پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
آقادایی را جنباندن: [عامیانه، کنایه ] حرکتی به خود دادن.
آقام که شما باشید: [عامیانه، کنایه ] خدمت شما عرض کنم.
آقا به کون کسی بستن: [عامیانه، کنایه ] کسی را که شایسته ی احترام نیست آقا خطاب کردن.
آقا چسونه: [عامیانه، اصطلاح] آدم حقیر و بی ارزش.
آقا دایی: [عامیانه، اصطلاح] نشیمنگاه، کون.
آقا بالاسر: [عامیانه، اصطلاح] امر و نهی کننده و مراقب.
آفتابی کردن: [عامیانه، کنایه ] پدیدار کردن.
آفتابی شدن: [عامیانه، کنایه ] پیدا و آشکار شدن، بیرون زدن آب قنات.
آفتابه دزد: [عامیانه، کنایه ] دزدی که به ربودن چیزهای بی ارزش بسنده می کند. دزد ناشی ، دزد تازه کار.
آفتابه گرفتن: [عامیانه، اصطلاح] آفتابه برداشتن.
آفتابه خرج لولهنگ کردن: [عامیانه، کنایه ] چیز با ارزشی را در بهای چیز بی ارزش دادن.
آفتابه برداشتن: [عامیانه، کنایه ] دست به آب رساندن، پابرهنه وسط حرف کسی دویدن. کار و طرحی را خراب کردن .
آفتابه خرج لحیم: [عامیانه، کنایه ] بیشتر بودن هزینه ی تعمیر چیزی از بهای نو آن. کنایه از بسیار کهنه و فرسوده، اسقاط که مخارج نگهداری آن بیش از ارزش خ ...
آفتابه آب کن: [عامیانه، کنایه ] پست ترین نوکر.
آفتاب نشین کردن کسی را: [عامیانه، کنایه ] از هستی ساقط کردن، خانه خراب کردن.
آفتاب لب بام: [عامیانه، کنایه ] پیری نزدیک به مرگ.
آفتاب کسی به زردی رسیدن: [عامیانه، کنایه ] به پایان رسیدن دوران زندگی و یا قدرت و نفوذ کسی. آفتاب کسی به زردی رسیدن ؛ کنایه است از هنگام بدبختی و ف ...
آفتاب گرفتن: عامیانه، اصطلاح] زیر آفتاب خوابیدن.
آفتاب کردن: [عامیانه، کنایه ] برای خشک کردن جلو آفتاب گذاشتن.
آفتاب رو: [عامیانه، اصطلاح] جایی که آفتاب بر آن بتابد.
آفتاب روی پشت بام جمع کردن: [عامیانه، کنایه ] کاملا تنگدست بودن.
آفتاب را به گز پیمودن: [عامیانه، کنایه ] کوشش بی هوده کردن.
آفتاب خوردن: [عامیانه، کنایه ] سختی کشیدن.
آفتاب چریدن: [عامیانه، کنایه ] بی کار بودن، چیزی برای خوردن نداشتن.
آفتاب به آفتاب:[ عامیانه، اصطلاح] هر روز.
آفتاب به ملاج کسی خوردن: [عامیانه، کنایه ] دیوانه شدن، خل شدن.
آفتابِ پس دیوار: [عامیانه، کنایه ] شامگاه.
آفتاب برِ دیوار آمدن: [عامیانه، کنایه ] به پایان آمدن عمر.
آفتاب از مغرب درآمدن: [عامیانه، کنایه ] روز قیامت، رویدادی شگرف پیش آمدن.
آفتاب از کدام طرف در آمده؟:[عامیانه، ضرب المثل] چه عجب از این طرف ها؟!.
آغا پنبه: [عامیانه، اصطلاح] زن بسیار سفیدرو، عروسک پنبه ای.
آغبانو: [عامیانه، اصطلاح] لقبی برای زنان محتشم و بزرگ.
آشیخ روباه: [عامیانه، اصطلاح] آب زیرکاه، مکار.
آشی شدن: [عامیانه، کنایه ] سوراخ سوراخ شدن بدن از ترکش های فراوان.
آش همان آش و کاسه همان کاسه: [عامیانه، ضرب المثل] چیزی تغییر نکرده.
آشی بودن زندگی: [عامیانه، کنایه ] نامساعد بودن حال و احوال.
آش هفت جوش: [عامیانه، کنایه ] قضیه ی پیچیده.
آشوب شدن دل: [عامیانه، کنایه ] دچار تهوع شدن.
آش و لاش: [عامیانه، کنایه ] به کلی متلاشی شده، له ولورده.
آشنایی دادن: [عامیانه، کنایه ] خود را معرفی کردن.
آش نذری: [عامیانه، اصطلاح] آشی که به نیت برآورده شدن دعایی بپزند.
آشنایی به روشنایی انداختن: پس از مدت ها تصادفی آشنایی را دیدن.
آشنا روشنا: [عامیانه، اصطلاح] دوست آشنا.
آش کشک خاله: [عامیانه، کنایه ] کار ناگزیر، تکلیفی که بر عهده ی کسی باشد.
آشغالی: [عامیانه، اصطلاح] سپور.
آش شله قلمکار: [عامیانه، کنایه ] بی نظم و قاعده.
آش دهن سوزی نبودن: [عامیانه، کنایه ] زیاد جالب نبودن، اهمیت زیادی نداشتن.
آش دهن سوز: [عامیانه، کنایه ] هر چیز مطلوب و پسندیده.
آش پشت پا: [عامیانه، اصطلاح] آشی که در روز سوم پس از رفتن مسافر بپزند و به فقرا بدهند.
آش آلو کردن: [عامیانه، کنایه ] خجالت زده کردن، کنفت کردن، سکه ی یک پول کردن.