پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,٢٤١)
پاسخ مستند و دقیق می نویسم تا هم به ریشه ی واقعی �باس� و �بایست� در فارسی پرداخته بشه، هم به ادعای �ترکی بودن�ش جواب علمی داده بشه. - - - 1. ری ...
لزب. [ ل ِ ] ( ع ِا ) راه تنگ. ( منتهی الارب ) . لزب. [ ل َ زِ ] ( ع ص ) اندک. ج ، لِزاب. ( منتهی الارب ) . لزب. [ ل َ زِ ] ( ع اِ ) ج ِ لزبة. ( من ...
لزن. [ ل َ زَ / ل َ ] ( ع مص ) انبوهی نمودن و گرد آمدن قوم بر آب و در هرکاری که باشد. ( منتهی الارب ) . گرد آمدن قوم بر سر چاه به جهت آب و انبوهی کرد ...
لزج. [ ل َ زِ ] ( معرب ، ص ) ( معرّب از لیز فارسی ) لیز . لغزان. || چسبنده. چسبان. ( منتهی الارب ) . چسبناک. دوسگن. هر چیزی که قبول امتداد کند. علک. ...
لزوم. [ ل ُ ] ( اِ ) کباده را گویند و آن کمان نرمی باشد که کمانداران بدان مشق کمان کشیدن کنند. ( برهان ) ( آنندراج ) . لیزم. ( آنندراج ) : ای به بازو ...
حشوش. [ ح ُ ] ( ع اِ ) ج ِ حَش . بستانها. بوستانها: حشوش ثلاثه ارض ؛ اردبیل و عمان و هیت است. || ادب جای. حاجت جای. ( منتهی الارب ) . حشوش. [ ح ُ ] ...
( حشوة ) حشوة. [ ح ِش ْ وَ ] ( ع اِ ) رجوع به حشو شود. حشوة. [ ح ُ وَ / ح ِ وَ ] ( ع اِ ) امعاء. آنچه در شکم است از آلات غذا. رودگانی. حشوه بطن ؛ آل ...
حشو. [ ح َش ْوْ ] ( ع مص ) زدن بر حشا. زخم بر شکم زدن. ( زوزنی ) . || آکندن. آکندن بالش و جز آن به آکنه. پر کردن. انباشتن. مملو کردن. || خرمای بد بار ...
طولانی. ( از ع ، ص نسبی ) دیر. || دراز. بسیار دراز. طویل. بطول. کثیرالطول : قلم به ختم سخن لب گزید یعنی بس که دلنشین نبود گفتگوی طولانی. درویش واله ...
مدید. [ م َ ] ( ع ص ) کشیده. دراز. ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) . طویل. ( متن اللغة ) ( اقرب الموارد ) . ممدود. ( اقرب الموارد ) . درازبالا. ( دست ...
سیاس. ( ع اِ ) ج ِ سائس. ( ناظم الاطباء ) . سیاس. ( اِ ) سخن چینی. چغلی. ( ناظم الاطباء ) . سیاس. [ س َی ْ یا ] ( از ع ، ص ) استاد و ماهر در سیاست. ...
مدیر. [ م ُ ] ( ع ص ) ( از �د و ر� ) گرداننده. آنکه می گرداند. دوردهنده. ( یادداشت مؤلف ) . نعت فاعلی است از اداره. رجوع به اداره شود. || در تداول ، ...
حاکم. [ ک ِ ] ( ع ص ، اِ ) نعت فاعلی از حکم. داور. قاضی. دیّان. لزام. فتاح. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ) . فیصل. راعی. ( منتهی الارب ) . لزم. حکم. ( اصطل ...
سائس. [ ءِ ] ( ع ص ، اِ ) سیاست دان. سیاست مدار. مرد سیاست. سیاست کننده. ( غیاث ) . راه برنده مردمان. ج ، سائسین : پادشاهی عادل و والئی سایس. ( سندبا ...
حاتم. [ ت ِ ] ( ع ص ) کلاغ سیاه. زاغ سیاه. || زاغ سرخ پاو سرخ منقار که آن را غراب البین گویند. ( منتهی الارب ) . و آن زاغی سرخ پای و سرخ منقار و دانه ...
نجاح. [ ن َ ] ( ع اِمص ) پیروزی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . فیروزی. ( دهار ) ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) ( مهذب الاسما ) . کامیابی. کامروائی. ...
