برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

میثم علیزاده

میثم علیزاده ارشد برق قدرت هستم.تا چند سال پیش با زبان رابطه خوبی نداشتم و میشه گفت خیلی هم ضعیف بودم، اما کم کم علاقه مند شدم و حتی دیدم استعداد خوبی در مطابقت دادن واژگان انگلیسی با اصطلاحات فارسی روزمره دارم، برای همین تصمیم گرفتم تو این سایت خوب هم به اطلاعاتم اضافه کنم و هم کمکی به دوستان کرده باشم. اوایل با اسم mysm66@ فعالیت میکردم و بعد که عضو شدم اسمم رو تغییر دادم.

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 ذخیره و برنامه ریزی شده بر روی شبکه های به هم متصل اینترنتی ( نه شبکه های محلی یا سرورهای خانگی) ١٤٠٠/٠١/٢٧
|

2 در دنیای فلزات قیمتی و ارز یعنی به سرعت اوج گرفتن، افزایش چشمگیر پیدا کردن ١٤٠٠/٠١/٢٧
|

3 سرآمد، برجسته ١٤٠٠/٠١/٢٧
|

4 در مسیر صعودی شدن، در حال افزایش ١٤٠٠/٠١/٢٧
|

5 با محل کار یا تحصیل تماس گرفتن به منظور اینکه بگی نمیری چون مریضی ١٤٠٠/٠١/٠٢
|

6 حس انجام کاری یا چیزی رو داشتن، رو مودش بودن، مثلا حس رفتن سر کار یا خرید رفتن... ١٤٠٠/٠١/٠٢
|

7 دختری جذاب و تو دل برو( به اصطلاح خوشمزه) ١٤٠٠/٠١/٠١
|

8 مهد کودک، موسسه مراقب از کودکان در ایام دوری والدین حتی در منزل خود کودک ١٤٠٠/٠١/٠١
|

9 مشاور ١٤٠٠/٠١/٠١
|

10 یاغی ١٣٩٩/١٢/٢٢
|

11 بس کن، کافیه ١٣٩٩/١٢/٢١
|

12 وسطای صبح، معمولا ساعت بین ۸ تا ۱۱ ١٣٩٩/١٢/١١
|

13 بلیط قطار ١٣٩٩/١٢/١١
|

14 نوعی حمل و نقل مربوط به انسان یا محموله ها که در آن بدون عوض کردن نوع وسیله ترابری( قطار ، هواپیما...) و به طور مستقیم و بدون اتلاف وقت انتقال را از ... ١٣٩٩/١٢/١١
|

15 سرزنش کردن، از دست کسی به تنگ آمدن ١٣٩٩/١٢/١١
|

16 Vat وَت : مخزن یا ظرف بزرگ جهت نگهداری مایعات
VAT وی ای تی: مالیات بر ارزش افزوده
١٣٩٩/١٢/١٠
|

17 مقدار، ذره
تکه، قطعه
دونه، عدد، تا
١٣٩٩/١٢/١٠
|

18 اضافه
● فرقش با extra اینه که extra یعنی چیز اضافه ای که وجودش واقعا نیاز نیست و اما excess چیز اضافه ای هست که اتفاقا مشکل گشا و نیاز هست
You ...
١٣٩٩/١٢/١٠
|

19 Nurture ١٣٩٩/١٢/٠٩
|

20 قرنطینه ١٣٩٩/١٢/٠٨
|

21 یا just in case
● چون امکان داره که ...چون ممکن بود که ...( دقت شود بعد از in case دیگه جمله ای که بلافاصله میاد will یا would نمیگیره، اما جملات ...
١٣٩٩/١١/٢٢
|

22 ● سوت
● سوت زدن، صدای بلند دراوردن با دهان( نه از حلق)
● سریع رفتن( جوری که صدای سوت در بیاد عین تو کارتون ها)
● صدای سوت بخار درومدن( مثل ...
١٣٩٩/١١/٢٢
|

