form

/ˈfɔːrm//fɔːm/

معنی: ترکیب، ظرف، ظاهر، فرم، سیاق، صورت، برگه، گونه، تصویر، وجه، طرز، ریخت، ورقه، فورم، دیس، شکل، روش، سرشتن، تشکیل دادن، شکل گرفتن، فرم دادن، متشکل کردن، پروردن، ساختن، بشکل در اوردن، قالب کردن
معانی دیگر: وش، پش، دیسه، قواره، کرپ، هیکل، شمایل، تنه، سنبات، پیکر، آدمک، مانکن، مدل (بدن انسان یا حیوان)، اندام، ماهیت، چیستی، (به ویژه در مورد ورزشکاران) آمادگی (دارا بودن بدن و مهارت لازم)، رفتار متداول، رسم، عرف، باب، جمله بندی، واژه آرایی، قاعده، پرسشنامه، درخواستنامه، نوع، قسم، رسته، جور، شکل دادن به، دیس دار کردن، دیس دادن، برپا کردن، ورزاندن، پرهیختن، آموزش و پرورش دادن، (از راه آموزش و پرورش) تبدیل کردن به، بارآوردن، (عادت) کردن، (خو) یاد گرفتن، (اندیشه و تصور و غیره) پروردن، به وجود آمدن (در مغز)، دیس دار شدن، تشکیل شدن، (به ویژه در ریختن سیمان) قالب، چهارچوب سیمان ریزی، دیس ده، فرم ریخته گری، ترتیب، طرز قرارگیری، دهناد، طرح، الگو، هیئت، نما، رجوع شود به: racing form، لانه یا سوراخ (خرگوش و غیره)، نیمکت بدون پشتی (که سابقا در مدارس انگلیس و امریکا به کار می رفت)، (در دبیرستان های انگلیس و برخی مدارس خصوصی) کلاس، مرتبه، (قدیمی) زیبایی، جمال، (دستور زبان) وجه، صیغه، (فلسفه ـ نهاد و ویژگی اساسی هرچیز در مقایسه با تجلی جسمانی و مادی آن) مینو، مفهوم فردی، (چاپخانه) فرم، حروف چیده شده (و در قالب گذاشته شده)، طریقه، فراگرفتن
form_
پسوند: ـ شکل، ـ دیس، ـ سان [dentiform]

بررسی کلمه

پسوند ( suffix )
• : تعریف: having the shape or form of; resembling.

- cuneiform
[ترجمه ترگمان] خط میخی
[ترجمه گوگل] شمشیر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- vermiform
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] ورمیک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: structure or shape, as opposed to substance.
مترادف: conformation, contour, frame, framework, shape, structure
مشابه: architecture, configuration, construction, figuration, format, formation, lay, layout, model, mold, nature, order

(2) تعریف: the body or outward appearance of an animal or person; figure.
مترادف: body, figure, shape
مشابه: anatomy, build, fashion, frame, manifestation, person, physique, silhouette

(3) تعریف: something that imparts shape, such as a mold.
مترادف: cast, matrix, mold
مشابه: block, frame, framework

(4) تعریف: a document with empty spaces provided for the insertion of information.
مترادف: blank
مشابه: application

(5) تعریف: type or kind.
مترادف: breed, genre, kind, sort, species, type, variety
مشابه: class, description, fashion, genus, make, mode, nature, stripe

- a form of plant life
[ترجمه ترگمان] شکلی از زندگی گیاهی
[ترجمه گوگل] یک نوع زندگی گیاهی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: conduct guided by convention, regulation, custom, or standards of politeness.
مترادف: conduct, etiquette, manners
مشابه: behavior, custom, decorum, deportment, habit, practice, procedure, protocol

- It is considered bad form to insult the teacher during class.
[ترجمه ترگمان] توهین به معلم در طول کلاس بد تلقی می شود
[ترجمه گوگل] این شکل بد برای مداوای معلم در کلاس است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: the style, design, pattern, or method of an artistic work.
مترادف: genre, type
مشابه: mode, pattern, style