نجاة. [ ن َ ] ( ع مص ) رهیدن. نجو. نجاء. نجایة. ( منتهی الارب ) . رستگاری. رهیدن. ( آنندراج ) . رستن. ( آنندراج ) ( ترجمان علامه جرجانی ص 98 ) . برست ...
نوحه. [ ن َ / نُو ح َ / ح ِ ] ( از ع ، اِ ) بیان مصیبت. گریه کردن به آواز. ( غیاث اللغات ) . آواز ماتم. شیون. ( آنندراج ) . گریه به آواز بلند. زاری. ...
نوحی. ( ص نسبی ) منسوب به نوح پیغمبر. || منسوب به نوح سامانی. رجوع به سیم نوحی شود. || قسمی کاغذ. ( ابن ندیم از یادداشت مؤلف ) . نام قسمی کاغذ در قد ...
نوح. [ ن َ ] ( ع مص ) نوحه کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( دهار ) ( زوزنی ) . گریه و ماتم نمودن به آواز بلند بر شوی. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) . ب ...
مشحون. [ م َ ] ( ع ص ) پرکرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . پرشده. انباشته شده. بارشده. ممتلی. ( از ناظم الاطباء ) . آکنده و بر سرآمده. پر. مملو : وآیة ...
مشلوز. [ م ِش ْ ش َ ل َ ] ( ع اِ مرکب ) ( از �م ش ل ز� ) زردآلوی شیرین مغز. ( منتهی الارب ) . زردآلوی شیرین مغز، و این مرکب است از مشمش ( زردآلو ) و ...
مشل. [ م َ ] ( ع مص ) کم دوشیدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . || شمشیر برکشیدن. ( از اقرب الموارد ) ( از محیطالمحیط ) . و ر ...
مشلول. [ م َ ] ( ع ص ) شل شده و تباه شده. ( آنندراج ) . دست خوشیده و خشک شده. ( ناظم الاطباء ) . - دعای مشلول ؛ نام دعایی منسوب به امیرالمؤمنین عل ...
واژهٔ �اَلَنگو� که در زبان فارسی به معنای دستبند حلقه ای فلزی ( معمولاً برای زنان ) است، واژه ای است که منشأ دقیق آن مورد اختلاف و بررسی است. در ادام ...
- - - ❌ ادعای مطرح شده: �ناقاره� ترکی است. - - - ✅ پاسخ مستند و علمی: واژهٔ ناقاره ( نقاره ) ، برخلاف ادعای مطرح شده، واژه ای عربی الاصل اس ...
ادعاها نیاز به تحلیل زبان شناختی، تاریخی و تطبیقی دقیق دارد. در اینجا این ادعا را بخش بخش بررسی و پاسخ مستند و مستدل می دهیم: - - - ❌ ادعا: �اید ...
ادعاهای مفصل، نیازمند بررسی دقیق زبان شناسی تطبیقی، استناد به منابع علمی و تفکیک دقیق بین زبان گفتاری، زبان معیار، زبان های ناحیه ای، و تأثیرات تاریخ ...
عیان. ( ع مص ) به چشم دیدن. ( از اقرب الموارد ) . رویاروی چیزی را دیدن. ( دهار ) . دیدن به چشم. ( غیاث اللغات ) . مُعاینه. رجوع به معاینه شود. عیان. ...
منجلی. [ م ُ ج َ ] ( ع ص ) روشن و آشکارا. ( غیاث ) ( آنندراج ) . هویدا و منکشف. روشن و آشکار. ( از ناظم الاطباء ) : به نص جلی سیجعل اﷲ بعد عسر یسراً ...
مشهود. [ م َ ] ( ع ص ) حاضرشده. آنچه دیده شده و معاینه میگردد. ( ناظم الاطباء ) . نمایان. هویدا. پیدا. پدیدار. رویاروی دیده شده. ( یادداشت مؤلف ) . ...
جلی. [ ج ِل ْی ْ ] ( ع اِ ) تابدان که در سقف سازند. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . جلی. [ ج َل ْی ْ ] ( ع مص ) جلا دادن. ( ا ...
