پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٥)
کی رفت به دوزخ و کی آمد به بهشت. آنی که سرود و چه حکیمانه نوشت. یعنی که روند خرد پذیر باید بود. سبکی که کنون در آزمایش شد خشت. شهرام. ص.
عرفان بباید از کژی دور بود. در کاستی اش بود که مغرور بود. عارف که صوفی از صفا میگوید. دور از کژی و کاستیش شور بود. شهرام. ص.
از باطل و حق گرت خبر هست بگوی. گر نیک و بدی تو را به دست است بگوی. حق هست به قانون گذرانیم آن را. بنمای بخود دلخوش و سر مست بگوی. شهرام. ص.
با دفتر اشعار چو بلبل بودم. باغالیه سایی که چو سنبل بودم. در گاه بهاران که بهشت است جهان. پیوستهء خمی که پر از مل بودم. شهرام. ص.
ای جان اگر ز جاودان هست شدی. اینک ز چه رو در این جهان پست شدی. ای مز اگر تو آفرینا هستی. بنگر که چرا عشق به هر است شدی. شهرام. ص.
اندیشه چو بر ترانهء خویش کنم. دفتر چو بیاورم قلم پیش کنم. آنگاه برای چاپ آماده کنم. من نیز برای خود یکی کیش کنم. شهرام. ص.
هر چند که گل فصل بهاری دارد. گل بودن هر کس افتخاری دارد. هرچند بهار جامهء نیکی پوشد. با بودن گل مرج و قراری دارد. شهرام. ص.
آن را که بدانیم ز یزدان ماییم. وآن را که بخواهیم زیزدان ماییم. از خواستن و نا خواستن فرقی هست. از پای و به سر به کوی یزدان ماییم. شهرام. ص.
گویند که زندگی به ارز است و به مرز. مفکن ز سرو بن جوبار به هرز. چینش بنمای و آینه صافی دار. تاکی گروی به گشت و ابطال و ورز. شهرام. ص.
گشت:حدس.
جامی که تهیست شکستنش نیکو شد. در پیشگه عشق چو بیکار او شد. تا کاسه شکست دل شکستن بد شد. دل چون شکند به راه مهرش خو شد. شهرام. ص.
یاران بگذشت گاه شهرت بگذشت. تاگرد هم آیید و شوید زی در و دشت. ور گرد هم آیید و ره خود گیرید. در عالم جان گیتی تن خواهی گشت. شهرام. ص.
در جهل نمانی که فرود آمده ای. چون قطره ز دریا سوی رود آمده ای. زین چرخه ز درّ بودن تو سودی نیست. بنگر به نمادت چه نمود آمده ای. شهرام. ص.
گر بچه نشیند او که گولش بزنی. گو پیش بریش که آمپولش بزنی. کودک که چنین نیک و بدش آموزد. پرواکنی اش و یا که چوبش بزنی. شهرام. ص.
من بی می ناب نتوانم بودن. با بودن بی می چو شود آسودن. از بودن و آسودن و جاوید شدن. بی ساقی بی می که بُوی بیهودن. شهرام. ص.
باد آمد و تند بر سر شاخه وزید. چون کوههء موجی که به دریا کوبید. بلبل به نوا آمد و گل بود نوید. آوازهء عشق بر همه چرخ رسید. شهرام. ص.
تا دانش بود آسمان میدانی. تا دانش بود کهکشان می دانی. با بینک قوه تو نمی بینی خود. بابینک کار رستشان می بینی. شهرام. ص.
باید که ز خط خویشتن گم نشوی. بی مایه خرد به جانب خم نشوی. تو آدمی و آدمیان ارج گذار. از عشق برین واله گندم نشوی. شهرام. ص.
یزدان داند نگاه من با کس نیست. ایزد داند گناه من با کس نیست با این همه شعر است و شعوری دارد. زین شور و نوا سگاه من با کس نیست. شهرام. ص.
خورشید به گل ریزهء زر افشاند . گل بوی دلاویز به بر افشانَد. بلبل به نوای خویش دست افشان شد. این است که باغ هست بر افشاند. شهرام. ص.
سیمر غ خرد در آزمون وام گرفت. نابوده و بود ز هستی اش نام گرفت. هستی همه تا در آزمایش بینند. در فلسفه اش دست خرد جام گرفت. شهرام. ص.
مردم چو که سنجش نپذیرد پوچ است. جنجال بود نامردم و هم لوچ است. آیین خردورزی و به سنجشگری است. روشنگر ناروشن نگر بین لوچ است. شهرام. ص.
کژ راهه و کاست راهه نیکو نبود. تا روی کسی را جای ابرو نبود. نیکی وبدی بود و نبودی دارند. هر گل که نکو رنگ و نکو بو نبود. شهرام. ص.
قو می بنگر همایه بر خنگ زمین. بی دین و یقین و کفر وبی چندش بین. پرهیز زنیک و سخت شوریده به بد. دانیم جهان سومی هست همین. شهرام. ص.
در دهر که تاریخ از آن آغازد. باعصر جهان سوی چون سازد. بیماری تاریخ است جهان سوم. کش فلسفهء تاریخ نمی انبازد. شهرام. ص.
