پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٦٨٤
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

چشمه خوردن ؛ قبول چشمه کردن. تحمل چشمه کردن. اصطلاحی است در پل سازی که برحسب آن تعداد چشمه های پل را بیان می کنند، چون : سی وسه پل اصفهان سی وسه چشمه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

چین خوردن ؛ قبول چین کردن. تحمل چین و چروک کردن. چین در چیزی پیدا شدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

حاشیه خوردن ؛ قبول حاشیه کردن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

چشم خوردن ؛ نظر خوردن : چون کار به آخر رسید چشم بد بدو خورد. ( تاریخ بیهقی ) .

پیشنهاد
٠

چشم زخم خوردن ؛ نظر خوردن. عین الکمال رسیدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

چربک خوردن ؛ فریب تملق کسی خوردن : اریارق این چربک بخورد و افسون این مرد بزرگواربر وی کار کرد. ( تاریخ بیهقی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

چرخ خوردن سر ؛ دوار داشتن و گیج رفتن سر. - || برگشتن سر. رجوع به چرخ رفتن شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

چرخ خوردن ؛ بدور خودچرخیدن.

پیشنهاد
٠

جوش و جلا خوردن ؛ عصبانی شدن. خشمناک شدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

چاپ خوردن ؛ قبول چاپ کردن. طبع شدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

جگر خوردن ؛ خوردن جگر. کنایه از غصه خوردن و تحمل رنج و ناراحتی کردن : گهر جوی را تیشه بر کان رسید جگر خوردن دل بپایان رسید. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

جِر خوردن ؛ پاره شدن. شکاف برداشتن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

جارو خوردن ؛ جارو زده شدن. اثر جارو بروی خود پذیرفتن. کنایه از تمیز و پاک شدن محل یا قالی است.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

تأسف خوردن ؛ افسوس خوردن. اسف خوردن : بسیار تأسف خورد و توجع نمود. ( تاریخ بیهقی ) . و بر عمر تلف کرده تأسف میخوردم. ( گلستان ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

تا خوردن ؛ دوتو شدن. دولا شدن. - || چروک شدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

پیوند خوردن ؛ قبول پیوند کردن. پیوند پذیرفتن.

پیشنهاد
٢

پیلی پیلی خوردن ؛ گیج شدن بر اثر مستی یا خواب.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

تاب خوردن ؛ تکان خوردن بوسیله تاب یا ریسمانی یا نشستن یا آویزان شدن بریسمانی و با حرکت آن حرکت نوسانی یافتن و تکان خوردن.

پیشنهاد
٠

پشیمانی ( پشیمان ) خوردن ؛ اظهار ندامت کردن. تحمل ندامت کردن. قبول ندامت کردن : پشیمانی افزون خورد زآنکه مست بشب زیر آتش کند هر دو دست. فردوسی. دیگ ...

پیشنهاد
٠

پیچ خوردن پا یا دست ؛ ازاستقامت خارج شدن پا یا دست. نوعی دررفتگی پیدا کردن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

پَخ خوردن ؛ تیزی چیزی از بین رفتن بر اثر سوهان یا وسیله دیگر. تیزی چیزی چون آهن از دست شدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به هم خوردن ؛ مخلوط شدن. نظم جمعی یا امری از بین رفتن.

پیشنهاد
٠

به هم خوردن دل ؛ دل آشوب شدن. حالت استفراغ و قی دست دادن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بیل خوردن ؛ بیل زده شدن بزمینی. قبول بیل زدن کردن زمین.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به دردخوردن ؛ مفید بودن. به کار خوردن. تحمل اثر امری را نمودن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بند خوردن ؛ قبول بند کردن. کنایه از فریب خوردن.

پیشنهاد
١

برخوردن به کسی ؛ آزرده شدن کسی از امری یا حرفی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بخیه خوردن ؛ قبول بخیه کردن. قبول دوخت یافتن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برخوردن ؛ مخلوط شدن. پذیرش اختلاط کردن چنانکه در ورق بازی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بازی خوردن ؛ فریفته شدن. فریب خوردن. تحمل فریب دیگران کردن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

باسمه خوردن ؛ اثر باسمه در چیزی پیدا شدن. اثر باسمه یافتن. پذیرفتن باسمه.

پیشنهاد
٠

پشت کسی باد خوردن ؛ کنایه از پس از استراحتی تن بکار ندادن : پشتش باد خورده است.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

اندوه خوردن ؛ غم خوردن. انده خوردن. تحمل اندوه کردن : گفت من بدْهم چندانکه بخواهی بستان گفتم اندوه مخور هست هنوز این قَدَرَم. فرخی. چون خوری اندوه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

انده خوردن ؛ غم و اندوه بخود راه دادن. تحمل انده کردن. پذیرش انده کردن : جهان چون بر او بر نماند ای پسر تو نیز آز مپْرست و انده مخور. فردوسی. که او ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

افسوس خوردن ؛ پشیمانی و افسوس بخود راه دادن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

اتو خوردن ؛ اتو پذیرفتن. اتو گرفتن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

اسف خوردن ؛ بخود اسف راه دادن. منفعل شدن بر اثر اسف. تأسف بخود راه دادن. حسرت خوردن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آهار خوردن ؛ قبول آهار کردن. آهاردار شدن.

پیشنهاد
٠

آهارمهره خوردن ؛ کاغذ را با مهره سائیدن بطوری که کاغذ حالتی پیدا کند تا در اثر نور موجب ناراحتی چشم نشود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

نیش خوردن ؛ نیش جانوری بجسمی یا بدنی اصابت کردن : درخشنده خورشید گردون نورد ز باد خزان نیش عقرب نخورد. نظامی. گفتن از زنبور بی حاصل بود با یکی در ع ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

هدف خوردن ؛به هدف اصابت کردن. به آماج رسیدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آتش خوردن ؛ از آتش بهره گرفتن. از آتش گرم شدن. کنایه از عبادت ِ آتش کردن : روی بسته پرستشی می کرد آب می داد و آتشی می خورد. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دست خوردن ؛ دست بچیزی اصابت کردن. کنایه از از بین رفتن حالت اول چیزی است.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

نشتر خوردن ؛ اصابت کردن نشتر ببدن و جسمی : زنهار که خون میچکد از گفته سعدی هر کاینهمه نشتر بخورد خون بچکاند. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

زمین خوردن ؛ بزمین افتادن. افتادن و با زمین اصابت کردن.

پیشنهاد
٠

دست خوردن به چیزی یا کسی ؛ بدون آگاهی و عمد دست به چیزی یا کسی اصابت کردن.

پیشنهاد
٠

دست خوردن بردن ؛ آغاز خوردن کردن. به تناول غذا آغازیدن : که ای شاه نیک اختر دادگر تو بی چاشنی دست خوردن مبر. فردوسی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

زنگار خوردن ؛ زنگ گرفتن و از بین رفتن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

زنگ خوردن ؛ زنگ گرفتن آهن و از بین رفتن آن : آری بخورد زنگ همی آهن را هرچند که زنگ هم از آهن خیزد. ابوالفرج رونی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

خاک خوردن ؛ از بین بردن ِ خاک ْ چیزی را. کنایه از مردن.