پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٥)
هر نقد که من از اثری بنمودم . بر نقد بسی اندیشه ها افزودم. سنجش زآغاز بشر بوده و هست. انگیزهء آن فرزانش خود بودم. شهرام ص.
اندیشه وآزادی و در کار شدن. در سبک جهان سومی خوار شدن. باسنجش و دانش ز بشر کار و تلاش. در با درک و دوزخ و بی گار شدن. شهرام. ص.
این قدر که در هست شدی شکر بگوی. وز داده و ناداده کم و بیش مگوی. اندیشه به اندازهء زی باید کرد. نیکی کن و شادی کن و اندود نگوی. شهرام . ص.
عقلی که خدا به تو، داده است نگر. وز آن به کسی چه را نداده است نگر. در پرورشش تلاش ها باید کرد. اینک ز نبوغ تو چه زاده است نگر. شهرام. ص.
هر کو که توان زدست دهد خوار شود. کور و کر و گنگ و دژ و بیمار شود. صد بار اگر به رودش فکنی نم ندهد. ور در ته دوزخ سوخت بی عار شود. شهرام. ص.
یک چند به شفا در تب و تاب شدیم. در حکمت اشراق پی پایاب شریم. اندر اسفار پر محک تجربه ایم. وین نقد به دست خرد ناب شدیم. شهرام. ص.
از حوزه بپرسید که آن مغنی کیست. خواهند که دانشکده دانند که چیست. با این همه از ابو ریحان بد نود است. خشنود ز ویتگنشتاین هر گز نیست. شهرام. ص.
تا جان به تن هر کسی انداخته اند. وز جان ورا ز جاودان ساخته اند. اندر خردش غالیه ها می بیزند. واندر دل وی مهر خدا باخته اند. شهرام. ص.
اندازهء بود تو ز مهبودی توست. و اندازهء بهبودیت بهنودی توست. در بود و نبود سنجش خود را میکن. واندر منش و روش بهسودی توست. شهرام. ص.
گاهی که ، مباح، حرام، گاه حلال و تا. گاهی به وجوب و مستحب هست هلا. گاهیست مکروه ز آزادی و غیر. نزد علما و امرا و فقها. شهرام. ص.
ای بهترین ترانه ای آزادی. وی بهترین نشانه و ای رادی. مردم ز تو به خود شناسی گروند. وز تو منش و خواسته ها و رادی. شهرام. ص.
دانش چه به آزمون به جای دنیاست. واندیشه هستی به فرای دنیاست. در فلسفه و تجربه راهی دگر است. عرفان بود آن دگر چه رای دنیاست. شهرام. ص.
بشمار الفبا سی و دو می باشد. از صفر به ده شمار تو می باشد. باید به فراسوی تمدن پرداخت. کوتاه و کژی نه سور چو میباشد. شهرام. ص.
دیباچهء بود آدمی وجدان است. وجدان ترازوی حقیقت دان است. تاریخ به وجدان بشر آگاه است. استاد ازل راهی جاویدان است. شهرام. ص.
گویند ز وجدان و ز عرفان گویند. یا آنکه ز عرفان و ز وجدان گویند. با آنکه ز امثال و حکم می گویند . گاهی که به آشکار و پنهان گویند. شهرام. ص.
دشمن که نگیرد دوست فردی دانا. دانا چو کند دشمن خود را دانا. باید که به ارج خویش کوشا باشی. تا دوست شود دشمن و آن هم دانا. شهرام. ص.
پر سند ز من که راه حلت چه بود. با این همه نقد و شعر مهلت چه بود. گویم به فراسوی خردورزیدن. اینک تو به آرمان مجلت چه بود. شهرام. ص.
برخی به جهان سومی می تازند. برخی به جهان سوی می نازند. یا این به فرا یا آن کم می بینند. زیگار چرا در این میان می بازند. شهرام. ص.
گاهی که به خانه رخ بسی تنگ کنی. گاهی که به خود نیز بسی جنگ کنی. گاهی که به خاور باختر می تابی. گر زین سه گذشت کار بسی انگ کنی. شهرام. ص.
اندیشه ز آزادی چو در کار کنی . وز سبک جهان سومی کار کنی. با دانش و سنجش بشر می کوشی. ور نی به در ک گویی و بازار کنی.
مردم ز روان تن خود گشت پدید. واندر هستی بسی در این ره پویید. از فلسفه و علم و دین و ز عرفان. برتر شد و یزدان به فرزانش دید. شهرام. ص.
روزی که به کشت قصد وجدان کردند. قصد آن ببود و قصد انسان کردند. سقراط ز جام شو کران گشت شهید. قصدی که به آرمان انسان کردند. شهرام. ص.
دانش که تو را هست نشان فرماید. آیین مقررات آن فرماید. فرزانش تو فرا همه میباشد. وین رازوری رمز روان فرماید. شهرام. ص.
بنگر تو به کهکشان که زیبا نگری. خورشید هزاران به فراها نگرید. کیهان بنگر که کاخ هستی باشد. بنگر که به روشنا سراپا نگری. شهرام. ص .
یاران نگرش کنید هستی استی. نیکو نگرید هر آنچه استی هستی. اینک ببینید همه استی بودی . وآنگاه شود به است و هستی رستی. شهرام. ص.
