پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,١٧٢)

بازدید
٣٥,٤٨٤
تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رنگ شربتی ؛ نوعی از رنگ شبیه به رنگ شربت. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

عقیق شربتی ؛ عقیق که به رنگ شربت بود. ( آنندراج ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

تخم شربتی ؛ تخمی است شبیه تخم ریحان و به رنگ و خاصیت آن. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شربت زهر ؛ زهر مذاب : که بسا مخلصا که شربت زهر نوش کرد از برای همدردی. خاقانی. شربت زهر ار تو دهی تلخ نیست کوه احد ار تو نهی نیست بار. سعدی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- شربت کردن ؛ شربت ساختن. شربت دادن : عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند. مولوی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شربت گرم آب ؛ مسهل بود و دوای قی را نیز گویند : امتحان را کار فرما ای کیا شربت گرم آب ده بهر نما. مولوی ( مثنوی چ کلاله خاور ص 70 ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شربت دادن ؛ زهر دادن : هم در شب بفرمود تا قاورد را شربت دادند و هر دو پسرش را میل کشیدند. ( راحةالصدور راوندی ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شربت آلات ؛ انواع شربتها که از آب میوه ها پخته باشند. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شربت ساختن ؛ درست کردن شربت. آماده کردن شربت : بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر میگداخت. مولوی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرب مدام ؛ شرابخواری پیوسته و شب و روز بدون انفصال. ( ناظم الاطباء ) : ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما. حافظ.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرب مسکرات ؛ آشامیدن مایعات مسکر.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- شرب الهیم ؛ آشامیدن تشنه : فشاربون شرب الهیم. ( قرآن 55/56 ) . بهمتی که همی داشت کشت در ساعت حریف هامان برکف نهاده شرب الهیم. سوزنی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرب شراب ؛ نوشیدن شراب. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرب زرکشیده ؛ شرب زرکش : دامن کشان همی رفت در شرب زرکشیده صد ماهرو ز عشقش جیب قصب دریده. حافظ.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرب زرفشان ؛ نوعی شرب و ظاهراً زر تار تنک : گرچه چون زنبور خصمت راست شرب زرفشان همچو کرم پیله بر خود جامه اش گردد کفن. نظام قاری ( دیوان البسه ص 31 ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرب زرکش ؛ نوعی شرب و ظاهراً زر تار : حسودت چه سودش بود شرب زرکش که چون شمع جان داده �والجسم ذائب �. نظام قاری ( دیوان البسه ص 29 ) . شرب زرکش پوشش ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- باران شران ؛ به اعتبار پیاپی ریختن و به این معنی به کسر �ش � هم آمده است و عربان ثجاج گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) . بارانی که پیاپی ریزد. ( ناظم ا ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شراع کردن ؛ سایبان و شادروان درست کردن : از سمن و مشک و بید باغ شراعت کند وز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند. منوچهری.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرافت نسب ؛ ارجمندی از حیث خاندان و نسب. ( فرهنگ فارسی معین ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شراع زدن ؛ خیمه زدن. سایه بان بر پا کردن : فرودآمد از اسب شاه بلند شراعی زدند از بر کشتمند. فردوسی. شراعی بزد شاه و بنهاد تخت بر تخت شد هر که بد نی ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

امام حسین ( ع ) در روز عاشورا علی اصغر ( ع ) را به میدان برد و از کوفیان خواست که او را برده و کمی آب به او بدهند گرچه دادن آب و ندادن آن هیچ تاثیری ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شراره کارزار؛ اشتداد جنگ. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرارت کردن ؛ بدکرداری نمودن. سرکشی کردن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرالدواب ؛ بدترین چارپایان : ان شرالدواب عنداﷲ الصم البکم الذین لایعقلون. ( قرآن 22/8 ) . بر قصر عقل نام تو خیرالطیور گشت در تیه جهل خصم تو شرالدواب ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بیع و شراء ؛خرید و فروش : ازبهر قضا خواستن و خوردن رشوت فتنه همگان بر کتب بیع و شرایند. ناصرخسرو.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
١

شور و شر ؛ شر و شور : قولش مقر و مایه نور دل تیغش مکان و معدن شور و شر. ناصرخسرو. در حذر شوریدن شور و شرست رو توکل کن توکل بهتر است. مولوی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شر و شور ؛ فساد و غوغا. فتنه و بلوی. غائله وشورش : نه او کشته آید به جنگ و نه من برآساید از شر و شور انجمن. فردوسی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شر شب شکستن ؛ در اصطلاح مکاریان ، صبح نزدیک شدن. یعنی زمانی از شب رسیدن که عادتاً دزدان در آن وقت ناگزیر از خفتن شده باشند. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

شر کسی یا چیزی را کندن ؛ زیان و فساد او را از بین بردن.

