پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٧٦٣)

بازدید
٤٠,٢١٠
تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٣

بلا تکلیف: [عامیانه، اصطلاح] کاری که معلوم نیست چه باید بشود، کسی که نمی داند چه باید بکند.

پیشنهاد
١

بلا به سر کسی آوردن: [عامیانه، کنایه ] کسی را به زحمت و دردسر انداختن، به کسی آسیب رساندن.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
-٢

بلا : [عامیانه، اصطلاح]آدم حیله گر، زرنگ، آسیب، زیان، آزار.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بلا به دور: [عامیانه، اصطلاح] بلاها دور باد.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٢

بُل : [عامیانه، اصطلاح]چیز مفت، موقع مناسب، بهانه. بُل در زبان ترکی به چیزی گفته می شود که که به وفور پیدا شود . در مقام دعا گفته می شود " روزون بُل ...

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بگیر و ببند: [عامیانه، اصطلاح] توقیف و حبس، حکومت نظامی.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بگو مگو: [عامیانه، اصطلاح] جر و بحث، مشاجره.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بگیر بگیر: [عامیانه، اصطلاح] بازداشت افراد بسیار، توقیف گروهی.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بکن نکن : [عامیانه، اصطلاح]امر و نهی .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بکوب بکوب: [عامیانه، اصطلاح] با شتاب، تند و تند.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بگو بخند : [عامیانه، اصطلاح]خوش مشرب، بذله گو.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بکسل کردن: [عامیانه، اصطلاح] چیزی را به دنبال خود کشیدن و بردن.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بکُش بکُش : [عامیانه، اصطلاح]دعوا و مرافعه جمعی تا حد کشتن.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بفهمی نفهمی: [عامیانه، اصطلاح] مختصر، کم، نامحسوس، تااندازه ای.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٠

بفرما : [عامیانه، اصطلاح]زدن تعارف کردن .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٢

بغلی : [عامیانه، اصطلاح]چیز کوچکی که در بغل جا بگیرد، بطری کوچک .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بغل دست : [عامیانه، اصطلاح]کنار دست، پهلوی دست.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بغل زدن: [عامیانه، اصطلاح] زیر بازو گرفتن.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بغل پر کن: [عامیانه، اصطلاح] دختر یا زن چاق.

پیشنهاد
٢

بغل خوابی کردن: [عامیانه، اصطلاح] نزدیکی کردن.

پیشنهاد
١

بغض کسی ترکیدن : [عامیانه، کنایه ]از حالت گرفتگی و تاثر به گریه افتادن.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٣

بغ کردن: [عامیانه، اصطلاح] چهره درهم کشیدن، ترشرو شدن.

پیشنهاد
٢

بغداد کسی را آباد کردن: [عامیانه، کنایه ] شکم گرسنه ی کسی را سیر کردن.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٠

بغض کردن : [عامیانه، اصطلاح]متاثر و غمگین شدن و به خود فرو رفتن.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بغداد آباد : [عامیانه، اصطلاح]شکم سیر.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بغداد خراب: [عامیانه، اصطلاح] شکم گرسنه.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بشور و بپوش: [عامیانه، کنایه ] جامه ای که پس از شسته شدن نیازمند اتو شدن نیست.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بسم الله: [عامیانه، اصطلاح] جمله ای که هنگام آغاز به کاری و یا به هنگام تعجب و حیرت می گویند، بفرمائید ! این گوی و این میدان.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بسلامت : [عامیانه، اصطلاح]همراه با تندرستی، تندرست، در پاسخ به خداحافظی گفته می شود.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٠

بسلامتی : [عامیانه، اصطلاح]سلامتی دادن، هنگام نوشیدن شراب به یکدیگر می گویند.

پیشنهاد
١

بستن خود به کسی: [عامیانه، کنایه ] خود را به کسی منتسب کردن ( نسبت دادن ) .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بستن دست کسی: [عامیانه، کنایه ] از پشت در انجام کاری از کسی پیش بودن ( بهتر بودن ) .

پیشنهاد
١

بستن به ریش کسی: [عامیانه، کنایه ] زنی را به مردی انداختن، با فریب کسی را به کاری واداشتن.

پیشنهاد
١

بستن به ناف کسی: [عامیانه، کنایه ] به کسی خوراندن، به کسی نسبت دادن.

پیشنهاد
١

بستن کسی به دم خود : [عامیانه، کنایه ]همیشه کسی را همراه داشتن ( با خود بردن ) .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٣

بستری : [عامیانه، اصطلاح]خوابیده در بستر، بیمار.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بست زدن: [عامیانه، اصطلاح] کشیدن یک بست تریاک.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

بست نشستن : [عامیانه، اصطلاح]پناه بردن به بست برای در امان ماندن از تعرض.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٢

بست: [عامیانه، اصطلاح] محلی در جاهای مقدس یا دیگر که شخص در آنجا از تعرض در امان می ماند، تکه ی کوچکی از تریاک.

پیشنهاد
١

بساط در آوردن : [عامیانه، کنایه ]الم شنگه راه انداختن، رسوایی به بار آوردن.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٠

بساط : [عامیانه، کنایه ]جایی در کنار خیابان که دستفروشان کالاهای خود را عرضه می کنند.

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٠

بساز و بفروش : [عامیانه، کنایه ]ساختن خانه ی بدون استحکام به قصد فروش .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

راغب در مفردات خود می گوید: لفظ ( حکم ) در اصل به معنای منع به منظور اصلاح است ، و به همین جهت لگام حیوان را ( حکمة الدابة ) - به فتح حأ و کاف - نامی ...

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٢

راغب گفته است کلمه ( بسل ) هم به معنای ضمیمه کردن چیزی است به چیز دیگر، و هم به معنای منع است ، و از همین جهت که متضمن معنای ضمیمه کردن است به طور اس ...

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

( مستبسل ) به معنای کسی است که تن به قضا داده و از نظر اینکه می داند راه خلاصی ندارد تسلیم شده است . این کلمه از ماده ی بسل می باشد . کلمه ( بسل ) هم ...

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٢

راغب در مفردات خود می گوید: کلمه بعث در اصل لغت به معنای برانگیختن و چیزی را به طرفی سوق دادن است ، مثلا گفته می شود: ( بعثته فانبعث - برانگیختم فلان ...

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٢

راغب می گوید: ( ابلاس ) به معنای اندوهی است که از شدت گرفتاری به دل روی می آورد - تا آنجا که می گوید - و چون مبلس و اندوهگین بیشتر اوقات خاموش و از ف ...

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

( طائر ) هر حیوانی را گویند که با دو بال خود، در فضا شناوری کند، و جمع آن ( طیر ) است .

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
٠

در مجمع البیان می گوید: هر چیزی را که ناگهانی پیش آید ( بغت ) گویند، مثلا گفته می شود: ( بغتة الامر فلان امر ناگهانی برای او پیش آمد ) . و به همین مع ...

تاریخ
٤ سال پیش
پیشنهاد
١

کلمه ( مدرار ) در آیه ( و ارسلنا السمأ علیهم مدرارا ) و آیه ( یرسل السمأ علیکم مدرارا ) در اصل در ( بفتح دال ) و دره ( بکسر ) بوده که به معنای شیر اس ...