- The sonata is a musical form.
[ترجمه ترگمان] سونات یک فرم موسیقی است
[ترجمه گوگل] سونات یک شکل موسیقی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: state of physical or psychological fitness for athletic or other activities.
مترادف: condition, feather, shape, trim
مشابه: fettle, health, kilter, order

- She is in good form on the tennis court today.
[ترجمه ترگمان] او امروز در دادگاه تنیس شکل خوبی دارد
[ترجمه گوگل] او امروز در زمین تنیس فرم خوبی دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: forms, forming, formed
(1) تعریف: to make, create, or construct.
مترادف: compose, construct, fashion, forge, make, model, mold
مشابه: assemble, build, cast, conceive, contrive, create, design, develop, devise, engender, establish, fabricate, generate, manufacture, mint, originate, produce, stamp, work

(2) تعریف: to mold or train through instruction.
مترادف: develop, fashion, mold, shape
مشابه: coach, discipline, drill, educate, exercise, initiate, instruct, model, school, teach

(3) تعریف: to be one, many, or all of the parts of; constitute.
مترادف: compose, constitute, make up
مشابه: comprise, mold

(4) تعریف: to arrange in a specific order.
مشابه: arrange, array, assemble, collocate, devise, dispose, grade, graduate, group, order, organize, position, range, rank, systematize

(5) تعریف: to develop, as in the mind.
مترادف: conceive, shape
مشابه: devise, formulate, hatch

- She formed an opinion of us.
[ترجمه ترگمان] او به ما عقیده داشت
[ترجمه گوگل] او یک نظر از ما تشکیل داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: formable (adj.), formed (adj.)
(1) تعریف: to come into being; develop; arise.
مترادف: arise, develop, materialize, originate
مشابه: shape, take shape

(2) تعریف: to assume shape or form.
مترادف: materialize, take shape
مشابه: appear, arise, organize

جمله های نمونه

1. form a circle
حلقه زدن،دایره تشکیل دادن

2. form up
به صف شدن،به شکل صف درآمدن،ردیف شدن

3. a form to display clothes on
آدمکی برای نمایش لباس

4. atoms form the fundamental basis of matter
اتم بنیاد اساسی ماده است.

5. quadratic form
فرم کوادراتیک،چهاربردیس

6. the form of a wedding announcement
شیوه ی نگارش کارت ازدواج

7. the form of her nose
شکل دماغ او

8. to form a club
باشگاه تشکیل دادن

9. to form a habit
خو گرفتن،عادت کردن

10. to form an alliance
متحد شدن

11. take form
شکل گرفتن،دیس دار شدن

12. a low form of plant life
نوع بدوی زیست گیاهی

13. a representative form of government
طرز حکومت پارلمانی

14. a slender form appeared in the darkness
پیکر نازک اندامی در تاریکی ظاهر شد.

15. an application form
درخواست کار

16. excessive taxes form a disincentive to industrial expansion
مالیات های زیاد عامل بازدارنده ی توسعه ی صنعتی هستند.

17. fill this form out and sign it on the bottom
این ورقه را پر کنید و پای آن را امضا فرمایید.

18. idiomatic expressions form an important part of the english language
عبارات اصطلاحی،بخش مهمی از زبان انگلیسی را تشکیل می دهند.

19. the kingly form of government
نظام سلطنتی

20. the paliamentary form of government
نظام حکومت پارلمانی

21. the sonata form was itself a derivative of opera
فرم سوناتا خود از اپرا ریشه گرفته بود.