پیشنهاد
٠

شر کردن و شر به پا کردن ؛ فتنه و فساد کردن : کاشکی شری و فسادی نکند به آنکه با علی تگین یکی شود که به یکدیگر نزدیکند و شری بزرگ بپای کند. ( تاریخ بیه ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
١

خیر و شر کردن ؛ نوعی فال گیری است که خطی چند بی توجه به شمردن آن کشند و سپس عدد اول آن را خیر و دومی را شر نامند اگر عدد به شر ختم شود فال بد و اگر ب ...

پیشنهاد
٠

به شر شب گرفتار شدن ؛ شب هنگام در تاریکی دراز گرفتار آمدن.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شر شب ؛ دراز کشیدن شب بر کاروان و مسافر. سرگردان شدن مسافر.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد

شدیداللحن ؛ تند و زننده ، آبدار: یادداشتی شدیداللحن ؛ تند و درشت.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالکاهل ؛ بلندجانب. صاحب شوکت.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالعقاب ؛ سخت عقوبت : و اعلموا ان اﷲ شدیدالعقاب ؛ و بدانید که خدا سخت عقوبت است. ( قرآن 196/2 ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالقسوة ؛ سخت سنگدل.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
١

شدیدالقوی ؛ سخت نیرو : علمه شدیدالقوی ؛ آموخت او را سخت نیرو و قوی. ( قرآن 5/52 ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- شدیدالعمل ؛ سختگیر. دشوارگیر: عین الدوله مردی شدیدالعمل بود. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالعذاب ؛ سخت عذاب :. . . و ان اﷲ شدیدالعذاب ؛ و آنکه خدا سخت عقوبت است. ( قرآن 165/2 ) .

پیشنهاد
٠

شدیدالحنزوانه ؛ کنایه است از تکبر و عظمت. ( از اقرب الموارد ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شدیدأدید ؛ از اتباع. ( مهذب الاسماء ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالشکیمة ؛ سخت لگام. سختگیر و متعصّب : شدیدالشکیمة فی الدین وثیق العزیمة فی اطاعة اﷲ رب العالمین. ( تاریخ یهقی ص 300 ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دلشده ؛ مشوش. مضطرب. پریشان. نگران. بهت زده. ترسان : پر اندیشه شد سوی آتشکده چنان چون بود مردم دلشده. فردوسی. خوارزمشاه چون لشکر سلطانی بدید اول بش ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پیش شدن ؛ پذیره شدن. به استقبال رفتن. پیشواز رفتن. مقابل کسی رفتن احترام را : همه لشکر برنشستند و پیش شدند با کوکبه بزرگ. ( تاریخ بیهقی ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بشدن شکم ؛ به اسهال و پیچاک و شکم روش مبتلی گشتن : یک روز علی بن موسی الرضا ( ع ) انگور بخورد و خوش آمدش. . . و آن شب شکمش بشد. ( ترجمه طبری بلعمی ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به سر شدن ؛ با سر رفتن. مقابل با پا رفتن به نشانه نهایت تعظیم و احترام : هرچند کس به سر نشود پیش هیچ کس پیشش به سر شوید و مگویید کاین خطاست. فرخی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- مفحم کردن ؛ مالیدن به حجت. مالاندن کسی را. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مفحم شدن ؛ درماندن از سخن. واماندن در حجت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : گه مناظره با کوه اگر سخن رانی زاعتراض تو مفحم شود معید صدا. کمال الدین اس ...

پیشنهاد
٠

المفتی الماجن ؛ کسی که حیله ها به مردم آموزد و گویند آنکه از راه جهل فتوی دهد. ( از تعریفات جرجانی ) . آنکه از حرام ساختن حلال پروا نداشته باشد و حیل ...