پیشنهادهای بهنوش عافیتطلب (٥٣١)
بی حدّوحساب
چادرنشینی، خانه به دوشی
[قدیمی] غَرس ( به معنی کاشتن نهال و درخت ) کاش در جای این ها نخلِ دیگر غرس می شد. ( خاطرات حاج سیاح )
منزلگاه
طلیعه آفتاب
نیک محضر
جان پَروَر راه صاف و هموار و مرکب خوب و رهوار و هوا جان پرور بود. ( خاطرات حاج سیاح )
[قدیمی] مصافحه
[قدیمی] سُبحه
معدوم
[قدیمی] مصطبه
خِطّه
بی منتها شاید که در حساب نیاید گناه ما / آنجا که فضل و رحمت بی منتهای توست ( سعدی )
سرزمین، اقلیم نه دشمن بِرَست از زبانش نه دوست / نه سلطان که این بوم و برز آنِ اوست ( سعدی )
[قدیمی] سَقَط گفتن همه شب در این غصه تا بامداد / سقط گفت و نفرین و دشنام داد ( سعدی )
منشور
[ادبی] سیه دل
جفا
[قدیمی] بَندی
[قدیمی] باددَست ملامت کنی گفتش ای باددست / به یک ره پریشان مکن هرچه هست ( سعدی )
حیله کردن وگر شوخ چشمی و سالوس کرد / الا تا نپنداری افسوس کرد ( سعدی )
قَلتَبان
صاحب خِرَد ولیکن تو بستان که صاحب خرد / از ارزان فروشان به رغبت خرد ( سعدی )
لطف کردن که ای چشم های مرا مردمک / یکی مردمی کن به نان و نمک ( سعدی )
انعام کردن چو انعام کردی مشو خودپرست / که من سرورم دیگران زیردست ( سعدی )
طفلان مرا باشد از درد طفلان خبر / که در طفلی از سر برفتم پدر ( سعدی )
نصیر کنون دشمنان گر برندم اسیر / نباشد کس از دوستانم نصیر ( سعدی )
تاجوَر من آنگه سر تاجوَر داشتم / که سر بر کنار پدر داشتم ( سعدی )
( کسی را ) زیر سایۀ خود گرفتن
حمایت کردن از کسی که نیاز به حمایت دارد
به رحمت به رحمت بکن آبش از دیده پاک / به شفقت بیفشانش از چهره خاک
[قدیمی] بار بردن یتیم ار بگرید که نازش خَرَد؟ / وگر خشم گیرد که بارش بَرَد؟
پدرمرده پدرمرده را سایه بر سر فکن / غبارش بیفشان و خارش بکن ( سعدی )
از در راندن نه خواهندۀ بر در دیگران؟ / به شکرانه خواهنده از در مران
فروماندگی
دل خسته به حال دل خستگان در نگر / که روزی تو دل خسته باشی مگر ( سعدی )
غمخوارگی به غمخوارگی چون سرانگشت من / نخارد کس اندر جهان پشت من ( سعدی )
عقبی
گوش خراش irritating voice صدای گوش خراش
[سگ] واق واقو
نقره گین آن مسجد معروف است به مهد عیسی، علیه السلام، و قندیل های بسیار برنجین و نقره گین آویخته است، چنان که همه شب ها بسوزد. ( سفرنامۀ ناصرخسرو )
[قدیمی] زیادت از و سال باشد که زیادت از بیست هزار خلق در اوایل ماه ذی الحجه آنجا حاضر شوند. ( سفرنامۀ ناصرخسرو )
خاکی چون مقداری بالا رفتیم صحرایی عظیم در پیش آمد، بعضی سنگلاخ و بعضی خاکناک. ( سفرنامۀ ناصرخسرو، به کوشش توکلی صابری، ص۱۹۳ )
دل به دریا زدن
[در الهیات] حدوث، حدوث زمانی
استقراء تام
استدلال دورى
قیاس اقترانی
برتابیدن مثال: The common people cannot bear the truth that God and the hereafter are incorporeal. عامۀ مردم این حقیقت را برنمی تابند که خدا و آخرت غ ...
ثابت، همیشگی