پیشنهادهای آزاده (٢٥,١٣٣)
به دنبال چیزی گشتن علی الخصوص در میان چیزای دیگر
او در حال گشتن برای یک مداد در کمدش بود ( root around ( somewhere = به دنبال چیزی گشتن علی الخصوص در میان چیزای دیگر
عصر بخیر گفتن.
شب بخیر گفتن.
او قبل از اینکه به فرودگاه برود از او خداحافظی کرد.
من با یک لبخند گرم به شما صبح بخیر گفتم.
صبح بخیر گفتن.
آنها برای نقاشی در حراج 2000 دلار پیشنهاد دادند.
پیشنهاد قیمت دادن برای چیزی ( معمولاً در حراج یا مزایده ) .
پیشنهاد قیمت دادن برای چیزی ( معمولاً در حراج یا مزایده ) .
او به آنها شب بخیر گفت وقتی که وارد اتاق شدند.
پادشاه از شوالیه های خود خواست تا برای یک مأموریت ویژه جمع شوند.
به کسی دستور دادن یا دعوت کردن که کاری را انجام دهد.
به کسی دستور دادن یا دعوت کردن که کاری را انجام دهد.
به کسی دستور دادن یا دعوت کردن که کاری را انجام دهد.
او تصمیم گرفت برای ساعت عتیقه ای که چشمش به آن بود پیشنهاد دهد.
صبر کردن تا زمان مناسب برای اقدام فرا برسد.
او از او خواست که بنشیند و استراحت کند.
در حراج یا مزایده قیمت پایین پیشنهاد دادن.
او با صبر وقت خود را گذراند و منتظر لحظه مناسب برای صحبت شد.
او می دانست که زمان مناسب خواهد رسید؛ فقط باید صبر می کرد.
شب بخیر گفتن.
شب بخیر گفتن.
او تصمیم گرفت قیمت کمتری پیشنهاد دهد به این امید که معامله ای ارزان تر بدست آورد.
او در حراج قیمت بالایی پیشنهاد داد، اما باز هم نتوانست آن شیء را ببرد.
در حراج یا مزایده قیمت بالا پیشنهاد دادن.
آنها بعد از ظهر را به طور بی هدف گذراندند تا کنسرت شروع شود.
قبل از رفتن به رختخواب، او به بچه هایش شب بخیر گفت.
شب بخیر گفتن.
از کسی وداع گفتن.
بعد از تعطیلات طولانی تابستان، از دوستانمان در فرودگاه خداحافظی کردیم.
وقت گذراندن به طور خاص یا بی هدف.
من می خواهم فردا در حراج برای آن سکه نادر پیشنهاد قیمت بدهم.
او برای آن خودروی کلاسیک پیشنهاد قیمت داد، امیدوار بود معامله خوبی انجام دهد.
عقد قرارداد، بستن قرارداد
خداحافظی کردن
تلاش برای بدست آوردن
او باهامون خداحافظی کرد .
تلاشش برای انتخاب مجدد بی ثمر بود bid=تلاش
پیشنهادی را به مبلغ صد میلیون دادن
او دچار حمله ی صرع شد. fit ( پزشکی – اصلی ) :حمله ناگهانی ناشی از بیماری ( مانند صرع یا تشنج ) .
او در طول حمله عصبی احساس دیوانگی داشت. fit ( محاوره ای – هیجانی ) :حالت شدید عصبانیت یا هیجان غیرقابل کنترل.
او دچار حمله ی خنده شد. fit ( فرهنگی – عمومی ) : هر حالت ناگهانی و شدید از واکنش جسمی یا روانی.
آنها دوربین عکس برداری و ابزار های دیگر را به خودروها نصب کردند / مجهز کردند fit=نصب کردن/ مجهز کردن
این زیر صندلی جا نمی شه. fit =جا شدن
دیشب توی کلاب یه پسر خیلی خوش تیپ و جذاب دیدم. fit ( غیررسمی – بریتانیایی ) : در انگلیسی بریتانیایی، *fit* به معنای جذاب از نظر ظاهری به ویژه در تو ...
فقط باهوش نیست، خوشگل هم هست. fit ( استعاری – دل ربا ) : گاهی با بار احساسی یا جنسی برای توصیف کسی که از نظر ظاهری تو دل برو یا جذاب باشه
خیلی خوش اندامه fit ( فیزیکی – تناسب اندام ) : در معنای عمومی تر، اشاره به کسی که بدن سالم، ورزیده یا خوش فرم داره
چند نفر می تونه سوار suv ( ماشین شاسی بلند ) بشه؟ fit =سوار شدن، گنجایش داشتن
و اگر همه ی این اجزا با یکدیگر هماهنگی نداشتند چه؟