پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
شاهد وجد ؛ غلبه و جد و حال بر دل. ( از تعریفات جرجانی ) .
شاهد فاستقم ؛ اشاره بحضرت رسول صلی اﷲ علیه و آله و سلم است. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) .
شاهد عادل ؛ گواه که از نظر موازین شرعی شهادت وی پذیرفته شود.
شاهد عدل ؛ گواه بر حق. ( بهار عجم ) ( آنندراج ) : به این دقیقه دو مصرع دو شاهد عدل است که جز سخن نتواند شدن قرین سخن. محسن تأثیر ( از بهار عجم ) .
شاهد حق ؛ غلبه حق بر دل. ( از تعریفات جرجانی ) .
شاهدالحال ؛ گواه حاضر و ناظر : بر چنان فتحی که این شاه ملایک پیشه کرد هم ملایک شاهدالحالند و محضر ساختند. خاقانی.
شاهد قضیه بودن ؛ گواه و ناظر حادثه بودن. قضیه ای را مشاهده کردن. دیدن حادثه ای که واقع شده است.
شاهد امین ؛ آن کس که به امانت شهادت دهد و در گواه دادن امین باشد.
شاهد امین ؛ آن کس که به امانت شهادت دهد و در گواه دادن امین باشد. - ||. . . در آسمان ؛ کنایه از ماهتاب است که بر شب سلطنت راند و تاشب هست او نیز خو ...
شاهد بودن ؛ شاهد بر شی یا کسی بودن. بر وقوع امری یا چیزی ناظر بودن. حضور داشتن.
شاه قام ؛ آن است که کسی خود را در بازی شطرنج زبون بیند حریف را پی در پی کشت گوید و او را فرصت ندهد بازی دیگر کند و بازی قایم شود. ( برهان قاطع ) . بم ...
قام شاه ؛ خود را بلند کردن و بپا خواستن شاه شطرنج و عوض شدن جای او. ( دزی ج 1 ص 717 ) .
أعواد الشاه ؛ سواره های شطرنج. ( دزی ج 1 ص 717 ) .
شاه الرقعة ؛ شاه شطرنج. - || مجازاً بزرگ قوم. ( از یادداشت مؤلف ) .
شاه استاد ؛ استاد ماهر در هنرخود. ( از فرهنگ نظام ) .
شاه استادکار ؛ استاد ماهر در هنر خود. ( از فرهنگ نظام ) .
عبای شامی ؛ عبا که در شام بافند و از آنجا آورند.
- رفیعالشأن ؛ بلندپایه. بلندمرتبه. والامقام.
شامه سلولی ؛ سلولهای حیوانی از چهار قسمت : سیتوپلاسم و سانتروزوم و هسته و چهارمی شامه سلولی از غلظت طبقه بیرونی سیتوپلاسم نتیجه گشته است. پوسته بسیار ...
شامه گشنیدن ؛ در اغلب تخمها موقعی که اسپرماتوزوئیدی با سیتوپلاسم تماس پیدا کرد شامه مخصوصی که قبلاً وجود نداشت ظاهر میگردد که آن را بنام شامه گشنیدن ...
نسب شامخ ؛ شریف و عالی نسب. ( از اقرب الموارد ) .
جبال شامخات و شوامخ ؛ کوه های بلند. ( از منتهی الارب ) : عاقلان را در جهان جائی نماند جز که در کهسارهای شامخات. ناصرخسرو.
شام غربت ؛ طعام شب که بمفلسان و فقرا و مسافران بی نوا دهند. ( ناظم الاطباء ) .
شام کردن ؛ شام خوردن. ( ناظم الاطباء ) .
- نان شام ؛ طعام شب. غذای شب ، چه در تداول عامه نان را بمعنی مطلق طعام بکار برند و گویند رفتیم نان خوردیم یعنی غذا خوردیم و نان شام در اینجا بمعنی طع ...
بی شام خفتن ؛ غذای شب نخوردن : شوم است مرغ وام مر او را مگیر صید بی شام خفته به که چو از وام خورده شام. ناصرخسرو.
شام رمضانی ؛ افطار. طعامی که روزه را بدان گشایند : حضرت عزیزان را قدس اﷲ سره شام رمضانی سیزده جای طلبیده اند. ( انیس الطالبین ص 102 ) .
