برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

محمد حیدری

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

51 find out
• I don't know where to park downtown these days.
• نمیدونم این روزا کجا تو مرکز شهر پارک کنم.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

52 discover
• The more we study, the more we discover our ignorance. Percy Bysshe Shelley
• (هرچه) بیشتر که مطالعه می کنیم ,بیشتر به نادانی خودمون پی می بریم.پرسی بیش شلی(یک شاعر غزلسرای انگلیسی)
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

53 imagine
• I could not imagine what my real father might look like.
• نمی تونستم تصور اینکه پدر واقعیم ممکنه چه شکلی باشه رو بکنم
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

54 bang
• The balloon burst with a bang.
• بالون( یا بادکنک) با تقی منفجر شد
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

55 find out
• I was curious to find out what she had said.
• (خیلی) کنجکاو بودم که بفهمم چی گفته بود
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

56 find out
• Love will find out the way.
• عشق بالاخره راهی پیدا می کنه
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

57 find out
• I don't know where to park downtown these days.
• این روزا دیگه نمی دونم جایی برای پارک کردن تو مرکز شهر هست یا نه
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

58 find out
• They finally found out where he hid the money.
• بالاخره فهمیدن که کجا پولو مخفیش کرده
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

59 find out
• I found out that she is very wealthy.
• متوجه شدم که اون(دختره)واقعا پولداره.
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

60 come over
• Why don't you come over for supper on Friday?
• چرا جمعه برای غذا خوری(شام)دسته جمعی نمیای.
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

61 come over
• I hope you can come over again.
• امید وارم که دوباره بتونی بیای((خونمون;) come over=بیا خونه)
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

62 bet
• We bet five dollars on the game.
• ما رو بازی پنج دلار شرط می بندیم.
١٣٩٨/٠١/١٥
|

63 bet
• I bet five dollars on that horse.
• رو اون اسب پنج دلار شرط می بندم
١٣٩٨/٠١/١٥
|

64 while
• Please stay and talk for a while; I've made some coffee.
• میشه چند لحظه بمونی و صحبت کنیم,من(تازه) قهوه آماده کردم.
١٣٩٧/١٢/١٩
|

65 fairytale
• Their fairytale marriage turned into a nightmare.
• ازدواج خوش آنها موجب به کابوس شد
١٣٩٧/١٢/١٩
|

66 fairytale
• Sadly, there was no fairytale happy ending to the story.
• متأسفانه, پایان داستان آنچنان (که می گفتی) خوب نبود.
١٣٩٧/١٢/١٩
|

67 emerge
• Finally, the diver's head emerged out of the murky water.
• بالاخره سر غواص از آب گل آلود بیرون اومد ( دیده شد )
١٣٩٧/١٢/١٠
|

68 emerge
• A figure emerged from the mist.
• یک منظره ای با غبار پدیدار شده(این مکان گرد و خاکی شده)
١٣٩٧/١٢/١٠
|