پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٧٦٣)

بازدید
٤٠,٢٢٤
تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

انگشت شمار: [عامیانه، اصطلاح] کم، معدود .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

انگشت زدن: [عامیانه، کنایه ] انگشت در چیزی فرو بردن، امضاء کردن با اثر انگشت .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

انگشت رساندن: [عامیانه، کنایه ] دست درازی کردن، دست زدن .

پیشنهاد
١

انگشت روی چیزی گذاشتن: [عامیانه، کنایه ] موضوعی را مورد توجه قرار دادن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٢

انگشت پیچ: [عامیانه، اصطلاح] نوعی گز رقیق.

پیشنهاد
١

اگشت توی شیر زدن و مایه گرفتن برای کسی: [عامیانه، ضرب المثل] برای کسی نقشه کشیدن، از کسی بد گفتن.

پیشنهاد
١

انگشت در سوراخ مار کردن: [عامیانه، کنایه ] دانسته خود را هلاک کردن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

انگشتر پا: [عامیانه، کنایه ] چیز بی ارزش . ( ( واسه همین بود که عربها نخریدنش. اونا کارشون خریدن دختره. بیوه نمیخرن. چه دردسرت بدم، زیور تو دست میر ...

پیشنهاد
١

انگشت به دهان نهادن: [عامیانه، کنایه ] متحیر ماند.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

انگشت خوردن: [عامیانه، کنایه ] افسوس خوردن، پشیمان بودن.

پیشنهاد
١

انگشت به دندان گزیدن: [عامیانه، کنایه ] متحیر شدن، حسرت خوردن .

پیشنهاد
١

انگشت به دهان: [عامیانه، کنایه ] حیرت زده، سرگشته .

پیشنهاد
٠

انگشت بلند کردن: [عامیانه، کنایه ] اجازه ی سخن خواستن .

پیشنهاد
٣

انگشت بر حرف نهادن: [عامیانه، کنایه ] ایراد گرفتن، نکته گیری کردن، اعتراض کردن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اَنَک کردن: [عامیانه، کنایه ] تحقیر کردن، خجالت دادن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

انکر منکر: [عامیانه، اصطلاح] بسیار زشت و بدترکیب .

پیشنهاد
١

اَنف کسی معیوب بودن: [عامیانه، کنایه ] ابله بودن، خل بودن

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اَنَک شدن: [عامیانه، کنایه ] تحقیر شدن، خجالت کشیدن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٥

انسان بودن: [عامیانه، کنایه ] شریف و درست بودن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

انسان: [عامیانه، کنایه ] آدم خوب و پایبند به اصول اخلاقی .

پیشنهاد
١

انداختن توی هچل: [عامیانه، کنایه ] دچار دردسر و ناراحتی کردن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

انداختنی: [عامیانه، کنایه ] جنس نامرغوب .

پیشنهاد
١

انداختن باد به غبغب: [عامیانه، کنایه ] تکبر کردن، قیافه گرفتن .

پیشنهاد
١

انداختن پشت گوش: [عامیانه، کنایه ] سهل انگاری کردن، دیر انجام دادن، کوتاهی کردن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٢

امن و امان: [عامیانه، کنایه ] بدون بیم و هراس .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اُمُل: [عامیانه، کنایه ] عقب افتاده، قدیمی .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

امشی زدن: [عامیانه، کنایه ] ( به زبان داش مشدی ها ) کنایه از کشتن، بی حال کردن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٢

امروزه روز: [عامیانه، کنایه ] این روزها، در این دوره و زمانه.

پیشنهاد
١

امان کسی را بریدن: [عامیانه، کنایه ] کسی را درمانده و بیچاره کردن .

پیشنهاد
١

اما توی کار آوردن: [عامیانه، کنایه ] شک و تردید درست کردن، اشکال تراشی کردن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

امان دادن: [عامیانه، کنایه ] کسی را پناه دادن، از گناه کسی گذشتن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اما گذاشتن: [عامیانه، اصطلاح] اشکال تراشی، ایجاد شبهه .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اوضاع احوال: [عامیانه، اصطلاح] وضع و حال .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اوف شدن: [عامیانه، کنایه ] ( به زبان کودکان ) زخم شدن، درد داشتن.

پیشنهاد
١

اوضاع کسی را بی ریخت کردن: [عامیانه، کنایه ] زندگی کسی را آشفته کردن، کاسه کوزه ی کسی را به هم ریختن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اول دشت: [عامیانه، کنایه ] ( نزد کسبه ) نخستین فروش بامداد .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٠

اول چلچلی: [عامیانه، اصطلاح] تازه به چهل سالگی رسیدن ( اول بلوغ و خوشی ) .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اوقات تلخی: [عامیانه، اصطلاح] ترش رویی، عصبانیت .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٥

اهل بخیه: [عامیانه، کنایه ] وارد در کار، اهل فن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٦

اهل حال: [عامیانه، کنایه ] دوستدار تفریح و خوش گذرانی .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اهل دود: [عامیانه، کنایه ] سیگاری .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اهل عمل: [عامیانه، کنایه ] کسی که کم تر حرف می زند و بیش تر عمل می کند

پیشنهاد
١

اهل کاری بودن: [عامیانه، کنایه ] وارد بودن در کاری .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٠

اهل محل: [عامیانه، اصطلاح] همه ی کسانی که در یک محل کار یا زندگی می کنند .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اهل کوفه: [عامیانه، کنایه ] سست پیمان، بی وفا و غیرقابل اعتماد .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اهل و نا اهل: [عامیانه، کنایه ] کس و ناکس، نجیب و نانجیب .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

اهل نشست: [عامیانه، کنایه ] تارک دنیا، گوشه نشین .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٣

ای داد بیداد: [عامیانه، کنایه ] کلامی است که به هنگام حسرت و افسوس می گویند .

پیشنهاد
١

اهل هیچ فرقه ای نبودن: [عامیانه، کنایه ] به کارها و چیزهایی که ناباب شمرده می شوند معتاد نبودن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٤

این به آن در: [عامیانه، کنایه ] چیزی که عوض دارد گله ندارد، در مقام انجام عمل متقابل می گویند .