22. the verbal form of nouns
صورت کارواژی اسم ها

23. to depart form tradition
از سنت به دور شدن

24. take the form of . . .
شکل . . . به خود گرفتن

25. true to form
مطابق انتظار،در حد انتظار،به اقتضای طبیعت خود

26. a blank application form
فرم درخواست پر نشده

27. a democratic art form
یک نوع هنر مردمی

28. a more public form of expression
روش بیان علنی تر

29. a radical verb form
شکل بنیادی فعل

30. an economist should form an independent judgement on currency questions
یک اقتصاددان بایستی نسبت به مسایل پولی نظریات مستقلی داشته باشد.

31. atoms combine to form molecules
به هم پیوستن اتم ها ملکول ها را تشکیل می دهد.

32. chemicals interact and form new compounds
مواد شیمیایی هم کنش می کنند و ترکیبات جدیدی را تشکیل می دهند.

33. do not depart form the path of truth and honesty!
از راه حقیقت و صداقت منحرف مشو!

34. exercise in the form of swimming
ورزش به صورت شنا

35. i cannot yet form an accurate picture of what happened
هنوز نمی توانم آنچه را که اتفاق افتاد دقیقا در نظرم مجسم کنم.

36. i like the form of this building but not its color
از شکل این بنا خوشم می آید ولی رنگ آن را دوست ندارم.

37. ice began to form on the surface of the water
سطح آب شروع به یخ زدن کرد.

38. lines intersecting to form right angles
خط هایی که همبرند و زوایای قائمه می سازند

39. man is a form of animal life
انسان نوعی موجودیت حیوانی است.

40. please complete this form
لطفا این پرسشنامه را پر کنید.

41. taxation in one form or another
مالیات به هر شکلی

42. that idea took form slowly
آن اندیشه به آهستگی شکل گرفت.

43. the alborz mountains form a backdrop to tehran
رشته کوه های البرز دورنمای تهران را تشکیل می دهد.

44. to be off form
تمرین و آمادگی نداشتن

45. to be on form
تمرین و آمادگی داشتن

46. water in the form of ice
آب به صورت یخ

47. "thou" is an archaic form of "you"
thou شکل قدیمی you است.

48. good (or bad) form
رفتار خوب (یا بد)،رفتار مرسوم و مورد قبول (یا عکس آن)

49. a civilization radically different form our own
تمدنی که اساسا با تمدن ما فرق دارد

50. calligraphy is an art form with its own particular rubrics
خوشنویسی نوعی هنر با معیارهای مخصوص به خودش است.

51. divine retribution in the form of storm and floods
تنبیه الهی به صورت توفان و سیل

52. he is in good form for the game
او برای مسابقه خوب آماده است.

53. imitation is the sincerest form of flattery
تقلید مخلصانه ترین نوع چاپلوسی است.

54. marxists believed that the form of economy determines the political superstructure
مار کسیست ها معتقد بودند که شکل اقتصاد روبنای سیاسی را تعیین می کند.

55. particles which unite to form new compounds
ذراتی که به هم می پیوندند و ترکیبات جدیدی را به وجود می آورند

56. the earth was without form and void
(انجیل) کره زمین فاقد شکل و تهی بود.

57. their discontent took the form of hostility
نارضایتی آنها شکل دشمنی و عناد به خود گرفت.

58. to react according to form
طبق روش معمول واکنش کردن

59. as a matter of form
طبق رسم،بنابر عادت یا روش متداول،طبق معمول،برای خالی نبودن عریضه

60. attack is the best form of defence
حمله بهترین نوع دفاع است

61. atomic nuclei are fused to form a heavier nucleus
برای تشکیل هسته ی سنگین تر هسته های اتم را همجوش می کنند.

62. girls and boys tend to form groups of their peers
دختران و پسران تمایل به تشکیل گروه های همسال خود را دارند.

63. her body has a beautiful form
بدن او خوش قواره است.

64. they also consider earthquakes a form of judgement
آنان زلزله را هم مشیت الهی می دانند.

65. they gave him a five-page form to fill
یک پرسشنامه ی پنج صفحه ای به او دادند که پر کند.

