پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
بار شدن بر کسی ؛ کل شدن بر کسی ، اَنگل شدن بر او. تحمیل شدن بر او. رجوع به �بار� شود.
بار شیشه : [عامیانه، کنایه ] بار شکستنی، کودک در شکم مادر.
بار سرکه: [عامیانه، کنایه ] نگا. ترش ابرو.
بار خود را بار کردن : [عامیانه، کنایه ] ( از راه نامشروع ) به پول و ثروت رسیدن.
بار خود را بستن : [عامیانه، کنایه ] از منبعی استفاده کردن و توانگر شدن.
بارانی : [عامیانه، اصطلاح] اصطلاح دختران دانش آموز : دوست صمیمی و محبوب.
باربند : [عامیانه، اصطلاح] جای نهادن و بستن بار .
بار انداختن : [عامیانه، کنایه ] توقف و اقامت کردن.
بارانداز : [عامیانه، اصطلاح] جای پیاده کردن بار.
بار آوردن: [عامیانه، کنایه ] تربیت کردن، ایجاد کردن، تولید کردن، نتیجه دادن، سبب شدن.
باران خوردن : [عامیانه، کنایه ] در زیر باران قرار گرفتن و خیس شدن.
باد هوا خوردن : [عامیانه، کنایه ] درماندگی و فقر کامل داشتن.
بادمجان دور قاب چین: [عامیانه، کنایه ] آدم چاپلوس ، متملق، سبزی پاک کن.
با دم خود گردو شکستن: [عامیانه، کنایه ] سخت شادمان و خوشحال بودن. با دم گردو شکستن ( با دمش گردو میشکنه ) در نهایت از پیش آمدی خرسند بودن نظیر: در ...
با دست و پا: [عامیانه، کنایه ] آدم زرنگ .
باد رها کردن : [عامیانه، اصطلاح] رها کردن باد شکم، تیز در کردن.
پنبه لحاف کهنه باد دادن ؛ کنایه از به پدران مرده خود افتخار کردن. با ذلت و فقر خود به آبا و اجداد خود بالیدن و افتخار کردن
باد توی گلو انداختن: [عامیانه، کنایه ] نگا. باد به غبغب انداختن.
باد توی سرنا کردن : [عامیانه، کنایه ] اسرار کسی را فاش کردن.
باد به غبغب انداختن : [عامیانه، کنایه ] تکبر کردن، خودخواهی نشان دادن.
باد به آستین کسی کردن : [عامیانه، کنایه ] کسی را به کاری تحریک کردن ( شیر کردن ) .
باد به پشت کسی خوردن: [عامیانه، کنایه ] بر اثر بیکاری تنبل و تن پرور شدن.
باد به آستین انداختن:[عامیانه، اصطلاح] فخر فروختن، خودخواهی کردن.
با خرس توی جوال رفتن: [عامیانه، کنایه ] با آدم ناجور همدم و همکار شدن. با مردی خشن در افتادن.
باخت: [عامیانه، اصطلاح] آنچه باخته باشند، زیان.
باج سبیل : [عامیانه، کنایه ] چیزی که به ناحق به اشخاص قلدر و مقتدر باید داد.
باج به شغال دادن: [عامیانه، کنایه ] به شخصی پست رشوه دادن.
باب دهان : [عامیانه، اصطلاح] موافق سلیقه، مطابق میل، خوشایند.
باب طبع : [عامیانه، اصطلاح] موافق میل، مطابق سلیقه.
بابا ننه دار : [عامیانه، اصطلاح] خانواده دار، اصیل، صاحب نام و نشان
با آتش بازی کردن: [عامیانه، کنایه ] به کاری پر خطر پرداختن
( اقتصاد ) به معنای گرفتن قصد، و قصد به معنای میانه است ، پس اقتصاد به معنای میانه روی در ا مور و پرهیز از افراط و تفریط در امور است ، و امت مقتصده ا ...
اله و بله کردن: [عامیانه، کنایه ] لاف زدن، چنین و چنان گفتن . این کنایه هم ترکی است . اصل آن ایله و بئله کردن می باشد . به معنی چنین و چنان کردن. ...
الیسون و ولیسون: [عامیانه، کنایه ] وردی است که برای کسانی که منتظرشان هستند می خوانند .
اله و بله: [عامیانه، کنایه ] چنین و چنان . اِله در زبان ترکی یعنی" این چنین و این چنان " و "بِلَه " در زبان ترکی یعنی آن چنان .
الواتی کردن: [عامیانه، کنایه ] عیاشی و هرزگی کردن .
الو گرفتن: [عامیانه، کنایه ] آتش گرفتن، ( کنایه از شدت خشم و عصبانیت ) .
الو: [عامیانه، اصطلاح] شعله ی آتش، در پاسخ به زنگ تلفن یا خانه می گویند ( یعنی می شنوم ) .
الف شدن اسب: [عامیانه، کنایه ] هر دو پا بلند کردن اسب .
الفرار: [عامیانه، اصطلاح] گریز، بگریز ! .
الف الف کردن: [عامیانه، کنایه ] قاچ قاچ کردن .
الف به خاک کشیدن: [عامیانه، کنایه ] خجالت کشیدن .
الف: قاچ خربزه و از این قبیل، بچه ی کوچک، سیخ، راست .
الدنگ: [عامیانه، کنایه ] بیکاره، مفتخور، بی غیرت .
الدرم بلدرم کردن: [عامیانه، کنایه ] بد و بیراه گفتن، ناسزا گفتن . این کنایه یک کنایه ترکی است . اصلش" اؤلدورَّم و بئلدیرَّم " به معنی " می کُشم و حا ...
الحق و الانصاف: [عامیانه، اصطلاح] انصافاً، حقاً .
التفاتی: [عامیانه، اصطلاح] داده شده، مرحمتی، اعطا شده .
الاو للا [عامیانه، کنایه ] ( به خدا که این است و جز این نیست ) به هنگام اصرار و یکدنگی می گویند .
البرز: [عامیانه، کنایه ] بلندقامت، دلیر .
الانه: [عامیانه، اصطلاح] همین حالا، هم اکنون .