گفتند در ک اینکه چنین است وچنان. یا آنکه به دوزخ که نه این است نه آن. با بد ز زبان و بُردگان و به گمان. خواهند بهشت زندگی چون همگان. شهرام. ص.
از من تو و او ماو شما وایشان . این چامه که من سروده ام ای یاران. اول بخودم گفته ام و بنوشتم. وآنگاه هرآن که میخواهد و میخواند آن. شهرام. ص.
دریا بنگر تو شور و شیرینش بین. امواج خروشان زن دیرینش بین. سرمایهء گنجور جام زرینش بین. چون آینه ای ز خویش تزیینش بین. شهرام . ص.
در گیتی هست نقیض و ضد بین بسیار. در نزد خود این به نانما را نشمار. با این همه هر پدیده اندر کاری است. هفتاد و دو ملت که نباشد بسیار . شهرام. ص.
قانون برای شخص بی قانون نیست. بر بی قانون بی قانونی عیبش چیست. این گِرد نگر بهانه شان بسیار است. سوگند بخور بگو کوتاهی از کیست. شهرام. ص.
بایست که زیگار به خوبی پرداخت. در راه بشر به سبک بودی می ساخت. اندیشه چو باید راه دانش پوید. با فرد وبه جامعه به سودی ره آخت. شهرام. ص.
سرخ و سیه و سفید و هم زرد نمود. روزی که بشر آمد و هستی افزود. در فلسفهء هست کران هرگز نیست. در عشق درنگ ها نمی دارد سود. شهرام. ص.
از فلسفه خودیابی وهم عالم هست. وز علم بیابی به قوانین همه دست. آیین به آزرم و درستی و سرشت. با عشق بپیوند به حق شو سر مست. شهرام. ص.
نیکی و بدی که زان بشر سیر نشد. چون عشق که جز نالهء شبگیر نشد. باید که به زندگی شکیبا گردی. شر چون عدم است هم برود دیر نشد. شهرام. ص.
خود گر چه بدم و لیک ایشان خوبند. خوبی ز خودم بود آن شمر نا خوبند. مانند کسی که دیگران چون خود دید. پنداشت بدان را که به چون خود خوبند. شهرام. ص.
دولت که یعنی مردمی هست و بود. کشور که یعنی دولتی می طلبد. تاریخ روند هر تمدن میدان. مردم که در این نما نمون می گرود. شهرام. ص.
باید که تو زندگی به خوبی داری. خوبی به هر آنچه هست می پنداری. آن به که تو بهترین روش بگزینی. گویی که جهان را نیک می پنداری. شهران. ص.
گویی که چرا چنان نمودم نه چنین. یا کاش چنان نبودم ، به چو این. در شر چو شدی نام به پایان آمد. ور نیک بود راه خوشی نیز همین. شهرام. ص
گاهی به زمان تازی که این کار تو بود. گاهی به مکان تازی که بازار تو بود. گاهی به غنی نموده استیزه و جنگ . گاهی به یکی که از او بار تو بود. شهرام. ...
گویند که کاش کیک مکان جایم بود. یا آنکه کیک ز مان ماوایم بود. با دانش بس غنی و ثروت گروی. آسیب پذیر بگفت همتایم بود. شهرام. ص.
گویند ابوریحان چرا کم ننگاشت. ای کاش که رازی بیش از اینها بنگاشت. ای کاش خیام تنها رباعی را داشت. افسوس که حافظ بسنده دیوان داشت. شهرام. ص.
ورزش که چراغ تن و جان میباشد. خود یاب که ورزش بی گمان می باشد. بهداشت و خوراک وپیرامون یکسانند. اندیشه ز ورزش شادمان میباشد. شهرام. ص.
اخلاق یعنی به آرمانت پرداز. وز دانش و اندیشهء خویشت میساز. تا آنکه روان بالندگی آغازد. از دانش و فرزانش و آیین وز راز. شهرام. ص.
دانش چو خوراک ناب جان میباشد. اندیشه نمودار روان میباشد. اندیشه و وجدان و روان چون وجدان. یزدان بفزود کز آرمان می باشد. شهرام. ص.
می دان که برای جاودان آمده ای. با این همه پیدا ز نهان آمده ای. هشدار که در راه نبودت نکنند. گر مردم را هی نه به جان آمده ای. شهرام. ص.
خورشید خروشید وسیاهی افسرد. چندانکه خرد به کار هستی پی برد. گر هست نباشد نیست برجای بود. بد بود اگر نیک به بد می شد خورد. شهرام. ص.
انسان کنونی پیشتاز است کنون. اندیشهء او نه بسته باز است کنون. تا ریشهء هر پلشتی و زشت زند . با سنجش و با دانش و راز است کنون. شهرام. ص.
ای دوست جوان من غرور از سر نه. یک دور دگر اندیشه رادیگر نه. آن توش و توان خود همه یکسر نه. اندر سر ودل جای خود و خودگر نه. شهرام. ص.
سروست و کاج است و صنوبر باشد. وآن باغ نگر میوهء نو بر باشد. در پای بهاران و نسیم ودر صبح. بر داده حق نگر که کوثر باشد. شهرام. ص.
آنانکه به کم ز مادر خود زادند. اینک همگی به پای خود استادند. از دانش و فرزانش و آیین وز راز . در حل مسایل جهان استادند. شهرام. ص.