66. they take farm boys and form them into soldiers
آنها روستازادگان را می گیرند و از آنها سرباز می سازند.

67. various economic thoughts coalesced to form a single formula
اندیشه های اقتصادی مختلف در هم ادغام شدند و به صورت فرمول واحدی درآمدند.

68. we have joined together to form a party
گرد هم آمده ایم تا حزبی تشکیل بدهیم.

69. he never takes alcohol in any form
او ابدا هیچ جور مشروب الکلی نمی خورد.

70. reminiscences of his trip to alaska form a part of this story
بخشی از این داستان شرح مسافرت او به آلاسکا است.

مترادف ها

ترکیب (اسم)
consolidation, conjugation, conformation, synthesis, blend, admixture, combination, composition, syntax, mixture, compound, melange, confection, structure, physique, form, feature, commixture, concoction, making, contexture, zygosis, makeup

ظرف (اسم)
adverb, container, dish, vessel, receptacle, utensil, repository, form, vase

ظاهر (اسم)
figure, appearance, look, outward, exterior, form, sensation

فرم (اسم)
figure, appearance, dole, sorrow, form, farm

سیاق (اسم)
order, style, way, arithmetic, manner, form, method

صورت (اسم)
face, invoice, figure, physiognomy, sign, aspect, form, visage, picture, shape, hue, file, roll, muzzle, list, schedule, effigy, roster, phase, facies

برگه (اسم)
form, bract, follicle

گونه (اسم)
breed, nature, sort, kind, type, form, cheek, species, jowl, ilk

تصویر (اسم)
likeness, description, portrayal, projection, form, image, picture, portrait, hue, icon, delineation, illustration, vignette, scenography

وجه (اسم)
face, mode, form, mood, payment

طرز (اسم)
way, sort, manner, mode, kind, form, method, how, shape, garb, genre, fashion, modus

ریخت (اسم)
form, shape, feature

ورقه (اسم)
ticket, form, flake, sheet, paper, leaf, streak, tablet, leaflet, slab, layer, writ, lamina

فورم (اسم)
form

دیس (اسم)
form, platter

شکل (اسم)
likeness, figure, form, image, facet, rank, formation, shape, configuration, hue, gravure, vignette, medal, schema, shekel

روش (اسم)
rate, style, way, growth, manner, procedure, course, march, system, form, method, how, rut, fashion, habitude, demarche

سرشتن (فعل)
mix, knead, form, shape, create, mold

تشکیل دادن (فعل)
form, organize, found, constitute, vocalize

شکل گرفتن (فعل)
form

فرم دادن (فعل)
form

متشکل کردن (فعل)
unify, form, organize

پروردن (فعل)
encourage, breed, rear, feed, raise, propagate, nurture, form, cherish, foster, bring up, mother

ساختن (فعل)
make, craft, establish, forge, fake, form, found, produce, create, construct, prepare, model, build, manufacture, fashion, invent, compose, falsify, fabricate

بشکل در اوردن (فعل)
form, cast, fashion

قالب کردن (فعل)
form, block, found, cake, shove over, take a cast

تخصصی

[حسابداری] فرم، ورقه چاپی
[سینما] شکل - قالب
[عمران و معماری] قالب - فرم - شکل - حالت - صورت
[کامپیوتر] شکل دادن ؛ شکل ؛ ورقه - برگه، فرم تصویری از صفحه نمایش که کاربر باید در آن اطلاعات را نوشته و سپس کلید enter را فشار دهد . فرمها، خوانندگان صفحات web را قادر به ارسال اطلاعات به سایت اصلی می کنند . بر خلاف actual parameter .
[برق و الکترونیک] شکل
[زمین شناسی] وجه، ورقه، برگه، ترکیب، تصویر(سنگ شناسی)گروهی از وجوه بلوری که همه آنها ارتباط یکسانی با عناصر تقارن دارند. در هر رده بلوری، اندیس میلر مشابه امکان پذیر است(ممکن است همه وجه (100) داشته باشند)اما تعداد وجوه متعلق به شکل، به واسطه تقارن رده بلوری تعیین می شود.
[نساجی] شکل - فرم - قیافه
[ریاضیات] صورت
[] آمادگی، آمادگی داشتن
[آمار] صورت