عطوف. [ ع َ ] ( ع ص ) مهربان. عاطف. رؤوف. مشفق. گویند: رجل عطوف ؛ یعنی شخص شفوق و نیکوخلق و نیکوکار. ( از اقرب الموارد ) . مهربان. ( دهار ) . || قوس ...
رحیم. [ رَ ] ( ع ص ) بخشایشگر. ( ناظم الاطباء ) . بخشاینده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . همواره بخشاینده. ( دهار ) . راحم. ( از نفایس الفنون ) . ج ، ...
رحیم. [ رَ ] ( ع ص ) بخشایشگر. ( ناظم الاطباء ) . بخشاینده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . همواره بخشاینده. ( دهار ) . راحم. ( از نفایس الفنون ) . ج ، ...
رئوف. [ رَ ] ( ع ص ) رؤوف. رجوع به رؤوف شود. منبع. لغت نامه دهخدا
تقلید. [ ت َ ] ( ع مص ) در گردن کردن کار و قلاده. ( تاج المصادر بیهقی ) . قلاده در گردن کسی انداختن و از آنست کار در عهده کسی کردن ، یقال : قلده العم ...
تبعیت. [ ت َ ب َ ی ی َ ] ( ع مص ) پیرو شدن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . مأخوذ از تازی ؛ پیروی و متابعت و تقلید. ( ناظم الاطباء ) . تابع و پیرو بود ...
مساعد. [ م َ ع ِ ] ( ع اِ ) ج ِ مسعد. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به مسعد شود. مساعد. [ م ُ ع ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی است از مصدر مساعدة. یاری دهنده. ( غی ...
مساعدت. [ م ُ ع َ دَ ] ( ع مص ) مساعدة. مساعده. یاری کردن. ( غیاث ) . مدد کردن. کمک کردن. کمک. یاری. یارمندی. دستیاری. همراهی. معاضدت. معاونت. موافقت ...
اشرف. [ اَ رَ ] ( ع ن تف ) شریفتر. مهتر. - اشرف مخلوقات ؛ آدمی. || گاه عنوان و صفت شخص یا مکان مقدس باشد: حضرت اشرف. جناب اشرف. نجف اشرف. || بلندت ...
حقایق. [ ح َ ی ِ] ( ع اِ ) ج ِ حقیقت. ( از اقرب الموارد ) . حقیقتها. درستی ها. راستی ها. || ج ِ حُقُق و حقق جمع است حِق را. پس حقایق جمعالجمع حِق است ...
موافق. [ م ُ ف ِ ] ( ع ص ) سازوار. ( از منتهی الارب ) ( از متن اللغة ) . سازوار و مطابق و هم آهنگ. ( از یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ) . سازگار. سا ...
قبل. [ ق َ ] ( ع ق ) پیش. نقیض بعد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . از ظروف مبهمه است. ( ناظم الاطباء ) . گویند: اتیتک من قَبل ُ و اتیتک قَبل ُ و هر دو ...
مواظب. [ م ُ ظِ ] ( ع ص ) پیوسته در کار. ( ناظم الاطباء ) . مواکظ. مداومت کننده. ( از یادداشت مؤلف ) . مشغول و ملازم و پیوسته در کار و ثابت و پایدار ...
تشدید. [ ت َ ] ( ع مص ) استوار کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( دهار ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . قوت دادن و گران نمودن ، خلاف تخفیف. ( منت ...
مشدد. [ م ُ ش َدْ دَ ] ( ع ص ) قوت داده شده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . قوت داده شده. تواناکرده شده. ( از ناظم الاطباء ) . ...
لعب. [ ل ِ ] ( ع مص ) بازی کردن. لَعْب. لَعِب. تلعاب. ( منتهی الارب ) . صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: لعب به کسر لام ، مصدر لعب به فتح عین است ، یعن ...
لهو. [ ل َ ] ( هندی ، اِ ) اسم هندی خون است. ( تحفه حکیم مؤمن ) . لهو. [ ل َ هَُ وو ] ( ع ص ) رجل ٌ لهو؛ مرد بازنده. مرد بسیار غفلت کننده و اعراض ن ...
لهو و لعب. [ ل َهَْ وُ ل َ ع ِ / ل َهَْ وُ ل َ ] ( ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) طرب و بازی و عشرت و شادی و سرگرمی. رجوع به لهو و نیز لعب شود : حاصل لهو و ل ...