شام شب ؛ طعام شب. نان شب. غذای شب : هرگز غنی ندانی درویش و پادشه را او شام شب ندارد این اشتها ندارد. طاهر وحید ( از آنندراج ) .
شام خداوند ؛ در شب آن روزی که مسیح مصلوب شد با شاگردان خود در جایی فراهم شده فصح را با ایشان تناول فرمود از آن پس نان و شراب بدیشان داد و فرمود �مادا ...
نماز شام ؛ نماز مغرب ، مقابل نماز خفتن و عشاء، نمازی که هنگام عشا خوانند : و این نماز را[ نماز فریضه را ] صلوة الوسطی خوانند بهر آنکه بمیان چهار نماز ...
شام دادن ؛ مقابل نهار دادن. طعام که شب هنگام دهند. طعام شب دادن. ( ناظم الاطباء ) : در فلانجا بمردم شام می دهند.
شام و سحر ؛ اول شب و بامداد. ( از ناظم الاطباء ) .
به شام آوردن ؛ به پایان رساندن روز : به شام آورد روز عمر ما را امید وعده های بامدادت. خاقانی.
روز به شام آمدن ؛ کنایه از سپری شدن روز و فرارسیدن شب : روز عمرست به شام آمده و من چو شفق غرق خونم که شب غم بسحر می نرسد. خاقانی.
شامت بخیر ؛ این کلام را وقت شام بطریق تفأول با هم گویند از عالم شب بخیر. ( آنندراج از بهار عجم ) . - || کنایه از وداع ورخصت و بدین معنی از عالم شب ...
شال و قشو ؛ آلتی آهنین است مرکب از صفحه فلزین دسته دار که بر سطح آن صفحه چند رده فلز دندانه دار عمودی نصب شده باشد وچون آن صفحه را از سوی آن رده های ...
شال و قشو کردن ؛ بدن اسب را با شال و قشو پاک و تمیز کردن. گرد و موی زاید از تن ستور زدودن با کشیدن قشو و شال بر اندام وی. ( از یادداشت مؤلف ) .
شال حنا ؛ حنای شغال ؛ در تبرستان نباتی است که بعضی آن را برگ نیل دانند و از آن وسمه محاسن نمایند و بزبان تبری آن را شال حنی نامند یعنی حنای شغال. ( ا ...
شال دستمال کردن ؛ پاک کردن تن است با شال دستمال. ( یادداشت مؤلف ) .
شال گردن ؛ شالی که برای حفظ از سرما بگردن بندند.
شال بگردن داشتن ؛ بیمار بودن چه بیمار از خوف تصرف هوا شال بگردن پیچیده دارد. ( بهار عجم ) ( آنندراج ) : گرنه از حسرت خورشید رخت رنجورست ماه از هاله چ ...
شال سر ؛ بر پارچه ای که مردان روی کلاه یا عرقچین شبیه به عمامه می بستند اطلاق شود.
شال کشتن ، یا به شال کشتن ؛ خفه کردن با شال. ( از یادداشت مؤلف ) . خفه کردن با شال که نوعی از سیاست است. ( ناظم الاطباء ) .
- شال کمر ؛پارچه ای که بر میان بندند و هم اکنون در نزد ملایان به رنگهای سفید و نزد سادات برنگ سیاه و سبز متداول است و در دیه ها دهقانان نیز بر کمر بن ...
شال تنگ ؛ پارچه نوارمانندی پشمین که بر روی جل نمد اسب بندند. ( ناظم الاطباء ) .
زیر شال کسی را قرص کردن ؛ به او غذا دادن. ( ازیادداشت مؤلف ) .
شال انگوری ؛ در تداول عامه کرمان شال بدل تیرمه است. ( از خارستان حکیم قاسمی کرمانی ص 17 ) .
شال پوش ؛ بالاپوش سطبرو درشت بر روی خود انداختن. و رجوع به گلیم پوشی شود.
شال کهنه داشتن ؛ نهایت افلاس و تنگدستی داشتن. ( ناظم الاطباء ) . کنایه از غایت افلاس و تنگدستی زیرا که شال بمعنی گلیم است و کهنگی آن دال است بر افلاس ...
شال کرمانی ؛ شال که در کرمان بافند.