هر کس که به فلسفه گراید نیکوست. دانیم که فلسفه چو چشم و ابروست. هم جان جهان باشد و هم چشم خرد. بر بد به چو دشمن است و با نیک نکوست. شهرام. ص.
گویند جهان بینی بباید ما را. زیرا که رهی درست شاید ما را. نیکوست که راه حق بگیری در پیش. زشت است کژ و کاست که آید ما را. شهرام. ص.
اینک که گاه دوری واژه گذشت. بلبل به سرود و غنچهء گل واگشت. یکسان تمام واژگان باید دید. خواهی به بهشت روی و یا دوزخ گشت. شهرام. ص.
روزی که تو را خوراک آلوده دهند . روزی دگرت داروی فرسوده دهند. گر چارهء درمان ننمایی خود را . اندیشه نما گزینه پالوده دهند. شهرام. ص.
زیگار نمود بود ما می باشد . وین بود گهی نبود ما می باشد. کابین چه گردد روزگار بشری. اینک چه زیان و سود ما میباشد. شهرام. ص.
تاریخ که فلسفه بر آن می چینند. در خواب و بیدار نقشه را بگزینند. گر باور خود نقش کنند هست درست. پیروز در آزمون چه نیک آیینند. شهرام. ص.
مردم که برای خویش و هم یزدانند. دولت بود ار بخدمت ایشانند. هر گاه بدی یابند نمی گویندش. با این همه مردمان همه نیکانند. شهرام. ص.
آبشخور آزادی زاندیشه بود. دانش زتوان آنچه اندیشه بود. این است توان دانش و اندیشه. آزادی دانش راه اندیشه بود. شهرام. ص.
آزاد تویی آزادی ات شایسته است. بگزین هر آن گزینه ای بایسته است. در مکتب مردم آرزوست نقطهء بست. آزاد نباشد مردمان جان خسته است . شهرام. ص.
ناچاره و چاره همه را چاره نگر. بگذشته و آینده تو یک باره نگر. بگذشت زمان چارهء نا چاره کند. از کودک و با کهولی همواره نگر. شهرام. ص.
تا مزهء آش دیگرانش روپ است. تا اینکه به آرزویشان هم سوپ است. اینان به ورزش هیچ وابسته نی اند. در مانده شدند از آنچه تور و توپ است. شهرام. ص.
هر کو که ز دانستهء خود میداند. باید همه جا از دیگرانش خواند. وآنکس که پذیرفت ورا میداند. سنجش بنماید ارج خود گر تاند. شهرام. ص.
قومی که به پیشرفت شد مینگرند. در دیگرش و فرهنگ خود مینگرند. هر چند یکی فرهنگ نو پردازند. از این نگرش از همه زُد می نگرند. شهرام. ص.
گشتند و گزیدند گرانانی چند. در یوزه گران و نا به سامانی چند . تا آنکه به نرخ روز روزی یابند. دیدند برازنده و آسانی چند. شهرام. ص.
شب تاب به روز انقلاب جایش نیست. مهتاب به پیش آفتاب نایش نیست. سیلاب اگر چه میشتابد به مسیل. نزدیک به دریا چو شود رایش نیست. شهرام. ص.
یاران بیایید از چرایش پرسید. باری چو گذشت از برایش پرسید. و آنگاه روند هم به کارش بندید. بر لشکر اهرمن و رایش پرسید. شهرام. ص.
یاران اگر چه با جفا فرمودند. از دور چه با ما به صفا فرمودند. در کار رمان بینوایان بودیم. بنگر همه خود چه با نوا فرمودند. شهرام. ص.
دیدند که دست برد با ایشان است. گفتند که باخت هستی از ایشان است. از نان خورشی که زیر سقفی خوردند. انگار و نه انگار باقی شیطان است. شهرام. ص.
گفتند که هر چه هست آبش ببریم. فرهاد به بیستون خوابش ببریم. از گفت وشنود نیز فراوان گفتند. در راه وروش از تب و تابش ببریم. شهرام. ص.
رنگ گل اسپید مادر شیرت باد. زردیش ز رنگ پدر پیرت باد. هان ، صورتی آن یار دیرینت باد. رنگ گل سرخ عشق شبگیر ت باد. شهرام. ص.
قومی که به نزد اهل جهل استادند. در پیروی نادانیان استادند. اینک که زدانش دید ایشان گردید. نزدیک به جهل جاهلان استادند. شهرام. ص.
گفتند که شیعه حجتش خواجه بود. کز قرب به جهلش حرز و حاجه بود. ای مز ز چه رو سران اندیشه کنون. در قرب به دشمن سبک چون راجه بود. شهرام. ص.
تا کی بزنی به روی دریاها خشت. پرهیز به نا راستین باید هشت. آغاز نما روندپذیری ناب است. ماندن به دروغ دید خرد دارد زشت. شهرام. ص.
با سنجش و با فرزانش و با رازم. زی را به نگر به عشق می پردازم. آیین من پژوهش و اندیشه است. سنجش نکنم آیین نمی پردازم. شهرام. ص.
فرهنگ خود آنکه جاودان می داند. در بیش و به کم تا بی گمان می ماند. خواهند هزارساله یک سبک بود. دیگر به تلاش و پیشرفت می خواند. شهرام. ص.