس آن یکی باید زبان کوچک باشد
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

33 raunchy
• Their stage act is a little too raunchy for television.
• صحنه ی نمایش آنها برای تلویزیون زیادی بی کلاس بود.
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

34 flier
• Do you have to print out a flier for everything?
• مجبوری برای هر چیزی تراکت چاپ کنی؟
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

35 block out
• It took me into other worlds, to help block out the pain.
• مرا به دنیاهای دیگر برد تا کمک کند درد را فراموش کنم.
١٣٩٩/١٠/٠٩
|

36 captive
• The captives were taken away in chains.
• اسرا به زنجیر کشیده شده بودند
١٣٩٩/١٠/٠٧
|

37 righteousness
• Benevolence, moral righteousness and propriety were three important components of Confucian ethics.
• خیرخواهی، درستکاری معنوی و نزاکت سه مولفه ی مهم نظام اخلاقی کنفوسیوس بودند.
١٣٩٩/١٠/٠٧
|

38 crave
• She hadn't been home for a long time, and she craved a good conversation with her dad.
• برای مدت زیادی خانه نرفته بود و آرزوی گفت و گو با پدرش را داشت
١٣٩٩/١٠/٠٥
|

39 spruce
• They've employed an advertising agency to spruce up the company image.
• آنها یک شرکت تبلیغاتی را به کار گماشتند تا دستی به سر و روی وجهه شرکت بکشد.
١٣٩٩/٠٩/٢٦
|

40 chunk
• A chunk of the profits went to charity.
• سهم عمده ای از منافع به خیریه اختصاص یافت.
١٣٩٩/٠٩/٢٦
|

41 insinuation
• I deeply resent the insinuation that I'm only interested in the money.
• من از این نیش و کنایه که فقط به پول علاقه دارم عمیقا دلخور می شوم
١٣٩٩/٠٩/٢٦
|