پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
آی زرشک: [عامیانه، اصطلاح] نگا. آی زکی.
آهوی خاور: [عامیانه، کنایه ] آفتاب.
آهوی مانده گرفتن: [عامیانه، کنایه ] بی انصافی کردن، عاجزکشی کردن.
آهنگ ریپ دار: [عامیانه، اصطلاح] آهنگی که یک ضرب آن کم باشد.
آهو چشم: [عامیانه، کنایه ] معشوق، شاهد.
آه نداشتن که با ناله سودا کردن: [عامیانه، ضرب المثل] نگا. آه در بساط نداشتن.
آهن کهنه به حلوا دادن: [عامیانه، کنایه ] معامله ی پرسود کردن.
آویزان کسی شدن: [عامیانه، کنایه ] طفیلی کسی شدن.
آه از نهاد کسی برآمدن: [عامیانه، کنایه ] نهایت تاسف به کسی دست دادن.
آوردن: [عامیانه، اصطلاح ] باعث شدن، ایجاد کردن.
آواز شدن: [عامیانه، کنایه ] شهره شدن.
آواز کوچه باغی: [عامیانه، کنایه ] آوازی که جاهل ها می خوانند و یکی از گوشه های دستگاه شور است.
آواز دهل: [عامیانه، کنایه ] چیزی که تنها سخن گفتن درباره ی آن جالب است، نه خودش = چیزی که از آن سخن زیاد می گویند اما واقعیت آنچنانی ندارد.
آواز دادن: [عامیانه، کنایه ] خواستن.
آوار شدن سر کسی: [عامیانه، کنایه ] بی خبر نزد کسی در آمدن.
آواز خر در چمن: [عامیانه، کنایه ] آواز ناخوش و گوش خراش.
آن کاره: [عامیانه، اصطلاح] اهل آن کار ( کار بد ) .
آن ها را خانم زاییده، ماها را کلفت؟ : [عامیانه، ضرب المثل] چرا آن ها را بر ما ترجیح می دهند؟ چرا به ما اجحاف می کنند؟.
آن سفر: [عامیانه، اصطلاح ] آن بار، آن دفعه.
آنکادر کردن: [عامیانه، اصطلاح] اصطلاحی در ارتش برای جمع کردن رختخواب.
آن روی کسی بالا آمدن: [عامیانه، کنایه ] خشمگین شدن.
آن سرش ناپیدا بودن: [عامیانه، کنایه ] برای نشان دادن حد کمال و مبالغه به کار می رود.
آنجا رفتن که عرب نی انداخت: [عامیانه، کنایه ] به جایی دور و بی بازگشت رفتن.
آن چنانی: [عامیانه، اصطلاح] چنانکه خود می دانی، بسیار گران بها، بسیار عجیب.
آمد نیامد داشتن: [عامیانه، کنایه ] روی دادن واقعه ای که احتمال فرخنده و نحس بودن هر دو در آن هست.
آمیزقلمدون: [عامیانه، اصطلاح] میرزا بنویس، کاتب.
آمدن ( چیزی ) به کسی: تناسب داشتن ( چیزی ) به کسی.
آمد نیامد: [عامیانه، اصطلاح] فرخنده بودن و نبودن.
آمدن: [عامیانه، اصطلاح] آغاز به کاری کردن.
آمدکار: [عامیانه، اصطلاح] شگون، فال نیک، خجستگی.
آمد کردن: [عامیانه، اصطلاح] رخ دادن واقعه ای خجسته.
آمد داشتن: [عامیانه، اصطلاح] فرخنده و میمون بودن.
آمد: [عامیانه، اصطلاح] فرخندگی، خوش قدمی.
آمپر کسی بالا رفتن: [عامیانه، کنایه ] از کوره در رفتن.
آمپر کسی بالا رفتن: [عامیانه، کنایه ] از کوره در رفتن.
آلونک نشین: [عامیانه، اصطلاح] ساکنان حواشی شهرها که در اتاقک های آلونک وار زندگی می کنند.
آلت فعل: [عامیانه، اصطلاح] وسیله ی انجام کار.
آلنگ دولنگ: [عامیانه، اصطلاح] چیزهای بیهوده ای که به عنوان زینت به چیزی می آویزند.
آلبالو گیلاس چیدن: [عامیانه، کنایه ] نگاه کردن و ندیدن.
آلت دست کسی شدن: [عامیانه، کنایه ] مورد سوء استفاده قرار گرفتن.
آلامد: [عامیانه، اصطلاح] باب روز، به رسم معمول.
آلاف و الوف: [عامیانه، اصطلاح] مال و ثروت، جاه و مقام. .
آلاخون ( و ) والاخون: [عامیانه، اصطلاح] دربه در، سرگردان، آواره.
آگوز: [عامیانه، اصطلاح] لقب ریشخندآمیز برای مرد ریزنقش و متکبر.
آلاپلنگی: [عامیانه، اصطلاح] مثل پوست پلنگ، گل باقالی.
آکله فرنگی: [عامیانه، اصطلاح] سیفلیس.
آکِله: [عامیانه، اصطلاح] جذام، زن سلیطه.
آکَل: [عامیانه، اصطلاح] آقای کربلایی.
آک بند: [عامیانه، اصطلاح] نو واستفاده نشده، هنوز از جعبه بیرون آورده نشده، دست اول.
آقایی فرمودن: [عامیانه، کنایه ] لطف کردن، محبت کردن.