پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٥)
دو سنجشگری ؛ تحت تاثیر هر کسی مانند. ۱_ گوینده. ۲_ سراینده. بودن برای نمونه رباعیات خیام را چون انسانی همه چیز دان و پیایند که پور سینا به شمار ...
می خوردن به نزد خیام گویا به دریافت و پنداشت سرشار بودن و سرمست بودن در زندگی است.
شعریش که موهبت ز یزدان دانند. گاهی به سناش وبه ستایش خوانند. آنجا که شعور و شاعری ول گردند. افسون زدهء افسوس در پایانند. شهرام . ص.
پیداست بهار هوا نه گرم است و نه سرد. کمتر برف است و بیش باران و تگرد. هر فصل هوای دیگری خود دارد. پیروز بود بهار اندر این نرد. شهرام. ص.
بنگر تو که نسل نو بسی بیدار است. هشیار که نسل نو بسی بیزار است. تا نقض حقوق مادی و معنوی است . از دانش و اندیشه چنین سر شار است. شهرام. ص.
در فلسفه آدمی خردمند شود. در کاستی و کژی ز پیوند شود. اندیشه به فلسفه شود اندیشه. با فلسفه آدمی خردمند شود. شهرام. ص.
آنانکه بسی زود به راهی رفتند. واندر پی آن به ژرف چاهی رفتند. اینک به چه سان رفوی فرسود کنند. آنجا که به آب هم چو ماهی رفتند. شهرام. ص.
روزی که بشر از نیست در هست آمد. وآنگه به روندی که کنون است آمد. از صفر روندی بی نهایت پرداخت. تا این که کنونش هست در دست آمد. شهرام. ص.
یاران شنوید راست از من سخنی. سوزید برای مردی و نیز زنی. خدمت به بشر بهر خدا ارج نهند. انگیزهء کار چو تو و همچو منی. شهرام . ص.
هستی چو خرد ورز روندی داری. در بی خردی می روی و ناچاری. هر چیز به میزان خرد می سنجند. فر ق است میان مردم و جانداری. شهرام. ص.
فردی که در این جامعه پیدایش شد . هر نقد به کف آورد سودایش شد. باید که جهان بینی خود سنجش کرد. تا آنکه به جاودانه پروایش شد. شهرام ص.
آنی که نخست نهاد مردم بنهاد. نیکی و بدی را همه دادش به نهاد . دادش به راسته ای که هست آزادی. تا هست در این هستی جاوید نهاد. شهرام. ص.
در فلسفه خط قرمز و سقفی نیست. هر فلسفه ای ارزش آن در نقدی است. اندیشه و فلسفه روندی دارند . این در گرو ارزش زن یا مردی است. شهرام. ص.
اکنون که تو را فرصت هر کاری هست. بگذشته و آینده چو پنداری هست. هر گاه و به هر کجا رَوِی پنداری. هستی به دو نیم اکنون و بازاری هست. شهرام. ص.
من کی گفتم گذشته ات را ول کن. یا آنکه کهن فرهنگ را در گِل کن. با دانش و فرزانش و آیین وز راز. افسانه هنر نما و ژرف از دل کن. شهرام. ص.
تحصیل علوم اگر تو را عار شود. وز راه خردورزیت بی کار شود. این است جهان سوم و ننگت باد. در ننگ نگر کسی مگر خوار شود. شهرام. ص.
این نیک وبدی را که ز هستی برسید. هر کو که در این جهان بود دید و شنید. ای بس گروهی که بود کور و بدید. یا آنکه گروهی که نه کور است و نه دید. شهرام ...
گر نزد خدایی تو و گر زادهء خاک. یا خانه ز زر بر شدت یا خاشاک. دل یا که دماغ بی دانش ار چاق کنی. پژمرده دماغ ودل بخود می زن چاک. شهرام. ص.
بیدار به دانش و هنر مغروریم. هشیار به خوبی ونگر مشهوریم. ناچار به چاره ای که مَی نوشی باد. سرمست به خود ستایی و مسروریم. شهرام. ص.
در جامعه فردی که ز عدلش شک است. عادل نگری در این میان توک و تک است. گر عدل به مادی _ معنوی هست رواست. بر یک نفرش تا ستم است عدل شکست. شهرام. ص.
تا نیست در آنچه هست تورا هیچ بدست. تا هست به دست دیگران آنچه که هست. انگار بهشت تو در این دنیا نیست. یا چرخ بهشت مردمانی رسته است. شهرام. ص.
بر چر خ فلک رویم تا چیر شویم. مرگی نبود کودک و یا پیر شویم. پس پیک اجل خانه به پر داختن است. یک آن نباشد که روان میر شویم. شهرام. ص.
چون زن نبود مرد چو شیدا بودا. چون مرد نباشد زن چو شیوا بودا. در خانه یکی باشد یکی تا نبود. هر گز نشود مگر که تنها بودا. شهرام. ص.
آنانکه ز پوشش زنان یاد کنند. اجر چو دوصد بنده که آزاد کنند. آن است که فرد بی حجاب نانگرند. بی آنکه ببینند و زدل یاد کنند. شهرام. ص.
گر ناز کنی بگو که نازت بودا. گر ساز کنی بگو که سازت بودا. آواز کنی بگو که دمسازت بود. پرواز کنی بگو که رازت بودا. شهرام. ص.