به انگلیسی

• shape; image; framework, mold; document with blank spaces to be filled in; fitness; mood; type; grade, class (british); custom, social standards; order; format; area of a hypertext document that includes options for receiving user input (computers, internet)
shape, fashion, create; design; constitute; arrange; take shape; be created, be shaped
a form of something is a type or kind of it.
the form in which a particular thing occurs is one of several ways that it can be expressed.
when a particular shape forms or is formed people or things move or are arranged so that this shape is made.
the form of something is its shape.
you can refer to someone or something that you see as a form; a literary use.
if something forms a thing with a particular structure or function, it has this structure or function.
the things or people that form a particular thing are what it consists of.
if you form an organization, group, or company, you start it.
when something forms or is formed, it begins to exist.
a form is a piece of paper with questions printed on it. you write the answers on the same piece of paper.
in a school, a form is a class, or all the classes containing children of a similar age.
someone who is on form is performing their usual activity very well. someone who is off form is not performing as well as they usually do.
if someone's behaviour is true to form, it is typical of them.

پیشنهاد کاربران

شیوه
شکل، فرم
( SCHOOL GROUP )
in the UK, a class of school children or a group of classes of children of a similar age

He formed a plan in his mind
او نقشه ای در سر پرورانده بود .
پروردن ، ساختن
برگه فرم
ایجاد کردن ـ به وجود آوردن
مثال:
form a physical barrier
ایجاد یک مانع فیزیکی
شکل
تشکیل دادن
فرم
گزینه
حالت
شکل فرم تشکیل دادن
رفتار، عمل
شکل ، حالت
most languages of the world have no written form
بیشتر زبان های دنیا شکل نوشتاری ندارند 🔺🔺🔺🔺
۱. تشکیل دادن
۲. شکل دادن ( به )
۳. شکل ٬ صورت
EXAMPLE : It is very easy to form a plan, but it is difficult to carry it out
تشکیل دادن یک طرح بسیار آسان است٬ اما اجرا کردن آن دشوار است .
به شکل چیزی درآوردن
Make something have a particular shape.
✔️تشکیل شدن
[Bad Weather]
[Collocation]
thick/​dark/​storm clouds form
( In/on good form ) The way in which sb is performing
transcendent form :مثال متعالی ( در فلسفه )
ظاهر
To form = دیساندن/دیسیدن.
قالب - کالبد
در فلسفه: صورت، مثال
مثل افلاطونی همان forms است یعنی مثال ها که میتوان آن را به صور ( جمع صورت ) نیز بازگرداند.
form واژه ایست لاتین - فرانسوی به معنی قالب[کالب] یا به روشی که یک چیز پدیدار است.

برابر فارسی: دیس

نمونه ی "دیس" از نظامی گنجوی از بهترین شاعران ایرانی:
دو "تندیس" از زر برانگیخته
ز هر صورتی قالبی ریخته.

نمونه های دیس:
سردیس
تندیس sculpture, figure
بازدیس reform
دیسار format
دیسِش formation
ترادیس transform
همدیس conforma
وادیس deform

واژه های نزدیک به دیس : کالب، قالب، ریخت است که بهتر است در ترجمه هرکدام به مانند زیر استفاده شوند زیرا این واژگان امروزه با هم یکی نیستند و هرکدام به چیزی ناهمسان اشاره میکند.

دیس: form
کالب، قالب: slab, cast
ریخت: morph
form ( عمومی )
واژه مصوب: برگه 4
تعریف: برگه‏ای چاپی برای درج اطلاعات خواسته‏شده در آن
form teacher
معلم مخصوص کلاسی خاص
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما