پیشنهادهای خشایار پارسی_دوست (١٣٩)
درمان دهنده همان "بهبود دهنده" است جایگزین "شفادهنده" میتواند باشد
جایگزین پارسی آن میتواند : آسیب زا هراسناک نمونه : آن دشت بسیار خطرناک است نمونه پارسی : آن دشت بسیار آسیب زا / هراسناک / ترسناک است
میتواند چنین چم های داشته باشد : راهی را در رهسپاری نکردن راهی را نرفته است اندازه نگرفته است
جایگزین واژه "ادامه" میشود "دنبال" پس ، جایگزین پارسی این گفتار میشود : دنبال میکرد
به چم آن است که "چیزی را با بهرهمندی ساخت " یا "چیزی را به راستی / به درستی ساخت " برای آگاهی از واژه "بهوده" بازگشت به بهوده شود. پادواژه "بهوده" ...
به چم آن است که "چیزی را بی بهره ساخت " یا "چیزی را ناراست/نادرست ساخت " برای آگاهی از واژه "نهوده" بازگشت به نهوده شود. واژه "مهوده" و "نهوده" هم ...
به چم آن است که "چیزی را بی بهره ساختن " یا "چیزی را ناراست/نادرست ساختن " برای آگاهی از واژه "مهوده" بازگشت به مهوده شود.
جایگزین پارسی "رجوع" میشود "بازگشت" یا "برگشت" یا "واگشت" پس جایگزین گفتار "رجوع شود به" میشود : بازگشت شود به یا واگشت شود به
میتواند جایگزین این واژه برای پارسی چنین باشد : به سرشت خویش نهاد خویش به خودی خود نمونه : طبعا آن حیوان وحشی است. نمونه پارسی : به سرشت آن جانور ...
برخواب به چم "بیدار بشو" است نمونه : ز خواب نادانی برخواب بر چهره ات بخورد آفتاب تو نیکی را بکن بازتاب که بیدار شوی ز گرداب
یک نمونه برای بهره مندی از این واژه در نوشتار : از نخست این درخت کژپی بود ، و هیچ زمان بهوده نبوده است. واژه بهوده به چم چیزی که دارای بهره است از ...
سخنگان میتواند جایگزین "ادبیات" شود و میتواند از واژه "سخنجا" هم بهره برد به جایی که سخن ورزی میکنند یا هوسخنجا هو به اوستایی به چم "خوب" "نیک" است ...
سخن جا به چم "جایی است که سخن ورزی میشود" همچمار با "سخنگان" است و جایگزین واژه "ادبیات" میتواند باشد. واژگان هوسخنجا و هوسخنگان هم به چمار آن است ک ...
واژه هوسخنجا این واژه میتواند جایگزین واژگان "ادبیات" شود به چم "جایی که سخن ورزی نیک و خوب میشود" هو به اوستایی به چم "خوب" "نیک" است و هوسخنجا یا ...
واژه سخنگان این واژه میتواند جایگزین واژه "ادبیات" شود به چم "جایی که سخن ورزی نیک و خوب میشود" هو به اوستایی به چم "خوب" "نیک" است و هوسخنجا یا هوس ...
به جایگزین واژه "علاقه شخصی" برای پارسی است به چم آن است که "خود / شخص" به چیزی دلبستگی یا علاقه دارد و آن را را یاری میدهد.
برابر این واژه به پارسی میتواند چنین باشد : دلبستگی خود دوستاری اندیشه خود دلبستگی یکایی
برابر پارسی این واژه میتواند چنین باشد : پادبهرگی کژهوده کژپیمان کژپی = از "پی" که به چم "بنیاد" و "بهره" است که به چم آن میشود که : "به نادرستی بهر ...
این واژه میتواند به چم "بهرمندی ناراست " یا "نادرست" هم باشد "ن" پاد کردن واژه "هوده" که به چم "بهرهمندی " است این واژه و واژه "مهوده" هر دو از دید ...
این واژه میتواند به چم "بهرمندی ناراست " یا "نادرست" هم باشد "م" پاد کردن واژه "هوده" که به چم "بهرهمندی " است این واژه و واژه "نهوده" هر دو از دید ...
برابر پارسی میتواند : چماریی باشد.
پیمان بهوده به چم "از پیمان به درستی بهرهمندی شده است" چرا که چنین است : به هوده به چم بهتر بهرمندی شده است به گونه فراگیر این واژه ناهمسان واژگان " ...
پیمان مهوده به چم "سو استفاده کردن" یا "از پیمان چیزی بهرمندی نادرست بردن " است پیمان مهوده و نهوده به یک چم است از "م" و "ن" برای پاد سازی بهرهمند ...
پیمان نهوده به چم "سو استفاده کردن" یا "از پیمان چیزی بهرمندی نادرست بردن " است پیمان مهوده و نهوده به یک چم است از "م" و "ن" برای پاد سازی بهرهمند ...
برابر واژه مخفف به پارسی می تواند این چند چیز باشد به اندیشه من : کوته شده سبک شده آمیخته شده ( به چم ترکیب شده با چند چیز ) کاهیده شده برای واژه ...
برابر پارسی این واژه میتواند چنین باشد : به گونه فراگیر نمونه : به طور کلی صورت آن جذاب بود نمونه پارسی : به گونه فراگیر چهره آن گیرا بود
پادبهرگی کژهوده کژپیمان کژپی = از "پی" که به چم "بنیاد" و "بهره" است که به چم آن میشود که : "به نادرستی بهرهمندی شده است" کژبهرگیری نابهره
کژهوده به چم "چیزی که نادرست یا "ناحق" است " میتواند جایگزین واژه عربی "ناحق" شود و یا کژهوده برای سو استفاده از چیزی هم باشد چرا که چم "بهره" هم دار ...
کژپی به چم آن است که "پی" به چم "بنیاد" "پایه" چیزی و میشود "چیزی که بنیاد نادرستی دارد "
در زمان کهن در لنجان جنگل بسیاری بوده است و نام لنجان به چم آن است که از دل جنگل بیرون آمده است چم نام لنجان را جایی در گذشته شنیده ام و گواهی بر درس ...
زرین شهر مرکز شهرستان لنجان است و نام "ریز" نام پیشین زرین شهر است.
جایگزین پارسی واژه "می بلعد" : می اوبارد، می اوبارید ، می خورد ، فرو میدهد در دهخدا هر دو واژه برای بلعیدن نوشته شده است : اوباردن. [ اَ دَ ] ( مص ) ...
پاد به چم بزرگ است و پادشاه به چم شاهی بزرگ است گرداننده فرمانروایی بزرگ
رنجال یا دام چیزی که برای به بند یا به گرفتار انداختن جانداری بهره گیری شود مانند : به دام انداختن ماهی : طعمه بر روی چنگک ( قلاب ) ماهی گیری به چم ...
چنگک ماهی گیری
آغاز کنم
خود را پایدار بساز
خود را جمع و جور کن : خود را سامان ده یا به اندیشه من دلپذیر میشد اگر چنین چیز هم برای چنین گفتاری بود : خودت را چینش ببخش / بده یا خودت را با چ ...
چم پارسی این میتوان چنین باشد : با فشار گرفتن سخت گرفتن استوار گرفتن مانند : کمان را بسیار محکم گرفت که شکست : کمان را بسیار با فشار / استوار / ...