23 عین آب خوردن ١٣٩٩/١١/٢٢
|

24 اطلاع( محاوره ای)،دونستن، اطلاع یافتن
■ دوستان دقت کنن که ژن و رگه املاش gene هست نه gen. تلفظ این لغت " جِن" و تلفظ gene میشه "جین"
١٣٩٩/١١/٢٢
|

25 انسان، بشر، آدمی ١٣٩٩/١١/٢٢
|

26 انسان ها، بشر ١٣٩٩/١١/٢٢
|

27 تنگی نفس ١٣٩٩/١١/٢١
|

28 ● با عجله رفتن
● دنبال کردن( به قصد فراری دادن)
١٣٩٩/١١/٢١
|

29 پیچوندن، سر دواندن ١٣٩٩/١١/٢١
|

30 ● کمش کن، بیاریش پایین
● سرو صدا نکن
١٣٩٩/١١/٢١
|

31 روانکاو ١٣٩٩/١١/٢٠
|

32 ● درومدن، کنده شدن، افتادن
● اتفاق افتادن( چیزی که برنامه ریزی شده بود)
● خوب از اب درومدن، موفقیت آمیز بودن( محاوره ای)
● ترک کردن، کنار گذ ...
١٣٩٩/١١/٢٠
|

33 حمامی که در اتاق خواب قرار داره، معمولا در هتل ها حمامی که وصله به اتاق خواب ١٣٩٩/١١/١٧
|

34 ● Put up with: سازش کردن
● Put somebody up: کسی را در منرل خود جا دادن، به خانه راه دادن
● Put something up: ساختن، چیزی را برافراشتن، بالا برد ...
١٣٩٩/١١/١٧
|

35 ■اسم:
● جای زخم، لکه، علامت روی پوست
● زخم روحی، داغ دل
● پرتگاه، صخره های لبه کوه
● منطقه یا محلی که در گذشته آسیب دیده

■ فعل:
١٣٩٩/١١/١٧
|

36 تخت دو طبقه، یا تختای کوچکی که در کوپه قطار یا زندان وصله به دیوار ١٣٩٩/١١/١٧
|

37 ظلمات، قیرگون ١٣٩٩/١١/١٧
|

38 Minced meat, minced lamb
●اما اگر وصل باشد معنی "مخلوطی از میوه های خشک شده شده برای شیرین کردن غذا" رو میده mincemeat
١٣٩٩/١١/١٥
|

39 مایه ماکارونی ١٣٩٩/١١/١٥
|

40 ● اگر up حرف اضافه خود فعل باشد: بالاخره چیزی را پس از جستجو پیدا کردن
● اگر up حرف اضافه فعل نباشد و ربطی به فعل نداشته باشد : شکار در بلندی...، ...
١٣٩٩/١١/١٤
|

41 رگبار ١٣٩٩/١١/١٤
|

42 ● تمجید
● جایزه والا، نشان افتخار
١٣٩٩/١١/١١
|

43 نهایت ١٣٩٩/١١/١١
|

44 ● اسب تکشاخ
● کالسکه ای که توسط سه اسب کشیده میشود، یکی در جلو و دوتا در پس او و کنار هم
● کیس سرمایه گذاری با ارزش بازار میلیارد دلاری
١٣٩٩/١١/٠٢
|

45 ● فعل: اسم مفعول draw و به معنی ترسیم شده, کشیده شده( نه فقط نقاشی بلکه کشیده شدن در اینجا معنی کشیده شدن توسط مثلا ماشین یا اسب را نیز میدهد)
● ص ...
١٣٩٩/١١/٠٢
|

46 پردرامدترین ١٣٩٩/١٠/٢٧
|

47 کیمیا، ماده ای که گمان میکردند فلز را به طلا تبدیل میکند( گوگرد سرخ) ١٣٩٩/١٠/٢٦
|

48 ● جادوگر(مرد)، طلسمگر
● متبحر، چیزه دست
١٣٩٩/١٠/٢٦
|

49 طفلی که هم پدر و هم مادر خود را از دست داده، بی سرپرست ١٣٩٩/١٠/٢٦
|

50 تعداد گوناگون( از یک چیز)، جورواجور ١٣٩٩/١٠/٢٦
|