پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
این پهلو آن پهلو شدن: [عامیانه، کنایه ] این دنده آن دنده شدن، غلتیدن از پهلویی به پهلوی دیگر .
این پا آن پا کردن: [عامیانه، کنایه ] دودل بودن، وقت تلف کردن .
این تن بمیرد: [عامیانه، کنایه ] سوگندی که یا در اصرار و یا در اثبات حرف خود یاد می کنند .
این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست: [عامیانه، ضرب المثل] از این گرفتاری به سادگی دفعات پیش رها نمی توان شد .
این تن را کفن کردی: [عامیانه، کنایه ] نگا. این تن بمیرد .
این جور که بویش می آید: [عامیانه، کنایه ] چنان که از ظواهر امر پیدا است، از فرار معلوم .
این خط و این نشان: [عامیانه، کنایه ] عبارتی تهدیدگونه برای منع کسی از چیزی یا انجام کاری، نگویی که نگفتم.
این خاکدان: [عامیانه، کنایه ] دنیا .
این در و آن در زدن: برای انجام کاری کوشش بسیار کردن .
این دست و آن دست کردن: [عامیانه، کنایه ] وقت تلف کردن، وقت کشتن، به عقب انداختن .
این دو کله دار: [عامیانه، کنایه ] خورشید و ماه .
این دنده آن دنده شدن: [عامیانه، کنایه ] نگا. این پهلو آن پهلو شدن .
این کلاه آن کلاه کردن: [عامیانه، کنایه ] قرضی را با قرض دیگری پرداختن، از ریش برداشتن روی سبیل گذاشتن، کلاه تقی را سر نقی گذاشتن .
این سفر: [عامیانه، کنایه ] این بار .
این هلو این هم گلو: [عامیانه، ضرب المثل] مثل آب خوردن، انجام این کار بسیار آسان است .
این و آن را دیدن: [عامیانه، کنایه ] برای انجام کاری از همه کمک گرفتن .
ای والله: [عامیانه، اصطلاح] در مقام تایید و اعتراف به برتری کسی گفته می شود، آری به خدا .
ای والله گفتن: [عامیانه، کنایه ] به برتری کسی بر خود اقرار کردن.
از چاله در آمدن و به چاه افتادن: [عامیانه، کنایه ] از باران به ناودان پناه بردن .
از چپ و راست: [عامیانه، اصطلاح] از همه سو، از همه جا .
از جنب و جوش افتادن: [عامیانه، کنایه ] آرام گرفتن، شور و هیجان خود را از دست دادن .
از جیب خوردن: [عامیانه، کنایه ] در آمد نداشتن، از بس انداز خرج کردن .
از جیب رفتن: [عامیانه، کنایه ] سود یا لذتی را از کف دادن .
از جگر گذشتن: [عامیانه، کنایه ] نامردی کردن .
از جلوی کسی در آمدن: [عامیانه، کنایه ] در برابر کسی مقاومت کردن
از جا پریدن: [عامیانه، کنایه ] یکه خوردن، عصبی شدن .
از جایی آب خوردن: [عامیانه، کنایه ] ناشی از چیزی بودن .
از جا در رفتن: [عامیانه، کنایه ] کنترل خود را ناگهان از دست دادن، ناگهان خشمگین شدن .
از ته دل: [عامیانه، کنایه ] از سر صدق و صفا .
از ته ریش گذشتن: [عامیانه، کنایه ] فریب دادن .
از تک و تا نینداختن خود: [عامیانه، کنایه ] از رو نرفتن، جا نزدن، خود را نباختن .
از تو به خیر و از ما به سلامت: [عامیانه، ضرب المثل] ما را از این پس با یکدیگر کاری نیست .
از تو چه پنهان: [عامیانه، کنایه ] راستش را بخواهی .
از ترس مار توی دهان اژدها رفتن: [عامیانه، کنایه ] از باران به ناودان پناه آوردن .
از تعجب شاخ در آوردن: [عامیانه، کنایه ] بسیار شگفت زده شدن .
از پشه گوشت کبابی خواستن: [عامیانه، کنایه ] خواهش یا انتظاری نابه جا و نشدنی داشتن .
از پیش بردن: [عامیانه، کنایه ] با موفقیت انجام دادن .
از پشت کوه آمدن: [عامیانه، کنایه ] بی خبر از آداب و رسوم بودن، دهاتی بودن .
از پس چیزی ( کسی ) بر آمدن: [عامیانه، کنایه ] توان انجام کاری را داشتن، توان هماوردی با کسی را داشتن .
از پشت خنجر زدن: [عامیانه، کنایه ] به نامردی به کسی آسیب رساندن یا او را از پای در آوردن . کسی را به نامردی زیان رساندن یا از پای درآوردن. از اعتماد ...
از پاشنه در کردن: [عامیانه، کنایه ] پیاده راه درازی را طی کردن .
از پا ننشستن: [عامیانه، کنایه ] سماجت ورزیدن، از کوشش دست نکشیدن .
از پارو بالا رفتن پول: [عامیانه، کنایه ] ثروت بسیار داشتن .
از پاشنه در آوردن: [عامیانه، کنایه ] به هر گوشه و کنار سر کشیدن .
از پا در آوردن: [عامیانه، کنایه ] سخت فرسوده و از کار افتاده کردن .
از پا درآمدن: [عامیانه، کنایه ] افتادن، سخت خسته و درمانده شدن .
از بی کفنی زنده بودن: [عامیانه، کنایه ] بی نهایت فقیر و نیازمند بودن .
از بیخ عرب بودن: [عامیانه، کنایه ] یکسره منکر شدن، به کلی زیر چیزی زدن .
از بی کاری مگس پراندن: [عامیانه، کنایه ] بی کار و بدون سرگرمی ماندن .
از بیخ: [عامیانه، اصطلاح] یکسره، به کلی، کاملن.