پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
معوق گذاشتن ؛ به تعویق انداختن. به عقب انداختن.
معوق ماندن ؛ به تعویق افتادن. به عقب افتادن.
معنی ً و لفظاً ؛ از حیث معنی و لفظ.
اسم معنی ؛ اسمی که مسمی را با حس درک نتوان کردن ، مرادف اسماء اعمال ، مقابل اسماء اشباح و اسماء اعیان و اسماء ذات. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و ...
درمعنی ؛ به حقیقت. درحقیقت : پس ز من زایید درمعنی پدر پس ز میوه زاد درمعنی شجر. مولوی.
عالم معنی ؛ عالم روحانی و غیبی. ( ناظم الاطباء ) . عالم باطن. عالم مجردات.
به معنی ؛ در حقیقت. در باطن : همه آورده بود زیر نورد آن بصورت زن و به معنی مرد. نظامی. قامت زیبای سرو کاینهمه وصفش کنند هست به صورت بلند لیک به معن ...
- آدم بی معنی ؛ ابله و احمق و نادان و هرزه گو. ( ناظم الاطباء ) . که از حقیقت و مردمی بدور باشد.
- معنی گرفتن ؛ اخذ معنی کردن. دارای معنی شدن : جود تو از جود معن معنی گرفته است. ( تاریخ بیهق ) .
معنی پیچیده ؛ مضمونی که بی تأمل و فکر نتوان یافت. ( آنندراج ) : به وصفش معنی پیچیده بستم طلسم بیرهش پیچیده بستم. ملامنیر ( از آنندراج ) . هر تهی ک ...
معنی دادن ؛ افاده معنی کردن. رساندن معنی.
پرمعنی ؛ دارای معنایی عمیق. سرشار از معنی.
علم معنی ؛ علم فصاحت و بلاغت. رجوع به معانی و رجوع به فصاحت و بلاغت شود.
معنی بیگانه
به تمام معنی ؛ کاملاً. بی کم و کاست. به مفهوم کامل کلمه : فلانی به تمام معنی انسان واقعی است.
- دوست معنوی ؛ دوست درونی. ( ناظم الاطباء ) . دوست منزه از شوائب مادی.
مرد معنوی ؛ آنکه در عالم معنی سیر کند. سالک راه حق : من که قاضی ام نه مرد معنوی زین مرقع شرم می دارم همی. عطار ( منطق الطیر چ مشکور ص 125 ) .
مقامات معنوی ؛ مراتب سیر باطنی. درجات سلوک به سوی حق. مقامات عرفانی : بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامات معنوی. حافظ.
این مال من این مال منبر این هم مال ننه قنبر؛ معلوم است که منبر هم متعلق به گوینده و ننه قنبر نیز زن او بوده است. مثل را در موقعی که قاسم ، تقسیمی را ...
منبر آلودگان ؛ کنایه ازقالب و جسد فاسقان و نامقیدان باشد. ( آنندراج ) . قالب فاسقان و نامقیدان. ( ناظم الاطباء ) .
منبر رفتن ؛ در تداول پرگوئی کردن ، مخصوصاً در بدگوئی از کسی : برای من منبر رفته است. شنیده ام پشت سر من منبر رفته ای !
منبر نه پایه ؛ کنایه از عرش است که فلک نهم باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . عرش و فلک نهم. ( ناظم الاطباء ) : کرسی شش گوشه به هم درشکن منبر نه پایه به ه ...
اهل منبر ؛ روضه خوان. خطیب. واعظ. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
- معنبرذوائب ؛ دارای زلفهای خوشبو. عنبرین موی. عنبرین زلف : معنبرذوائب معقدعقایص مسلسل غدایر سجنجل ترائب.
معنبر طناب ؛ طنابی به رنگ عنبر. استعاره از تاریکی و روشنی صبح : زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب خیمه روحانیان کرد معنبر طناب. خاقانی ( دیوان چ سجادی ...
