پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
مشت خوردن ؛ مشت زده شدن. مشت بر چیزی فرودآورده شدن : از دست تو مشت بر دهان خوردن خوشتر که ز دست خویش نان خوردن. سعدی ( گلستان ) . بخوردم یکی مشت زو ...
نیزه خوردن ؛ نیزه زده شدن.
مشت بر دهان خوردن ؛ اصابت مشت بر دهان : از دست تو مشت بر دهان خوردن خوشتر که ز دست خویش نان خوردن. سعدی.
گوشمال خوردن ؛ گوشمال یافتن : چو آهنگ بربط بود مستقیم کی از دست مطرب خورد گوشمال ؟ ( گلستان ) . سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ گوشمالت خورد باید چون ...
گلوله خوردن ؛ گلوله اصابت کردن. اصابت کردن گلوله بچیزی.
کارد خوردن ؛ کارد زده شدن.
کتک خوردن ؛ کتک چوبدست است و کتک خوردن یعنی چوبدست خوردن ولی امروز اطلاق بر ضربه خوردن با دست میشود.
کشیده خوردن ؛ سیلی خوردن.
طپانچه خوردن ؛ سیلی خوردن. تپانچه خوردن.
قمه خوردن ؛قمه زده شدن.
ضربت خوردن ؛ ضربه شمشیر زده شدن ، چون : ضربت خوردن علی علیه السلام.
ضرب خوردن ؛ ضربه خوردن.
سیخ خوردن ؛ سیخ زده شدن. سیخکی خوردن.
سیخکی خوردن ؛ سیخ خوردن.
سیلی خوردن ؛ تپانچه خوردن. به سیلی زده شدن : که سیلی خورد مرکب بدلگام. نظامی. بسفر گرچه آب و دانه خوری بی ادب سیلی زمانه خوری. اوحدی. چو ریزد شیر ...
سنبه خوردن ؛ سنبه زده شدن.
سنگ خوردن ؛ سنگ زده شدن : هزار سنگ پریشان بیگنه بخورم که اوفتاده نبینی بر ابروان چینم. سعدی ( صاحبیه ) . بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند کز رقت اند ...
سوزن خوردن ؛ سوزن زده شدن.
سُقُلْمه خوردن ؛ مشت خوردن.
چَک خوردن ؛ سیلی خوردن.
حد خوردن ؛ حد زده شدن ( حد نوعی مجازات بدنی است که از طرف شرع در مقابل ارتکاب جرائم تعیین شده است ) .
توکونی خوردن ؛ اردنگ خوردن.
تیپا خوردن ؛ نوک پا خوردن. ضربه از نوک پا خوردن. لگد خوردن.
چاقو خوردن ؛ چاقو زده شدن.
توسری خوردن ؛ قبول مشت و ضربه بسر خود کردن.
تازیانه خوردن ؛ شلاق خوردن : ملاح بخندید و گفت اینچه تو گفتی یقین است و دیگر میل خاطر من برهانیدن این یکی بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم او ...
تنه خوردن ؛ ضربه بدن کسی را تحمل کردن.
پشت گردنی خوردن ؛ قفا خوردن. قبول ضربه در پشت گردن نمودن.
بر سر خوردن ؛ ضربه بر سر فرودآمدن : چو سندان کسی سخت رویی نکرد که خایسک تأدیب بر سر نخورد. سعدی ( بوستان ) .
بیل خوردن ؛ با بیل زده شدن. کنایه از رفتن و مردن.
بام خوردن ؛ مشت بر سر خوردن. بامبه خوردن. توسری خوردن.
مال مردم خوردن ؛ مال دیگران را بنفع خود ضبط کردن و خرج کردن و تلف کردن : یکی مال مردم بتلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد. سعدی.
اردنگ خوردن ؛ لگد خوردن از طریق کاسه زانو.
بامبه خوردن ؛ بام خوردن. توسری خوردن.
باقیمانده خوردن ؛ باقیمانده طلبی را اخذ کردن و خرج کردن.
تتمه خوردن ؛ باقیمانده خوردن. باقیمانده طلبی یا ثروتی را خرج کردن.
سر کسی را خوردن ؛ موجب تلف شدن او از شومی.
مسکر خوردن ؛ نوشیدن مسکر. آشامیدن مسکر.
مشروب خوردن ؛ آشامیدن مشروب.
لت خوردن ؛ آب بموقع نخوردن کشت. آب در وقت نخوردن زرع. بنوبه آب گیاهی بر هم خوردن.
آب خنک خوردن ؛ تعبیری طنزآمیز از حبس شدن در جای بدآب وهوا.
بازخوردن ؛ برخوردن. تصادف کردن. تلاقی کردن : چو رفتند نیمی ره از بیش و کم سپه بازخوردند هر دو بهم. اسدی. همی خواست یاری بزاری و درد ز ناگه نریمان ب ...
برخوردن به امری ؛ به امری تصادف کردن. به امری متوجه شدن. ملتفت شدن.
هوا خوردن باده ؛ کنایه از زایل شدن کیفیت شراب است ، چه تصرف هوا مزیل نشأه شراب است. ( غیاث از مصطلحات ) : رنگ نماند در لبش از نفس فسردگان باده هوا چ ...
هوا خوردن ؛ استنشاق هوا کردن. هوا بدرون سینه فروبردن.
نوش خوردن ؛ شیرینی و شهد خوردن.
میهمانی خوردن ؛ میهمان شدن. در میهمانی شرکت کردن : چون شاه در شهر سراندیب آمد و مهمانی کید [ پادشاه هند ] بخورد سه روز آنجایگاه ببود روز چهارم از آنج ...
نمک خوردن ؛ کنایه از رهین منت کسی شدن.
ناهار خوردن ؛ غذای ظهر خوردن. بوقت ظهر طبق معمول غذا خوردن.
مفت خوردن ؛ بدون رنج و زحمت و پرداخت قیمت از چیزی استفاده کردن.