پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
انگشت شمار: [عامیانه، اصطلاح] کم، معدود .
انگشت زدن: [عامیانه، کنایه ] انگشت در چیزی فرو بردن، امضاء کردن با اثر انگشت .
انگشت رساندن: [عامیانه، کنایه ] دست درازی کردن، دست زدن .
انگشت روی چیزی گذاشتن: [عامیانه، کنایه ] موضوعی را مورد توجه قرار دادن .
انگشت پیچ: [عامیانه، اصطلاح] نوعی گز رقیق.
اگشت توی شیر زدن و مایه گرفتن برای کسی: [عامیانه، ضرب المثل] برای کسی نقشه کشیدن، از کسی بد گفتن.
انگشت در سوراخ مار کردن: [عامیانه، کنایه ] دانسته خود را هلاک کردن .
انگشتر پا: [عامیانه، کنایه ] چیز بی ارزش . ( ( واسه همین بود که عربها نخریدنش. اونا کارشون خریدن دختره. بیوه نمیخرن. چه دردسرت بدم، زیور تو دست میر ...
انگشت به دهان نهادن: [عامیانه، کنایه ] متحیر ماند.
انگشت خوردن: [عامیانه، کنایه ] افسوس خوردن، پشیمان بودن.
انگشت به دندان گزیدن: [عامیانه، کنایه ] متحیر شدن، حسرت خوردن .
انگشت به دهان: [عامیانه، کنایه ] حیرت زده، سرگشته .
انگشت بلند کردن: [عامیانه، کنایه ] اجازه ی سخن خواستن .
انگشت بر حرف نهادن: [عامیانه، کنایه ] ایراد گرفتن، نکته گیری کردن، اعتراض کردن .
اَنَک کردن: [عامیانه، کنایه ] تحقیر کردن، خجالت دادن .
انکر منکر: [عامیانه، اصطلاح] بسیار زشت و بدترکیب .
اَنف کسی معیوب بودن: [عامیانه، کنایه ] ابله بودن، خل بودن
اَنَک شدن: [عامیانه، کنایه ] تحقیر شدن، خجالت کشیدن .
انسان بودن: [عامیانه، کنایه ] شریف و درست بودن .
انسان: [عامیانه، کنایه ] آدم خوب و پایبند به اصول اخلاقی .
انداختن توی هچل: [عامیانه، کنایه ] دچار دردسر و ناراحتی کردن .
انداختنی: [عامیانه، کنایه ] جنس نامرغوب .
انداختن باد به غبغب: [عامیانه، کنایه ] تکبر کردن، قیافه گرفتن .
انداختن پشت گوش: [عامیانه، کنایه ] سهل انگاری کردن، دیر انجام دادن، کوتاهی کردن .
امن و امان: [عامیانه، کنایه ] بدون بیم و هراس .
اُمُل: [عامیانه، کنایه ] عقب افتاده، قدیمی .
امشی زدن: [عامیانه، کنایه ] ( به زبان داش مشدی ها ) کنایه از کشتن، بی حال کردن .
امروزه روز: [عامیانه، کنایه ] این روزها، در این دوره و زمانه.
امان کسی را بریدن: [عامیانه، کنایه ] کسی را درمانده و بیچاره کردن .
اما توی کار آوردن: [عامیانه، کنایه ] شک و تردید درست کردن، اشکال تراشی کردن .
امان دادن: [عامیانه، کنایه ] کسی را پناه دادن، از گناه کسی گذشتن .
اما گذاشتن: [عامیانه، اصطلاح] اشکال تراشی، ایجاد شبهه .
اوضاع احوال: [عامیانه، اصطلاح] وضع و حال .
اوف شدن: [عامیانه، کنایه ] ( به زبان کودکان ) زخم شدن، درد داشتن.
اوضاع کسی را بی ریخت کردن: [عامیانه، کنایه ] زندگی کسی را آشفته کردن، کاسه کوزه ی کسی را به هم ریختن .
اول دشت: [عامیانه، کنایه ] ( نزد کسبه ) نخستین فروش بامداد .
اول چلچلی: [عامیانه، اصطلاح] تازه به چهل سالگی رسیدن ( اول بلوغ و خوشی ) .
اوقات تلخی: [عامیانه، اصطلاح] ترش رویی، عصبانیت .
اهل بخیه: [عامیانه، کنایه ] وارد در کار، اهل فن .
اهل حال: [عامیانه، کنایه ] دوستدار تفریح و خوش گذرانی .
اهل دود: [عامیانه، کنایه ] سیگاری .
اهل عمل: [عامیانه، کنایه ] کسی که کم تر حرف می زند و بیش تر عمل می کند
اهل کاری بودن: [عامیانه، کنایه ] وارد بودن در کاری .
اهل محل: [عامیانه، اصطلاح] همه ی کسانی که در یک محل کار یا زندگی می کنند .
اهل کوفه: [عامیانه، کنایه ] سست پیمان، بی وفا و غیرقابل اعتماد .
اهل و نا اهل: [عامیانه، کنایه ] کس و ناکس، نجیب و نانجیب .
اهل نشست: [عامیانه، کنایه ] تارک دنیا، گوشه نشین .
ای داد بیداد: [عامیانه، کنایه ] کلامی است که به هنگام حسرت و افسوس می گویند .
اهل هیچ فرقه ای نبودن: [عامیانه، کنایه ] به کارها و چیزهایی که ناباب شمرده می شوند معتاد نبودن .
این به آن در: [عامیانه، کنایه ] چیزی که عوض دارد گله ندارد، در مقام انجام عمل متقابل می گویند .