کمند معنبر؛ کنایه از گیسوی عنبرین است. زلف معطر : ساقی آن عنبرین کمند امروز در گلوگاه ساغر افشانده ست ابرش آفتاب بسته اوست تا کمند معنبر افشانده ست. ...
رجل معن فی حاجته ؛ مرد سهل و آسان درحاجت. ( ناظم الاطباء ) .
معمولی سنوات ؛ مقرری و انعام که همه ساله داده می شود. ( ناظم الاطباء ) . - || هرچیز که همه ساله بجا آورده می شود. ( ناظم الاطباء ) .
حروف معمولی ؛ حروف مطبعه که ریز باشد در همان قالب ، مقابل حروف سیاه. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
بنا به معمول ؛ طبق عادت. حسب المعمول.
برحسب معمول ؛ طبق مرسوم. مطابق عادت.
معمم شدن ؛ عمامه بر سرگذاشتن. ( ناظم الاطباء ) . || مهتر و سید قوم. ( ناظم الاطباء ) . مرد بزرگی که قوم امور خود را بدو سپارند و عوام بدو پناه برند. ...
معمارباشی ؛ رئیس گروه معماران. رئیس صنف معماران در دوران صفویه و قاجاریه. و رجوع به مرآة البلدان ص 25 شود. - || عنوان احترام آمیزی است برای معمار.
معمارخانه ؛ اداره ای در دوران حکومت قاجار که خانه ها و کاخهای سلطنتی زیر نظر آن اداره مرمت و تعمیر می شد. و رجوع به مرآت البلدان ص 25 شود.
معمار کارخانه قدرت ؛ کنایه از خداوند عالم می باشد. ( از ناظم الاطباء ) .
معمانامه ؛ نامه آمیخته به معما. نامه رمزآمیز. نامه به رمز که چون به دست بیگانه افتد فهم آن مقدور نباشد : و مسعدی را گفته آمد تا هم اکنون معمانامه ای ...
خط معما ؛ خط رمزآلود. خط مرموز : در زهد نه بینایی لیکن به طمع در بر خوانی در چاه به شب خط معما. ناصرخسرو. گر گشته ای دبیر فروخوانی این خطهای خوب مع ...
شجرة لبنی ؛ میعة. عبهر. شجرة مریم. اصطراک. حب الفول. ( یادداشت مؤلف ) .
شجرة معرفةالخیر ؛ به معنی شجرةالحیاة است. ( از اقرب الموارد ) .
شجرة مریم ؛ نبات بخور مریم است. برگ آن مانند برگ لبلاب کبیر است یک روی آن سبز و روی دیگر مایل به سفیدی و مزغب و ساق آن به اندازه چهار انگشت است و گل ...
شجرةالنسب ؛ شجره نامه که در آن از نام جد اعلی تا بقیه اولاد ذکر شود. ( از اقرب الموارد ) .
شجره نامه ؛ شجرةالنسب. نسب نامه. فهرست اسامی اجداد و پدران کسی
شجرةالحائضه ؛ اسم ام غیلان است. ( مخزن الادویه ) .
شجرةالحرة ؛ آزاددرخت است. ( از مخزن الادویه ) .
شجرةالتین ؛ درخت انجیر است. ( مخزن الادویه ) . فیلگوش. ( منتهی الارب ) .
شجرةالجبار؛ شجرالجبان. پرسیاوشان است. ( مخزن الادویه ) .
شجرةالجن ؛دیودار است. ( مخزن الادویه ) .
شجرةالتسبیح ؛ اندریان است. ( مخزن الادویه ) . ایوب. اندریان. ( یادداشت دهخدا ) .
- شجرةالتنین ؛ لوف کبیر است که لوف الحیة نامند. ( مخزن الادویه ) .
شجرةالتیس ؛ طراغیون است. ( مخزن الادویه ) .