با مهر و وفا مرد و زنند و هستند. بی مهر و وفا یا دیگرند یا رستند. ای بس که زن و مرد خدا آیینند. وای بس دل نیکان خدا بشکستند. شهرام. ص.
ای آنکه جدایی را به به رخ میداری. وز خشم بسی تیر جفا می باری. با حق طلاق و مهر و مرد وزن هان. مردم که چه عرض کنم، خدا آزاری. شهرام. ص.
گویند نمود زن چنین است و چنان. یا آنکه نمود مرد به از این و ز آن. دستور نکو دادن و خود بد بودن. یکسان گرویست به باز و پوشیده گران. شهرام. ص.
پرسند زمن پوشش و یا باز بگو . زن را تو به پوشش یا به بازی رهپو. اندر نگرش آزادی را رای دهم. با مادی و معنوی حقوقت را کو. شهرام. ص.
تا چند به کژیت، خویش بیمار کنی . تا کی به دروغ خویش تیمار کنی. رهر و بوی آنگه که شناسی ره را. نیکی بودت که خویش دیدار کنی. شهرام. ص.
با دانش و فرزانش و آیین وز راز. تا آنکه بیابی همه را شو دمساز. یا آنکه بد و نیک شناسی اینک. از این خرد ناب به سنجش پرداز. شهرام. ص.
بخشی که بد و نیک زبانش دانند. هر کو سخن خویش از آن می دانند. سالوس و سوفیست و هم بدلکارانش. در سور بگریند و به سور خندانند. شهرام. ص.
هر ریز و درشتی که از آن ها گویی. از دانش و با منش اگر می جویی. کوشش کن و بهتری از آن را بنمای. تا رامش دیگران بخواهی پویی. شهرام. ص.
امسال که هشتاد و سه است. شد آغاز . با نیکی و خوبی و به شادی پرداز. سر سبز و پراز بارش و گفتی مینوست. انجام چنین باشد و بهتر ز آغاز. شهرام. ص.
هرگز نبود همه حجاب مند بوند. هرگز نشود همه به لبخند شوند. سوگند خوری که حق کشی پایان یافت. اسپید و سیه کجا و همچند روند. شهرام. ص.
گفتند خیام تو هم چو ما یا پوچی . هر کو که چنین بگفت بگو خود پوچی. چون او امام و حجه الحق گو کیست. با این همه آثار و زدای از پوچی. شهرام. ص.
از خاک بشر آمده از مهر پدید. گر مهر نمی بود روان نیست پدید. رازی که به جاودانگی نام نهند. از مهر بود زنده واز مهر پدید. شهرام. ص.
باید که ترانه ات چو خیام بود . تا از سخنت به نیکی ات نام بود. ورناب نگویی و هزاران گویی. در آنچه سرایی وهم ایّام بود. شهرام. ص.
گر مرد و زنی چنانکه انسان بودا. در خانه و در راه و خیابان بودا. سوگند چنان کند که یزدان بودا. چون جام جهان بینش دل و جان بودا. شهرام. ص.
گیسوی تو در راه چو افشان بودا. صد دل ز برای تو پریشان بودا. هر دیده برای تو که مهمان بودا. سوگند بخور بگو که انسان بودا. شهرام. ص.
ای زن که تو را حجاب ارزانی نیست. پاسخ بفزا که فرد یزدانی کیست. پرسش کنمت که مرد وزن دانی چیست. در کار که صفر و در سخنرانی بیست. شهرام. ص.
پوشش که برای زن چو یک جان بودا. در پوشش خود به خویش مهمان بودا. پوشش که چو ارج است و کمال است و جمال. هم مادی و معنوی حقوق آن بودا. شهرام. ص.
هر طعنه که در شعر ویا و نثر زنی. در بینش مردم چه فزون کسر زنی. از طعن کجا دانش و فرزانش هست. آنجا که ستایش ز ریا حصر زنی. شهرام. ص.
نسلی که جوانند ارج خود را دارند. شایستگی خویش به دانش آرند. آیینهء مهرند و اهورایی خو. هستند و بوند و آرمانی دارند. شهرام. ص.
خیام چو از باده سخنها دارد. تقویم کند زنده و تاریخ آرد. در هندسه و شمار و دانست دگر. یکتای زمانه سبک نو پندارد. شهرام. ص
من جهل و خرافه را که بیرون دارم. من دانش هستی را که بیرون دارم. با این همه از دانش خود دورم باد. گویم که مگر خودم من ایدون دار م. شهرام. ص.
برنامه سلیقه اش نبود کشف شود. نزدیک چو دور اندیشه اش رشف شود. دیگر بنگر مگر ریا کارش نیست. چون نثر بود که پایه اش حشف شود. شهرام. ص.
با خیر و شری که از نماد بشر است. یا میل و توانی که نهاد بشر است. اندازهء کار و دانشی نیک بود. ور نیک نشد ز کار یاد بشر است. شهرام ص.
برخی باشند چون به کار خویشند. برخی دگری نه خود نه یار خویشند. خویشند بسی بر تن و جان چون خیشند. هر چند که هر که را شناسی خویشند. شهرام. ص.
بیدار به مانندهء خواب هرگز نیست. هشیار چرا به توپ و تاب هرگز نیست. نا چیز چرا به چیز ماننده کنند. آتش به چو سیخ و چو کباب هرگز نیست. شهرام. ص.