پیشنهاد‌های آزاده (٢٥,١٣٣)

بازدید
١٧,٤٧٩
تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

به دنبال چیزی گشتن علی الخصوص در میان چیزای دیگر

پیشنهاد
١

او در حال گشتن برای یک مداد در کمدش بود ( root around ( somewhere = به دنبال چیزی گشتن علی الخصوص در میان چیزای دیگر

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

عصر بخیر گفتن.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

شب بخیر گفتن.

پیشنهاد
١

او قبل از اینکه به فرودگاه برود از او خداحافظی کرد.

پیشنهاد
١

من با یک لبخند گرم به شما صبح بخیر گفتم.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

صبح بخیر گفتن.

پیشنهاد
١

آنها برای نقاشی در حراج 2000 دلار پیشنهاد دادند.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

پیشنهاد قیمت دادن برای چیزی ( معمولاً در حراج یا مزایده ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

پیشنهاد قیمت دادن برای چیزی ( معمولاً در حراج یا مزایده ) .

پیشنهاد
١

او به آنها شب بخیر گفت وقتی که وارد اتاق شدند.

پیشنهاد
١

پادشاه از شوالیه های خود خواست تا برای یک مأموریت ویژه جمع شوند.

پیشنهاد
١

به کسی دستور دادن یا دعوت کردن که کاری را انجام دهد.

پیشنهاد
١

به کسی دستور دادن یا دعوت کردن که کاری را انجام دهد.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

به کسی دستور دادن یا دعوت کردن که کاری را انجام دهد.

پیشنهاد
١

او تصمیم گرفت برای ساعت عتیقه ای که چشمش به آن بود پیشنهاد دهد.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

صبر کردن تا زمان مناسب برای اقدام فرا برسد.

پیشنهاد
١

او از او خواست که بنشیند و استراحت کند.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

در حراج یا مزایده قیمت پایین پیشنهاد دادن.

پیشنهاد
١

او با صبر وقت خود را گذراند و منتظر لحظه مناسب برای صحبت شد.

پیشنهاد
١

او می دانست که زمان مناسب خواهد رسید؛ فقط باید صبر می کرد.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

شب بخیر گفتن.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

شب بخیر گفتن.

پیشنهاد
١

او تصمیم گرفت قیمت کمتری پیشنهاد دهد به این امید که معامله ای ارزان تر بدست آورد.

پیشنهاد
١

او در حراج قیمت بالایی پیشنهاد داد، اما باز هم نتوانست آن شیء را ببرد.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

در حراج یا مزایده قیمت بالا پیشنهاد دادن.

پیشنهاد
١

آنها بعد از ظهر را به طور بی هدف گذراندند تا کنسرت شروع شود.

پیشنهاد
١

قبل از رفتن به رختخواب، او به بچه هایش شب بخیر گفت.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

شب بخیر گفتن.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

از کسی وداع گفتن.

پیشنهاد
١

بعد از تعطیلات طولانی تابستان، از دوستانمان در فرودگاه خداحافظی کردیم.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

وقت گذراندن به طور خاص یا بی هدف.

پیشنهاد
١

من می خواهم فردا در حراج برای آن سکه نادر پیشنهاد قیمت بدهم.

پیشنهاد
١

او برای آن خودروی کلاسیک پیشنهاد قیمت داد، امیدوار بود معامله خوبی انجام دهد.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

عقد قرارداد، بستن قرارداد

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

خداحافظی کردن

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

تلاش برای بدست آوردن

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

او باهامون خداحافظی کرد .

پیشنهاد
١

تلاشش برای انتخاب مجدد بی ثمر بود bid=تلاش

پیشنهاد
١

پیشنهادی را به مبلغ صد میلیون دادن

پیشنهاد
١

او دچار حمله ی صرع شد. fit ( پزشکی – اصلی ) :حمله ناگهانی ناشی از بیماری ( مانند صرع یا تشنج ) .

پیشنهاد
١

او در طول حمله عصبی احساس دیوانگی داشت. fit ( محاوره ای – هیجانی ) :حالت شدید عصبانیت یا هیجان غیرقابل کنترل.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

او دچار حمله ی خنده شد. fit ( فرهنگی – عمومی ) : هر حالت ناگهانی و شدید از واکنش جسمی یا روانی.

پیشنهاد
١

آنها دوربین عکس برداری و ابزار های دیگر را به خودروها نصب کردند / مجهز کردند fit=نصب کردن/ مجهز کردن

پیشنهاد
١

این زیر صندلی جا نمی شه. fit =جا شدن

پیشنهاد
١

دیشب توی کلاب یه پسر خیلی خوش تیپ و جذاب دیدم. fit ( غیررسمی – بریتانیایی ) : در انگلیسی بریتانیایی، *fit* به معنای جذاب از نظر ظاهری به ویژه در تو ...

پیشنهاد
١

فقط باهوش نیست، خوشگل هم هست. fit ( استعاری – دل ربا ) : گاهی با بار احساسی یا جنسی برای توصیف کسی که از نظر ظاهری تو دل برو یا جذاب باشه

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

خیلی خوش اندامه fit ( فیزیکی – تناسب اندام ) : در معنای عمومی تر، اشاره به کسی که بدن سالم، ورزیده یا خوش فرم داره

پیشنهاد
١

چند نفر می تونه سوار suv ( ماشین شاسی بلند ) بشه؟ fit =سوار شدن، گنجایش داشتن

پیشنهاد
١

و اگر همه ی این اجزا با یکدیگر هماهنگی نداشتند چه؟