پیشنهادهای علی باقری (٣٨,٩٢٨)
آش و لاش: [عامیانه، کنایه ] به کلی متلاشی شده، له ولورده.
آشنایی دادن: [عامیانه، کنایه ] خود را معرفی کردن.
آش نذری: [عامیانه، اصطلاح] آشی که به نیت برآورده شدن دعایی بپزند.
آشنایی به روشنایی انداختن: پس از مدت ها تصادفی آشنایی را دیدن.
آشنا روشنا: [عامیانه، اصطلاح] دوست آشنا.
آش کشک خاله: [عامیانه، کنایه ] کار ناگزیر، تکلیفی که بر عهده ی کسی باشد.
آشغالی: [عامیانه، اصطلاح] سپور.
آش شله قلمکار: [عامیانه، کنایه ] بی نظم و قاعده.
آش دهن سوزی نبودن: [عامیانه، کنایه ] زیاد جالب نبودن، اهمیت زیادی نداشتن.
آش دهن سوز: [عامیانه، کنایه ] هر چیز مطلوب و پسندیده.
آش پشت پا: [عامیانه، اصطلاح] آشی که در روز سوم پس از رفتن مسافر بپزند و به فقرا بدهند.
آش آلو کردن: [عامیانه، کنایه ] خجالت زده کردن، کنفت کردن، سکه ی یک پول کردن.
آش پختن برای کسی: [عامیانه، کنایه ] کسی را برای آزار کسی برانگیختن، برای کسی توطئه ای ترتیب دادن.
آسیاب گردان: [عامیانه، اصطلاح] کسی که به خوبی از عهده ی کارها بر می آید.
آش آلو شدن: [عامیانه، کنایه ] خجالت زده شدن، سکه ی یک پول شدن، کنفت شدن.
آسمان غرمبه: [عامیانه، کنایه ] صدای رعد، تندر.
آسمان گرفتن: [عامیانه، اصطلاح] فراگرفته شدن آسمان با ابر یا مه.
آس و پاس: [عامیانه، کنایه ] در نهایت تهیدستی ، بینوا، مفلس.
آسمان ( و ) ریسمان: [عامیانه، کنایه ] حرف های بی ربط و صد تا یک قاز.
آسمان ( و ) ریسمان به هم بافتن: [عامیانه، کنایه ] حرف های بی سروته و بی ربط زدن.
آسمان سوراخ شدن: [عامیانه، کنایه ] رویداد بزرگ پیش آمدن.
آسمان را به زمین آوردن ( دوختن ) : [عامیانه، کنایه ] کار شگفت انگیز کردن.
آسمان را سِیر کردن: [عامیانه، کنایه ] سخت خوشنود بودن، لذت بسیار بردن.
آسمان جل: [عامیانه، کنایه] ندار، بی چیز، کسی که رواندازش آسمان است.
آسمان تا زمین: [عامیانه، کنایه ] تفاوت بسیار.
آسمان به زمین آمدن: [عامیانه، کنایه ] رویدادی مهم و عجیب پیش آمدن.
آستین سرخود: [عامیانه، کنایه ]هر چیزی که وسیله ی کاربردش همراهش است.
آسمان با زمین دوختن: [عامیانه، کنایه ] داشتن کمال مهارت در تیراندازی.
آسمان به ابرو پوشیدن: [عامیانه، کنایه ] پنهان ساختن امر آشکار.
آستین بر چشم گذاشتن: [عامیانه، کنایه ] پنهان گریستن.
آستین تر داشتن: [عامیانه، کنایه ] بسیار گریه کردن.
آستین بالا زدن: [عامیانه، کنایه ] آماده شدن، به کاری برخاستن، پا پیش گذاشتن
آستین افشاندن: [عامیانه، کنایه ] رقصیدن، انکارنمودن، انعام دادن. .
آزار داشتن: [عامیانه، کنایه ]انجام کاری به قصد اذیت دیگری، کرم داشتن.
آستین از چشم برداشتن: [عامیانه، کنایه ] آشکارا گریستن.
آستین از دهان برداشتن: [عامیانه، کنایه ] خندیدن.
آروغ بی جا زدن: [عامیانه، کنایه ] نابه جا سخن گفتن، نسنجیده کاری کردن.
آرواره ی کسی لق بودن: [عامیانه، کنایه ]سرنگهدار نبودن، پرچانه بودن.
آرد خود را بیختن و الک را آویختن: [عامیانه، ضرب المثل] کسی که وظایف زندگی اش را انجام داده و دیگر توقعی از او نیست.
آرتیست بازی: [عامیانه، کنایه ] انجام کارهای غیرعادی.
آدم مقوایی: [عامیانه، کنایه ]بی اراده، کسی که هیچ کاری نمی کند.
آدم نچسب: [عامیانه، کنایه ]کسی که جاذبه ای ندارد و علاقه دیگران را جلب نمی کند.
آدم کردن کسی: [عامیانه، کنایه ]کسی را تربیت کردن، سواد آموختن.
آدم عوضی: [عامیانه، کنایه ]کسی که ظاهرش با باطنش یکی نیست، بدطینت.
آدم قحطی: [عامیانه، کنایه ] کمیابی آدم های کارآمد.
آدم سر به راه: [عامیانه، کنایه ]شخص خوب و نجیب، کسی که مزاحم دیگران نیست.
آدم شش درچهار: [عامیانه، کنایه ]شخص کوچک اندام و ریزنقش.
آدم دو قازی: [عامیانه، اصطلاح] شخص بی سروپای بی ارزش.
آدم دیرجوش: [عامیانه، کنایه ] کسی که به سختی با دیگران انس می گیرد.
آدم ثانی: [عامیانه، مجاز] حضرت نوح.